harrypotter
شايعات و پاسخ آنها از رولينگ
36.كلاه گروهبندي يه هوراكوراكس واقعي ميباشد !
- خير ، كلاه هوراكوراكس نيست . يه هوراكوراكس واقعي هيچ وقت با خوندن آواز جلوي خِيل عظيم افراد حاضر ، توجه كسي رو به خودش جلب نميكنه ؛ كه كلاه اين كار رو ميكنه
35.لوپين براي تدريس درس دفاع در برابر جادو هاي سياه به مدرسه باز خواهد گشت !
- افسوس كه نه ، نميتونه . گرگينه بودن لوپين بر همگان آشكار شده ، با افشاي اين قضيه لطمه جبران ناپذيري به آينده شغل و حرفه معلمي اش زده شده . اون هم مثل فنرير گري بك ؛ گرگينه ها بعيد به نظر ميرسه كه به اين زوديها بتونن يه شغل و حرفه خوبي داشته باشند
34.هري يه Metamorphmagus (دگرگون ساز ) هست !
- يه دگرگون ساز ، جادوگري هست كه به طور مادرذاتي و غريزي توانايي تغير كلي ظاهر خودش رو داره . بزاريد يه نمونه بگم ؛ به طور مثال دگرگون ساز توانايي تبديل به رنگ پوست سفيد و سياه ، پيرو جوان ، خوش قيافه و بد قيافه و ... ؛ هري يه پسر بينهايت جواني هست ، درسته كه او در بعضي مواقع بي خواسته از خودش نيروهاي جادوي كوچيك غير قابل كنترل نشون ميده كه در زماني هست كه زير فشار زياد عصبي گرفتاره ، از جمله همون روييدن يك شبه موهاي سرش بعد از اينكه بي رحمانه خاله پتونيا به جون موهاش افتاده بود و با قيچي تمام موهاي سر هري رو كوتاه كرد (( اين قسمت يه رويايي هست كه ريشه در بچگي خودم داره ؛ مادرم ، خدا رحمتش كنه ، اين ايده از اونجا بود كه مادرم خيلي خيلي زياد تو كوتاه كردن موي سر با قيچي اشپزخونه ماهر بود ، و من هميشه براي كوتاه كردن موي سرم به وسيله دست او يه حالت ترس داشتم و من هم اين آرزو رو داشتم كه چطور ميتونستم موهاي از دست رفته خودم رو برگردونم به حالت قبل ... ))
به هر حال اونها قبلا يه جوراي اموزش ديدن ، خيلي از جادوگران بسيار جوان مرد و زن ، بار هاو بارها از خودشون نيروهاي جادويي غير غابل كنترل به صورت ناگهاني توليد كردند ، و انها براي بتونن عمدا و از قصد اين نيروهاي جادوي رو توليد كنند سالهاي معدودي را اموزش ميبينند ، اين نيروهاي ناگهاني زماني رخ خواهد داد كه فرد يا عصاباني و يا ناراحت ويا در زير فشار باشد ( كه نمونه اين مورد همون ناپديد شدن محفظه شيشه اي در يكي از فصلهاي كتاب سنگ جادو )
بروز جادوهاي غير غابل كنترل دليل بر دگرگون ساز بودن نيست
بنابراين ، هري يك Metamorphmagus يا همون دگرگون ساز نيست ، اون فقط پسر جادوگري هست كه از زمان تولد با نيروي جادوگري به دنيا اومده
33.خانم نوريس يه انيماگوس ( جانورنما ) ثبت نشده است !
- خير ، او فقط يه گربه باهوش ( و نا خوشايند ) هست
32.خاله پتونيا به ابراز تمايل نسبت به جادو خواهد كرد !
- نه ، او نميخواهد . خاله پتونيا هرگز در تمام طول عمرش تمايلي به جادو نخواهد داشت ، او همچنان قادر خواهد بود كه اين كار ( كه منظور احتمالا نفي كردن جادو هست ) رو ادامه بده
31.اسم كتاب هفتم هست : هري پاتر و اهرام فورتر !
- اهرام فورتر در چند مایلی شرق دژ سایه های (1) مشهور قرار داره از ستون های با شکوه استورج (2) هم زیاد دور نیست. خیلی از توریست ها دوست دارن این مقبره های تاریخی رو تو شب وقتی که با نور مشعل های سبز (3)روشن میشن ببینن
( 1)و ( 2 ) و )3 ( نام هایی که برای کتاب ششم به صورت شایعه درامده بودند
30.آيا لونا دختر اسنيپ است ؟
فاميلي لونا ، لاوگود است و همچنين مي دانيم پدر لونا سر دبير مجله طفره رو است
پس لونا دختر اسنيپ نيست
در تاریخ 7 آوریل 2005 به روز شد!
29.دامبلدور «آینده» ی رون/هری است.
ابتکارات شما هیچ مرز و حدی نداره! و این جمله را به صورت کنایه نمی گویم. این نظریه ها احتمالات جذابی را بوجود می آورند...ولی آن ها غلط هستند. آیا با این سوال که هری یا رون در آینده مثل دامبلدور می شوند، شما به دنبال این نیستید که مطمئن شوید هیچ کدام از ایشان در جوانی نمی میرند؟
من همچنین شنیدم که پسر رون و هرماینی از آینده با یک زمان برگردان برمی گردد، پس من باید بگم که هیچ کدام از شخصیت ها از آینده بر نخواهند گشت. و اما در مورد رون و هرماینی که یک پسر داشته باشن... (در حالی که صدای دور خیلی ها را می شنود که او را به یک عمر کنجکاوی بی نتیجه نفرین می کنند، با دهان بسته می خندد) { این پی نوشته ها در متون فارسی معمول نیست ولی مطلبی که در پرانتز نوشتم حالت جی کی رولینگ رو توصیف می کند که داره به ما می خنده}
28.نیکلاس فلامل به هاگوارتز می آید تا درس معجون سازی بدهد.
نیکلاس الان مرده؛ همانطور که دامبلدور در «سنگ جادو» توضیح داد، دوست قدیمی او مرگ را بر افتادن سنگ جادو در دست آدم های نا مناسب ترجیح داد.
27.کالین و دنیس کریوی مهاجمان جدید تیم گریفندور خواهند بود.
نظر خوبیه ولی خیر. مهاجمان تیم گریفندور کاملا جدید هستند و توسط کاپیتان جدید تیم انتخاب می شوند.
26.در کتاب «شاهزاده نیمه خالص» یک فصل به نام "اوراق لوپین" وجود دارد.
من قبلا جواب این سوال را در قسمت پرسش های همگانی داده ام ولی چون این شایعه هنوز در نامه های ارسالی خیلی از طرفداران وجود دارد لازم دیدم که اینجا هم تکرار کنم که چنین فصلی در کتاب شش وجود نخواهد داشت. همانطور که فصل های «جزوه پتی گرو» ، «بخش نامه سیریوس» یا «جدول کلمات متقاطع سوروس اسنیپ» نیز وجود ندارند!
بگذارید بار دیگر تاکید کنم که هر خبری که درباره «شاهزاده نیمه خالص» گفته می شود را باید با شک زیادی خواند مگر اینکه این خبر از این سایت یا از طرف انتشارات من باشد. فصل چرندیات آمده است! هر لحظه ممکنه کل کتاب شش را جعل کنند.
ویرایش شده در تاریخ 8 دی 1383
شایعات اضافه شده در تاریخ 20 دسامبر 2004
25.سوال ها و معما هایی که در تاریخ 20 دسامبر ما باید جواب میدادیم تا بتونیم نوشته مخفی پشت در بسته رو ببینیم کلید هایی هستند که خط داستانی کتاب ششم رو افشا میکنن
وقتی این سوالا رو مطرح میکردم داشتم به معماهای کرکر(cracker)فکر میکردم.(کرکرها یک موسسه بریتانیایی مربوط به کریسمس هستند.برای کسایی که نمیدونند اونها توی تیوپهای مقوایی بسته بندی و تزیین میشوند که معمولا توشون یک کلاه کاغذی،و یک هدیه معمولا کوچیک و پلاستیکی هست و یک جک یا معما.دو نفر دو سر آن را میگرند و میکشند و بعد کرکر با یک صدای بنگ بلند و یا کرک پاره میشوند.در سرچ سریعی که من توی گوگل داشتم متوجه شدم که این به خاطر یک نوار شیمیایی هست که از طریق یک فرایند شیمیایی خیس شده.معولا کرکر ها رو قبل از شام کریسمس میکشند بنابراین شما میتونید کلاه احمقانه رو برای عکس گرفتن سرتون بذارید.)
به هر حال،جکها و معماهایی که شما داخل کرکرها پیداکردید،معنای عمیق و مهمی ندارند و نتاسفانه باید بگم معماهای من هم. شما به سرعت فهمیدید مه جواب معماها کلمه "half-blood prince"رو ساختن،اما سه سوال مربوط به هری،رون و هرمایونی شدیدا مربوط به گذشته هست و نه آینده،کتابهایی که تاریخ انتشار ندارند و نه یک تحریف و نه سرنخی از شاهزاده دو رگه.گرچه من واقعا از فکر کردن درباره سمورهای آبی ای از بریستول که گوشت دانه دانه شده گوساله رو دوست دارن لذت بردم.
با تشکر از دوست عزیزمان 3هپلی
24.نقاشی شخصی که روی دیوار پشت در کشیده شده بود نشون دهنده چیزیه
بله این برای من نشون دهنده چیزیه. Lightmaker (طراح سایت رولینگ) چند نفته پیش از من خواست که بازیگر مورد علاقه خودم رو معرفی کنم و من نمیدونستم چرا اینو از من میخواست تا اینکه خودم در رو باز کردم ولی اون چیزی که اونجا بود یک Caravaggio ( من نفهمیدم منظور از این کلمه چیه شاید یه جور سبک نقاشی باشه ) کوچیک بود که روی دیوار گذاشته شده بود.
23.کتاب شاهزاده نیمه خالص 38 فصل خواهد بود
با دقت گوش کنید چون من اینو فقط یه بار میگم: تنها منبعی که شما باید همیشه حرفش رو قبول کنید سخنگو های رسمی من و چیزایی که در وب سایت رسمی من نوشته میشه. همونطوری که سخنگوی رسمی من از بلومزبری ، ناشر انگلیسی کتاب های من ، به تازگی گفته شاهزاده نیمه خالص کمی از کتاب قبلی کمتره و میتونم بهتون بگم که تعداد فصلاش کمتر از 38 تاس.
لطفا توجه کنید: اگه شایعه پردازا پیوسته در مورد تعداد فصل ها و خط داستان توی اینترنت مطلب پخش کنن و من اونا رو تکذیب کنم دیگه کتاب جدید تازگی خودش رو از دست میده. من وقتم رو برای توضیح در مورد هر شایعه بی اساس تلف نمیکنم چون باید کتاب رو ویرایش کنم
22.هری در کتاب شاهزاده نیمه خالص دوباره محاکمه خواهد شد
این تئوری رو یه عده برای پاسخ به اینکه چرا هری مدت کمتری نسبت به کتاب قبلی پیش دورسلی ها میمونه اختراع کردن. ولی من خوشحالم که بگم هری دورسلی ها رو به یه دلیل خیلی دلپذیر تری از یه محاکمه دیگه ترک خواهد کرد
21.لونا و نویل در کتاب هری پاتر و شاهزاده نیمه خالص با هم دوست میشن و با هم میپرن
دوستی لونا و نویل خیلی سرد تر و ساده تر از دوستی هری/هرماینی و رون/هرماینی هستش به همین دلیل من امیدوارم ایمیل های که توش از من به خاطر رد کردن این شایعه اظهار تنفر کردن رو دریافت نکنم. به نظر من لونا و نویل خیلی با هم فرق دارن و توی هاگوارتز هم به طور طبیعی از هم دورن. البته من فکر نمیکنم این مساله به خودی خود تاثیری توی عشق - دوستی یا رابطه بین اونا داشته باشه. همچنین من فکر میکنم از نظر نویل بلند پروازی ها و بی پروایی های لونا خیلیخطر ناکه و اون همش تو رویا سیر میکنه
20.لسترنج ها مامور شدن تا برن و نویل رو بکشن
نه اینطور نیست. اونا به دنبال والدین نویل رفتن. من نمیتونم چیز زیادی در این مورد بگم چون این مساله خیلی به پیشگویی و همه افرادی که در مورد پیشگویی میدونن نزدیکه ، ولی لسترنج هامخفیانه به دنبال نویل نبودن
19.اعضای گروه محفل ققنوس برای نقل و انتقال از کارتهای شکلات قورباغه ای استفاده میکنن
این فکر خیلی جالبیه و منم قبل از اینکه ردش کنم مدتی تو ذهنم داشتمش ولی یک کارت شکلات قورباغه ای یا هر چیزی که بتونه افراد رو در خودش حفظ کنه و اونها رو جابجا کنه این نقطه ضعف رو هم داره که ممکنه گم بشه یا خراب بشه یا گول بخوره. اعضای محفل ققنوس از راهی برای انتقال استفاده میکنن که به چیزی به جز چوب دستی احتیاج نداره. شما روش حمل و نقل اعضای محفل ققنوس رو قبلا دیدید حتی قبل از اینکه راجع به خود محفل بدونید. یکی از اعضای محفل از این روش استفاده کرده
18.گیدئون و فابیان پریوت برادران مولی ویزلی بودند
بله درسته ولی تاریخچه اونا ربطی به کلیت داستان نداره به جز اینکه نشون میده مرگ اونا باعث ترس خانم ویزلی شده و بحث های اون راجع به روش های محافظت از هری تو کتاب به این مساله ربط داره
شایعات اضافه شده در تاریخ 28 ژوئن 2004
17.کتاب ششم هری پاتر و نیروی عشق به والدین نام دارد.
من خیلی سعی میکنم که بفهمم که چطور یک نفر ممکنه این حرف رو باور کنه. « عشق به والدین » یه داستان گریه آور !!! ( تو مایه های هندی منظورش بوده ).یالا برو بچ این حرف خیلی خنده داره.
16.کتاب ششم پنجه آکلیباک نام دارد
اگه عشق به والدین رو باور کردی اینم باور کن
شایعات اضافه شده در تاریخ 2 ژوئن 2004
15.این خود رولینگ نیست که تو این سایت مینویسه بلکه یه عده ای رو استخدام کرده تا براش بنویسن
مطمان باشید که خود من می نویسم.
14.با باز کردن دری که بستس چیز خیلی مهمی رو متوجه میشیم
نه این طور نیست اون صرفا یک شوخی در سایته ( اگه نمیدونید قضیه چیه اونایی که زیاد تو سایت اینور اونور رفتن حتما تونستن جریان دری که روش نوشته « مزاحم نشوید » رو بفهمن)
13. اگه به ولدمورت گفته بشه 'ولدی' رولینگ خیلی ناراحت میشه
نه قطعا اینطور نیست. این یه شوخی جالبه من واقعا وقتی میرم توی یه چت روم و میبینم همه میگن ولدی خیلی لذت می برم. البته من با اسمای مختلف میام تو چت روم ماگل نت که ببینم ملت چی میگن توش
شایعات اضافه شده در تاریخ 18 فوریه 2004
12.یک کلمه عجیب 'Icicle'
مثل اينكه اصلا كسي نشنيده كه من در اون هنگام مصاحبه چي گفتم. شايد هم شنواييشون رو از دست دادند. چون من اصلا قصد ندارم كاراكتري با اين نام بنويسم.
پروفسور بايسيكل (Bicycle) نقش كليدي را در كتاب 6 و 7 ايفا خواهد كرد*
*يه شوخي كوچيك با خواننده ها!
11.دامبلدور پدر بزرگ واقعی هریه
اگر دامبلدور پدربزرگ هريه! چرا بايد هري به خانه خاله و شوهر خالهاش فرستاده بشه؟
10. ولدمورت پدربزرگ يا پدر واقعي هري پاتره
نه، نه، نه، مسلما نه… مثل اينكه خيلي فيلم جنگهاي ستارگان رو نگاه كرديد! جيمز با قاطعيت پدر هريه. مگر تا بحال به گوشتون نخورده كه به هري ميگن تو چقدر شبيه پدرتي! و يا دامبلدور به هري ميگه كه ولدمورت آخرين بازمانده سالازار اسليترينه؟ اين به اين معنييه كه هري بازمانده سالازار اسليترين نيست.
9.ليلي پاتر هنوز زندس
نه…مسلما نه…
8.ليلي پاتر یه زمانی مرگ خوار بوده
حالتون خوبه؟!
7. من(جي.كي.) مي خوام كتاب ليلي و جيمز پاتر رو بعد از كتابهاي هري پاتر بنويسم.
هــــــــــوم…بازم… خيلي از جنگهاي ستاره اي بايد اتفاق بيافتد تا اين كار انجام شود… هيچ تصميمي هنوز نگرفتم.
6. کج پا یک جانور نما ( انیماجس ) است
نه اون جانور نما نیست ولی کاملا هم گربه نیست. اگه شما کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها را خریده باشید( تمام درامد آن به موسسه کمیک ریلیف ریخته میشود در نتیجه با خرید آن شما به تعدادی از فقیر ترین کودکان در سراسر جهان کمک میکنید ) باید بدونید که کج پا دقیقا چه جانوریه
5. نويل فرزند پيتر پتي گرو است.
پاسخ مربوط به ليلي پاتر يك مرگخواره! رو در بالا بخونيد.
4.پروفسور لوپين يك برادر دوقلودارد.
نه اين درست نيست، البته بايد بگم نام ريموس برگرفته از قهرمانان رم باستان است كه يك برادر به نام رومولوس داشت.
3.كتاب ششم با عنوان هري پاتر و مشعلي با شعلهي سبز يا هری پاتر و کوه رویایی ناميده مي شود و كتاب هفتم با نام هاي هری پاتر و دژ سایه ها يا هري پاتر و جنگل سايه ها ناميده ميشود.
حتي نزديكش هم نيست، اينارو كي از خودش بافته؟ مشعلي با شعله سبز اين روز ها بازارش داغ شده... كسي فكر نمي كنه كه ولدمورت به اين راحتي ها شكست نمي خوره؟
2. من ( رولینگ) جادوگر اول در فیلم تالار اسرار هستم
نه من این رو نگفتم. کمپانی وارنر برادرز از من خواست که نقش لیلی پاتر رو قبول کنم ولی من بازیگر نیستم پس قبول نکردم
1. از هري در كتاب7 درخواست مي شود كه وزیر سحر و جادو شود
براي هفده ساله ها خيلي زود است كه وارد سياست شوند
هری پاتر و طلسم تقدیر
سرآغاز
1942
احساس می کرد از خودش بيزار است. به زنی که کنارش ايستاده بود و با دقت زيادی مشغول بررسی آخرين تکليف او بود، زير چشمی نگاهی انداخت. ابروهاي زن در هم گره خورده بود و چشمانش بر روی کاغذ حرکت می کرد.
به چشمان آبی آسمانی زن که بر اثر تمرکز تنگ شده بود، نگاه می کرد، سپس نگاهش را کمی پايين آورد تا بر روی لبهای سرخ رنگ زن که ناخودآگاه می جويدشان ثابت نگه داشت. لرزيد و نگاهش را بر گرداند.
اين امکان نداشت. نمی توانست برای او اتفاق بی افتد. با اين وجود هرگاه نگاهش به او می افتاد، احساس عجيبی در دلش بوجود می آمد که آرام به سوی قلبش می خزيد و ردی آتشين بر جای می گذاشت. احساسی که درونش را به آتش می کشيد.
نه، قرار نبود برای او اتفاق بی افتد. نه زمانی که اين زن جزء دسته ای از مردم بود که او از آنها نفرت داشت. نه در حالی که اين زن مال خانواده ای بود که شبيه خوانواده پدرش بودند... نه در حالی که اين زن هيچ چيزی نبود جز يک کوچولوی گندزاده کثيف.
با اين وجود، هنگامی که زن سرش را از روی کاغذ بلند کرد و يکی از طره های گيسوان قرمز و طلايی اش از پشت روی سينه اش لغزيد، دانست که کار از کار گذشته است. خواسته يا ناخواسته، تام ريدل ضربه را پذيرفت.
زن با صدای مليحی که درون تام را مثل ژله می لرزاند گفت: « متأسفم، ريدل، من نمی تونم با تو تکان داد، چشمانش از شادی ديوانه واری برق می زد، و دوباره چشمانش به جای خاکستری، قرمز به نظر ميرسيد. «اما قبل از اينکه من شروع کنم به فتح جهان، و يارانم رو جمع کنم تا در رموافق باشم. ببين، افسونی که تو اينجا گفتی اشتباهه، بنظر ميرسه که تو، اين دو تا طلسم رو با هم قاطی کردی. ساختار طلسمها تا حدی شبيه هم هستند، اما اين يکی که اينجا نوشتی باعث می شه تمام صورت قربانی پر از مو بشه، در حالی که ديگری باعث ميشه تو وارد ذهن کس ديگه ای بشی. در حقيقت دومی به جادوهای سياه تعلق داره...» لحظه ای مکث کرد و نگاهی موشکافانه به او انداخت. «من متعجبم که تو چطور درباره اين طلسم اين همه اطلاعات داری. مجموعه کتابهاتون شامل اينجور طلسمها نميشه...»
تام با نگاهی معصومانه گفت: «خوب ممکنه من درباره اونها در بخش ممنوعه خونده باشم؟»
زن درحالی که اخم کرده بود گفت: « درباره چيزی مثل اين شوخی نکن، ريدل،»
تام در حالی که به او نزديکتر می شد گفت: «من فقط کنجکاو بودم، اگربتونی ثابت کنی من غيرقانونی وارد بخش ممنوعه شدم چه کار خواهی کرد... فقط کنجکاوی، پروفسور.»
«خوب، البته می بايست اين کارت رو به مدير ديپت گزارش می دادم.»
«واقعاً می خواستی اين کارو بکنی؟» تام يکی از ابروهاش رو بالا برد، نگاهش در زن نفوذ می کرد، گويی تلاش می کرد تا به عمق روح او نگاهی بی اندازد.
زن زير لب گفت: «نکن... اونجوری به من خيره نشو،»
تام با لبخند کوچکی پرسيد: «چرا؟»
«چون... چون من رو ناراحت ميکنه... ريدل.»
«تام.»
«چی؟»
«منو تام صدا کن.»
زن در حالی که آب دهانش رو قورت می داد پرسيد: «چرا؟»
«نپرس. فقط بگو. دلم می خواد بشنوم که تو اسمم رو می گی، آدلا...»
«تو بايد بگی پروفسور اسپرينگ فيلد، ريد...» اما نتوانست جمله اش را تمام کند، زيرا تام ناگهان لبهايش را بر روی لبهای او گذاشت و ساکتش کرد.
زن، به محض اينکه احساس کرد پسر در حال رها کردن اوست از اين شانس استفاده کرد و او را به عقب هل داد و فرياد زد: «ريدل! چه فکری باعث شد اين کار را بکنی؟»
تام با لبخندی بی پروا پرسيد: «چه کاری؟ بوسيدنت؟»
آدلا در حالی که عقب عقب می رفت، با لکنت گفت: «چطور... چطور جرأت می کنی؟» تام هم به دنبالش می رفت، تا اينکه آدلا از پشت به ديوار چسبيد، بدون راه فراری.
تام زير لب گفت: «بگو تام. می خوام اونو از دهنت بشنوم،» صورت هايشان تنها يک سانت با هم فاصله داشت.
آدلا با من من گفت: «ت...تام،» جرأت نداشت تا به چشمهای او نگاه کند.
تام دستش را بالا آورد و چانه او را گرفت، مجبورش کرد تا به او نگاه کند. «دوباره بگو.»
«تام.»
«می بينی، کار زياد سختی نيست» انگشت شصتش را روی گونه آدلا به طرف بالا و پايين حرکت می داد و او را نوازش می کرد. او هرگز، هرگز هيچ موجودی را نوازش نکرده بود ـ نه انسان و نه حيوان ـ. هنگاميکه او را به خود می فشرد لرزش تمامی بدن او را حس می کرد. «من هميشه از اينکه صدام بزنن تام متنفر بودم، اما از دهن تو حتی اسم پدر مشنگ کثيفم هم، مثل عسل شيرينه.»
بنظر رسيد که آدلا از نوعی خلسه بيدار شد. «کثيف؟ مشنگ کثيف؟ والدين من هم مشنگ هستند!» عصبانيتش به او نيروی کافی داد تا پسر را کنار بزند و خودش را از چنگال او آزاد کند.
در حالی که تام دست به سينه ايستاده بود و خيلی بي خيال به نظر می رسيد گفت: «مشنگ ها... کسانی که از تولد ساحره ای مثل تو احساس بی آبرويی می کردند، من که اينطور شنيدم...»
«چطور... از کجا اينو می دونی؟»
«فکر کردی من دربارة گذشتة تو هيچ تحقيقی نکردم؟» به گنجه ای که محل نگهداری کتابهای دفاع در برابر جادوی سياه پروفسور اسپرينگ فيلد بود تکيه داد.
آدلا با نفس های بريده بريده و با عصبانيت گفت :«يه... تحقيق؟ درباره من؟ چرا؟»
«نشنيدی که مي گن "دشمنت رو بشناس"، خوب همون رو درباره کسی که بهش علاقه داری هم بکار ببند. بشناسشون اگر می خوای قلبشون رو تصرف کنی؟»
آدلا ابروهايش را با ناباوری بالا برد. «تو به من علاقه داری، ريدل؟»
«بگو تام، و بله، من به تو علاقه مندم، آدلا.»
«پ..» قبل از اينکه بتواند جمله اش را با پروفسور اسپرينگ فيلد ادامه بدهد، تام انگشتش را بر روی لبهای او فشار داد.
«هيس، ما برای بحث کردن اينجا نيستيم.»
«برعکس، ريدل، ما اينجاييم تا درباره تکليف تو بحث کنيم، برای اينکه تو قطعاً سزاوار نمرة A نيستی، فقط يه D»
تام با پوزخند گفت: «می دونی، من عاشق عصبانی شدنتم.»
آدلا پايش را به زمين کوبيد. «اينجوری به من پوزخند نزن!»
«چرا؟»
«چون... چون من يه معلمم و تو يه بچه لوس و گستاخی، ريدل!»
«اوه، واقعاً؟» دوباره به او نزديک شد. «يه بچه لوس و گستاخ که باعث می شه تو با هيجان و لرزشی از روی هوس عقلت رو از دست بدی.»
با لکنت گفت: «ه... هوس؟» در همان حال تام، بدون اينکه با او تماسی داشته باشد تا حد ممکن به او نزديک شده بود. آدلا احساس می کرد توسط آن چشمها هيپنوتيزم شده است، با آن چشمهای خاکستری عميق و نرم همچون مخمل و آن دانش بی کرانی که در آنها می ديد. چطور می توانست پسری به اين جوانی، چشمانی اينچنين داشته باشد، چنين سرشار از آگاهی، خِرُد، و در عين حال پر از درد و رنج؟ چه چيز اين پسر را اينچنين غير قابل درک کرده است؟ احساس می کرد می تواند دستش را بالا بياورد و او را لمس کند بدون اينکه حتی احساسش کند، می تواند با او صحبت کند در حالی که او را نمی فهمد... می توانست درد را در چشمهای او ببيند در حالی که نمی دانست آن درد از کجا نشأت می گيرد.
اين پسر چه داشت؟ چه چيزی او را اينچنين بدبين، سرد، منزوی، و با اين حال هنوز هم، بسيار ... خواستنی! کرده بود؟
ريدل بزرگترين معمايی بود که او تا به حال با آن مواجه شده بود. و، خواه دوست داشت بپذيرد يا نه، اين جوانک پر رمز و راز او را چون آهنربايی به خود جذب می کرد.
عاقبت گفت: «نمی دونم درباره چی حرف ميزنی،»
«نمی دونی؟» آرام پيش رفت، يک شعله جديد در چشمهايش به او نوعی حالت درندگی می داد.
پروفسور اسپرينگ فيلد به دنبال راه فراری می گشت، عقب عقب رفت، اما فقط پايش به نيمکتی گير کرد که فراموش کرده بود آنجا گذاشته. از شانس ـ يا بخت بد ـ ، تام اورا قبل از اينکه زمين بخورد گرفت.
«من فکر می کنم خوب می دونی،» در حالی که او را محکم گرفته بود در گوشش زمزمه کرد. «قبول کن، آدلا.»
به هر حال، آدلا هيچ چيزی را نپذيرفت، فقط دستش را پيش برد، سر او را قاپيد و به طرف پايين کشيد و خود را در بوسه گم کرد.
يک ساعت بعد تام به پشت دراز کشيده بود و داشت به سايبان تخت خواب چهار گوش پروفسور اسپرينگ فيلد نگاه می کرد، و با حواسپرتی موهای قرمزـطلايی زنی را نوازش می کرد که سرش را برای استراحت روی شانه های او گذاشته بود. زن به خواب عميقی فرو رفته بود.
جرأت نمی کرد به او نگاه کند، نه در حالی که شديداً احساس شرمساری می کرد... در حقيقت نبايد بکلی احساس شرمندگی ميکرد، مسلماً اون "شاهکارش" حتی برای بار اول هم بد نبود، اما هنوز هم احساس ميکرد از شرم و نفرت در حال مرگ است. چه فکری می کرد موقعی که داشت لاس ميزد، با اين.. اين.. نجاست؟
به پهلو غلتيد، رويش را از او برگرداند. آدلا دلخور از اينکه "بالشش" (شانة تام) از زير سرش حرکت کرده در خواب ناله ای کرد.
تام خيره به تاريکی اتاق، ذهنش تاب می خورد.
از خودش پرسيد چرا اين کارو کردم؟، و تنها جوابی که توانست به خودش بدهد اين بود که، به خاطر خدا، تو شونزده ساله ای! اون موقعی بود که هورمونهات داشتند جفتک در می کردند!
می دونم! در ذهنش فرياد کشيد. من می دونم که به اين کار نياز داشتم، اما چرا... چرا با اون، از بين اين همه آدم؟ چرا با يه دختر اسلايترينی خون اصيل که هم سن خودم باشه نه؟ چرا با يه پروفسور ده سال بزرگتر... چرا با يه گندزاده لعنتی؟
ذهنش پاسخ داد: اوه، پسر، تو نميتونی انتخاب کنی که عاشق چه کسی بشی!
تام وحشيانه گفت: من عاشق اون نشدم!
نشدی؟ پس چی باعث ميشه وقتی نگاهش می کنی تو زانوهات احساس ضعف کنی؟ چی باعث ميشه ببوسيش، بغلش کنی؟
من نمی دونم! تام درون خودش زوزه کشيد. من از فکر اينکه کسی رو نوازش کنم متنفرم. من نمی خواستم اين اتفاق بيافته.
مطمئنی؟
بله، مطمئنم! اين... اين ساحره مطمئناً منو اغوا کرده!
تو رو اغوا کرده، اون؟ فکر نکنم... به نظر می رسه که تو اونو اغوا کردی، راه ديگه ای نيست...
تام با عصبانيت فکر کرد: چرا من بايد بخوام يه گندزاده کثيف رو اغوا کنم؟
چون اين بار، اين که او يه گندزاده است مهم نيست... تنها چيزی که مهمه اينه که اون يه زنه، يکی از اون خوشگلاش هم هست... و تو، مرد جوان، می تونی خشن، بی رحم، يا هر چيز ديگه ای که مِيلت می کشه باشی، اما سِحر يک زن چيزيه که حتی تو هم نمی تونی ازش فرار کنی. عشق نيروی قدرتمنديه، تام...
اما من عاشق اون نيستم! من نمی تونم.. عاشقش باشم... من اصلاً نمی تونم عاشق باشم... بخصوص عاشق اين، اين گندزاده کوچولوی بدبخت!
در اين لحظه گندزادة کوچولوی بدبخت دستش را در ميان کمر تام انداخت، او را از پشت در آغوش خويش کشيد، و باعث شد احساس داغی او در بر بگيرد، از سر تا نوک انگشتان پا.
به جهنم که او يه گندزاده است!، تام، در حالی که اين فکر را می کرد با يک حرکت ناگهانی چرخيد و خودش را به او چسباند.
«باز هم می خوای تام، مگه نه؟» آدلا در آرزوی اينکه دوباره بخوابد خميازه ای کشيد.
اما آن شب، او هيچ شانسی برای استراحت نداشت.
* * * * *
آدلا پرسيد: «کجا بودی تام؟»
«به تو ربطی نداره» تام خرخری کرد و خودش را روی تخت خواب انداخت. آنها برای ماهها اين رابطة ممنوع را ادامه داده بودند و تام داشت کم کم از آن خسته می شد. ديگر آن اشتياق همه جانبه را نداشت، چون هر موقع هوس می کرد می توانست او را داشته باشد. تام از جمله آدمهايی بود که هميشه بيشتر از آنچه را که داشتند، می خواستند. نمی فهميد که چطور می توانسته اين زن را آنطور ديوانه وار بخواهد، چطور می توانسته آن هوس حيوانی را داشته باشد... احساس ناپاکی می کرد، برای اينکه به هوس بی ارزشی تن داده بود، و حتی ناپاکتر زيرا آنرا با يک گندزاده انجام داده بود. احساس می کرد آغشته به کثافت شده است، و فقط می تواند خود را با خون پاک کند... تام هنگامی که بازيليسک سالازار اسلايترين را وا داشت تا آن دختر کوچولوی رقت انگيز را بکشد، احساس نشاط زود گذری کرد، اما آن هم کافی نبود. او می خواست، به مرگ نياز داشت... و اين بار مايل نبود که مار بزرگ را بر عليه کسی به کار ببرد... اين بار می خواست خودش انجامش بدهد، با دست های خودش...
بعضی اوقات بعد از اينکه تا نهايت لذت پيش می رفت، در بارة خفه کردن زنی که با آرامش و بدون بدگمانی در آغوشش خوابيده بود رويايی می ديد، اما موقعی که از خواب بر می خواست، اين فکر باعث عذابش می شد، آيا کشتن يک معلم غيرعاقلانه نبود؟ آيا قتل باعث لو رفتن او نمی شد؟
آدلا در حالی که روی تخت خواب و پشت او نشسته بود گفت: «تو منو نگران می کنی، تام» و شروع کرد شانه های او را ماساژ دادن، واضح بود که اين کار را برای رهايی او از فشار عصبی انجام می دهد.
تام غرغر کرد: «به من دست نزن»
آدلا در حاليکه آه می کشيد از ماليدن شانه های او دست برداشت. «اگر نمی خوای بهت دست بزنم، پس چرا امشب اومدی؟»
تام فرياد زد: «چرا اينقدر از من سوال می کنی؟» به طرف او چرخيد و ادامه داد: «چند دقيقه قبل با چی به من خوش آمد گفتی؟ کجا بودی تام، ها؟ انگار که من برای يه کاری رفته بودم... انگار که احساس می کنی بايد منو زير نظر داشته باشی!» اما جمله بعديش شبيه نجوا بود. نجوايی با ته مايه ای از اتهام: «تو به من اعتماد نداری، آدلا.»
«اما... اما، البته که به تو اعتماد دارم تام. من دوستت دارم و اگه بهت اعتماد نداشتم عاشقت نمی شدم...»
«پس چرا هنوزم موقعی که يه دقيقه دير ميام، ازم می پرسی کجا بودم؟ چرا مثل يه توله سگ هر جا می رم دنبالم ميای؟»
آدلا در حالی که صدايش می لرزيد گفت: «فقط چون...چون ... نگران توام.»
«که اينطور، تو نگران من بودی وقتی که اون دختر کوچولو مورد حمله قرار گرفت، ها؟ نگران اينکه نکنه به منم حمله بشه، يا نگران اينکه، من بودم که به او حمله کردم؟»
«اما... تام! چطور... چطور می تونی اين چيزای مسخره رو بگی؟ تو می دونی که من هرگز توی زندگيم به تو شک نداشتم»
«آره؟» با خشم از جا پريد. «برای من کاملاً روشنه که تو به من شک داری!»
«البته که ندارم!» آدلا نيز از کوره در رفت، صورتش از خشم، آتش گرفته بود. «هيچ کس بهتر از من نمی دونه که تو چقدر از گذروندن تعطيلات تابستان در پرورشگاه مشنگ ها متنفری، و بديهيه که که اون حمله ها باعث می شه تو برگردی به اونجا... مطمئناً تو اينقدر احمق نيستی که بر عليه خودت کاری بکنی، هستی؟»
«درسته، من اين کارو نميکنم.» تام سرش را تکان داد، جرأت نداشت تا به چشمهای او نگاه کند. سخنرانی کوچک آدلا، او را، از قبل هم بيشتر شرمسار کرد. آدلا ناخودآگاه او را متهم کرده بود به اينکه به اندازه کافی احمق هست تا بر ضد خودش کار کند... و اگر منصفانه نگاه می کرد، بايد می پذيرفت که او درست می گويد. اشتياقش برای تکميل نقشه با شکوه سالازار اسلايترين برای پاکسازی مدرسه از نالايقان، مطمئناً او را به آن پرورشگاه نفرت انگيز باز می گرداند.
با اين حال، هنوز هم او نبايد حق داشته باشد او را احمق تصور کند. احمق؟ او؟ آخرين وارث سالازار اسلايترين کبير؟
دوباره احساس کرد دوست دارد اين زن را خفه کند. چطور جرأت می کنه؟ چطور جرأت می کنه لرد ولدمورت را تحقير کنه؟
بله... او بود... تام، متنفر و بيزار از اسمش (که ديگر طنينش از دهن آدلا نيز شيرين نبود)، مصمم برای ساختن شمايل جديدی از خودش. چندين بار کلمه "لرد" را مزه مزه کرد تا رضايت داد که طنينش را دوست دارد.او فقط می بايست يک اسم متناسب پيدا می کرد، و چون هميشه در آرزوی جاودانه شدن بود، ولدمورت را انتخاب کرد، اصطلاحی فرانسوی برای عبارت «گريزان از مرگ». تا به حال او با هيچ کس درباره اين اسم خود ساخته صحبت نکرده بود، او تازه داشت شروع می کرد خود را لرد ولدمورت بنامد.
لرد ولدمورت...
هيچ لردی تحقير را از طرف شخص پايينتری تحمل نمی کرد، بويژه از يک مشنگ زادة بی ارزش!
آدلا هراسان، آب دهانش را قورت داد و گفت: «چرا... چرا اينجوری به من نگاه می کنی، تام؟» صورت تام ديگر انسانی نبود، بيشتر وحشی به نظر می رسيد، چشمهای خاکستری چون مخملش برآمده می نمود... يا فقط او اينطور تصور می کرد؟ نمی توانست مطمئن باشد، فقط مطمئن بود که ديگر نمی تواند به او اطمينان داشته باشد. مردی که عاشق توست، هرگز اينطور به تو نگاه نمی کند... با چنان تنفری... ، چنان... چی؟ ميل کشتن؟
آدلا آهسته گفت: «از اتاق من برو بيرون،» بيش از اين جرأت نگاه کردن به او را نداشت. پس از يک دقيقه که خود را به بازرسی يک لکه کثيفی روی کف اتاق مشغول نگه داشته بود، صدای برهم خوردن در اتاق را شنيد. بالا را نگاه کرد، آهی کشيد و شگفت زده شد که شاهد چه چيزی بوده است. تام نمی توانست يک فوق جادوگرنما باشد، می توانست؟ بله...اگه نبود، پس چطور می توانست ملايمت معمولش، سيمای دلپذيرش، از ريشه و اساس تغيير کند و به نقابی از يک گرگنمای بيرحم در حال حمله تبديل شود؟ چه بر سر تام محبوبش آمده بود؟
خون... بله، درسته. به مرگ نياز داشت، نياز داشت تا بکشد، تا خودش را پاک کند... می خواست ببيند کسی در دستهايش می ميرد... به رهايی نياز داشت، رهايی از فکر اينکه خودش را در تخت خواب آن گندزاده آلوده کرده است، رهايی از فکر اينکه بايد به آن پرورشگاه باز گردد، رهايی از فکری که هميشه او را آزار می داد، اينکه چرا بايد در آن پرورشگاه زندگی کند: چون پدرش او را نمی خواسته.
پدر مشنگ بدبختش، کسی که لايق عشق همسر فوق العاده اش نبود... کسی که همسرش را وقتی حامله بود، ترک کرد... ترکش کرد تا در تنهايی زايمان کند و موقع وضع حمل بميرد ـ اگر حتی همه اينها را هم، می دانست... تام بعضی وقتها تعجب می کرد که پدرش حتی خبر مرگ همسرش را هم، شنيده باشد...
همه اينها به خاطر پدر رقت انگيزش بود، همه اينها تقصير او بود! اگر او همسر حامله اش را ترک نمی کرد، چه بسا که نمی مرد، او زنده می ماند تا تام را بزرگ کند، به او عشق و دلسوزی بدهد، و تام مجبور نبود تا اينها را در شخص آدلا اسپرينگ فيلد جستجو کند... اوه، بله، تام فهميد که عاشق آدلا نشده، او فقط فضای "بی مادری" را در روح تام پر می کرد... اما آدلا از عهدة اين کار بر نيامد.
يک مادر واقعی او را تحقير نمی کرد، می کرد؟ يک مادر واقعی او را از خود دور نمی کرد، می کرد؟ يک مادر واقعی به او اعتماد داشت...
تام، متلاطم، به در جلويی قلعه رسيد و آن را باز کرد، با عجله بيرون رفت، به دل سياهی شب شتافت.
همچنان به فکر کردن ادامه داد يک مادر واقعی او را می فهميد.... آدلا، بی ارزش بود، او نمی توانست برای تام مادری باشد که هميشه آرزويش را داشت، و يک معشوقه رنجش آور شده بود. او به معشوقه نياز نداشت، آنچه نياز داشت، آدلا نمی توانست برايش فراهم کند. هيچ کس نمی توانست فراهم کند... و همه اينها به خاطر اشتباه پدر لعنتی اش بود.
کشتن... کشتن... او بايد می کشت تا به رهايی برسد.
قبل از اينکه حتی بفهمد، به دروازه گرازهای بالدار رسيد. در طرف ديگر دروازه او به راحتی می توانست آپارات کند ـ بعد از همه اينها، او بيرون از زمين های هاگوارتز بود. مطمئناً دانش آموزان هم سنش توانايی آپارات نداشتند، اما تام هميشه فکر می کرد که قوانين او را محدود می کنند، و چيزهايی را در خفا آموخته بود که اجازه نداشت...
مجسمه های گراز را پشت سر گذاشت، ذهنش بهم ريخته بود، تقريباً نفسش را حبس کرده بود، محيط اطرافش را به سختی می ديد، ديدش با نوعی جنون تار شده بود که چون حجابی محکم دور سرش را پوشانده بود، در ذهنش گرفتار شده بود، ذهنش جيغ می کشيد: بکُش!، غير ممکن بود که بتواند به چيز ديگری فکر کند...
ناگهان حجاب برداشته شد، ديدش واضح شد و دريافت که در باغ خانه ای بزرگ و بد منظره ايستاده است. به خاطر آورد که قبلاً هم يک بار آن را ديده است ـ حدوداً نه ساله بود که مدير پرورشگاه تصميم گرفت تا برای بچه ها ترتيب يک گردش را بدهد. آنها پيک نيک خوش آيندی را در چمنزار پايين تپه ای که اين خانه بر رويش واقع شده بود، گذراندند.
«آره می دونی، اين خونه ريدلهاست. مامان من تا وقتی زنده بود برای اونها کار می کرد. وقتی مرد، من به اين يتيم خونه احمقانه فرستاده شدم،» يکی از بچه های بزرگتر اين را به تام گفت. «اسم تو هم ريدله، مگه نه تامی؟»
تام فقط سری تکان داد.
«خوب، می دونی، مامانم می گفت پسر اين خوانواده ازدواج کرد، اما بعد همسرش رو که حامله بود ول کرد، آدمای کثيف، همه خوانواده ريدل لعنتی اند...»
همه خوانواده ريدل لعنتی اند...
سالها بعد تام چيزهايی را دانست که حتی خوابش را هم نمی ديد ممکن باشد.فهميد که مادرش ساحره بوده استو وقتی که درباره قدرت جادوييش به شوهرش گفته است شوهرش او را ترک کرده است. برای تام سخت نبود تا دو دو تا چهار تا کند: شوهر، همسر حامله اش را رها کرده است، همان اسمِ ريدل... حالا او می دانست که اين خانه محل اقامت خوانواده هم اسمش است... خوانواده هم اسمش، کسی که زندگی او را ويران کرد، کسی که باعث شد تا او چنين سرد، بدبين و تهی از احساسات درست شود... اوه، چه می شد اگر قادر بود عشق بورزد... اما نه، او استعدادش را نداشت. مهم نبود که آدلا چقدر او را دوست داشت، عشق او برای آب کردن يخ ضخيم منجمدی که دور قلب تام را گرفته بود، کافی نبود... تام نمی توانست دوستش داشته باشد، نه به عنوان يک دوست، نه يک مادر جايگزين، و نه يک معشوقه.
قلب او مرده بود، و او احمقانه فکر می کرد که می تواند عاشق باشد. او کار هورمونهای نوجوانانه اش را با آن چيز لاينحل زيبا که عشق ناميده می شود اشتباه گرفته بود. چيزی که او نسبت به هيچ کس احساس نمی کرد. آرزو می کرد که کاش می توانست، اما می دانست که نمی تواند.
با اينکه راه ميرفت، نفس می کشيد، حرف ميزد، اما احساس زنده بودن نمی کرد، زيرا قلبش مرده بود، در تمام طول زندگی اش مرده بود. حتی وقتی که بچه بود هم نمی توانست واقعاً از چيزی لذت ببرد يا چيزی را دوست بدارد. تنها يک حس برايش باقيمانده بود، تنفر.
از همه متنفر بود.
از پدرش متنفر بود زيرا مادرش را ترک کرده بود، از همه مشنگ ها متنفر بود زيرا همه آنها ـ به تصور او ـ مثل پدرش بودند، از همه همشاگردی هايش متنفر بود زيرا همه خوانواده های شادی داشتند، از معلم هايش متنفر بود که با حالت دلسوزی به او نگاه می کردند، در چشمهايشان می شد خواند: بی نوا، يتيم بينوا.
تام می خواست همه آنها را نفرين کند، او به ترحم کسی نياز نداشت! فقط يک ضعيف به ترحم نياز دارد، و لرد ولدمورت قطعاً ضعيف نبود.
تنفرش از زنده ها به قدری قوی بود که به او قدرت ميداد، نفرتش او را وا داشت تا به طرف در جلويی امارت ريدل ها برود، در را با اشاره چوب دست اش باز کرد و دنبال ساکنان خانه گشت...
آنچه که بعداً اتفاق افتاد برای تام مبهم بود ـ يافتن پدرش و پدربزرگ و مادر بزرگش در اتاق نشيمن- بعد از کمی جيغ و داد و التماس ـ اجرای طلسم مرگ روی هر کدام از آنها...
بعد از چند دقيقه خيره نگريستن به اجساد ريدل ها که در کف اتاق افتاده بودند، و چشمهايشان از هراس گشاد شده و فريادی خاموش روی لبهايشان خشک شده بود، با صدای جيرجير کف اتاق، تام از خيالاتش بيرون آمد. صدا نمی توانست از طرف خودش باشد، او که بی حرکت آنجا ايستاده بود، و مطمئناً خوانواده مرده اش ديگر حرکت نمی کردند...
برگشت و به طرف هر کسی که آن صدا را ايجاد کرده بود، نعره زد: ايموبيليوس!.
نگاه مختصری انداخت و گفت: «آدلا؟» ، داشت به فاحشه اش( حتی ديگر او را لايق معشوقه ناميدن هم نمی دانست) نگاه می کرد، که به خاطر طلسم او، ناتوان از حرکت، در جا خشک شده بود. هرچند، مطمئن بود که اگر هم قادر به حرکت می بود، سر تا پا می لرزيد. اين را حالت چهره اش هم جار ميزد..
آدلا بريده بريده گفت: «ت...تام؟» . دهانش تنها قسمتی از بدنش بود که می توانست حرکت دهد.
تام پرسيد: «چطور اومدی اينجا؟»، برای کسی که تنها چند لحظه قبل سه نفر را کشته بود صدايش به طرزی باور نکردنی آرام به نطر می رسيد.
آدلا لبهايش را روی هم فشار داد، از چشمهايش مشخص بود که مصمم است جواب ندهد.
«باشه، هر جور راحتی» شانه ای بالا انداخت و دوباره چوبش را به سوی او گرفت «لژيليمانس!».
لحظه ای بعد او داشت در افکار و خاطرات آدلا قدم می زد... ديد که آدلا وقتی بعد از ظهر مشغول ماساژ دادن او بود نوعی ردياب جادويی را به ردای او وصل کرد... پس، آدلا، واقعاً به او اعتماد نداشت...
سپس ديد...
«نه، تام، پسرم، ما را نکش!»
«نوه عزيزم، تو... تو که نمی خواهی... نمی خواهی ما رو بکشی؟ تنها خوانواده ای رو که داری؟»
«اوه بله، تنها خوانواده ای که دارم، با تشکر از پسرتون! اگه اون مادرم رو ترک نکرده بود، اون نمی مرد، و بعد از اون تنها خوانواده من فقط يه عده ماگل کثيف نبودند، سه تا تفاله!»
«تام... تام، خواهش می کنم... يه لحظه فکر کن...»
«من خيلی وقت پيش تصميمم را گرفتم پدر. آواداکداوارا! »
تام گفت: «پس، تو همه چيز رو ديدی»، يک قدم به زن نزديک تر شد. «می دونی معنيش اينه که من مجبورم تو رو هم بکشم؟»
آدلا زير لب گفت:«نه؛ تام!، من... من می تونم دهنمو ببندم... به هيچکس نمی گم، قسم می خورم! فقط... طلسم فراموشی رو روی من اجرا کن، و من همه چيزهايی رو که ديدم فراموش می کنم!»
«بله...»، تام لحظه ای به نظر می رسيد که مشغول فکر کردن است، «می تونم اين کار رو بکنم... اما هنوزم اين حقيقت رو تغيير نميده که تو به من اعتماد نداشتی... تو به من مشکوک بودی، و می خواستی دنبال من بيای انگار که من اختيار کارهای خودم رو ندارم...»
آدلا تکرار کرد: «چون که نداری، تو پدر و خوانواده ات رو در کمال خونسردی کشتی. البته که اختيار خودت رو نداری، تو مريضی، تام. تو به روانپزشک احتياج داری... من مطمئنم که شفا دهندگان سنت مانگو می تونند به تو کمک کنند... و از آنجايی که کمتر از سن قانونی داری، به آزکابان فرستاده نمی شی... آنها نمی تونند محکومت کنند، اما تو کمک می خوای! تو قطعاً به کمک احتياج داری!»
تام زير لب گفت: «تنها چيزی که من احتياج دارم اينه که ببينم تو ميميری... فکر نکن که نمی خواستم تو رو خيلی وقت پيش بکشم، فقط اگر مشکوک نبود: يک معلم در هاگوارتز به قتل برسد... اگرحافظه ام ياری کنه، چنين چيزی تا حالا در تاريخ مدرسه اتفاق نيافتاده... من تاريخ هاگوارتز رو خونده ام، می دونی که... اما حالا تو از مدرسه خيلی دوری، من بايد از اين فرصت استفاده کنم و تو رو برای هميشه ساکت کنم، عزيزم. هيچ کس تو هاگوارتز نمی فهمه، چون تو يه خونة مشنگی اتفاق می افته، دور از جهان جادويی... هيچ کس قادر نخواهد بود ثابت کنه که تام کوچولو اين کارو کرده... اونها نمی تونند ثابت کنند، همونطور که نمی تونند ثابت کنند من بودم که ميرتل می ير رو کشتم... يا هرچی که صداش می زنند؟ ميرتل گريان؟» دهانش به لبخندی شيطانی گشوده شد که باعث شد آدلا بيشتر رنگ پريده به نظر برسد، صورت همچون گچ سفيد آدلا با موهای قرمزـطلايی که در اتاق نيمه تاريک بيشتر قرمز تيره می نمود، در تضاد بود.
زير لب گفت: «پس ... کار تو بود، هان،»
«بله، عزيزم، شک تو به من درست بود،» دست پيش برد و چانه او را گرفت. «تو شايد يه گندزاده بی ارزش باشی، يه ننگ برای اسم ساحره، اما احساست به تو خيانت نکرده. با، هوشی که تو داری می تونستی به خوبی به لرد ولدمورت خدمت کنی، البته اگه خونت خالص بود...»
آدلا آب دهانش را قورت داد و گفت: «لرد... لرد چی؟»
«ول- د - مورت. نام تازه من. ازش خوشت مياد؟ مسلماً من اسم قديمی خمودمو نگه نميدارم، چه ننگی، ناميده شدن به اسم پدر مشنگم... از امشب، تامی کوچولو ديگه وجود نداره... در عوض لرد ولدمورت هست.»
«و حالا می خوای چکار کنی؟ وظايف اربابيت رو انجام بدی؟» با حالتی کنايه آميز پرسيد. «همه دنيا را صاحب شی؟ همه ماگل ها رو بکشی؟»
«دقيقاً همينی که گفتی، آدلا» سریسيدن به هدفم کمکم کنند، بايد مطمئن بشم که تو اون دهن گشادت رو بسته نگه می داری». در اين لحظه آدلا با وجود طلسم ايموبيليوس شروع به لرزيدن کرد.
«بدبختانه پاک کردن حافظه تو به حد کافی مطمئن نيست... قطعاً طلسمهايی هست که می تونه اون رو برگردونه و تو چيزهايی رو که من می خوام مخفی بمونه، لو خواهی داد. پس تو فقط می تونی اين رازها رو با خودت به گور ببری...»
«منو نکش...تام...»
تام با صدايی شبيه هيس هيس مار گفت: «چطور جرأت کردی دوباره منو تام صدا بزنی، من لرد ولدمورت هستم!»، کمی مانده بود نوک بينی اش با او تماس پيدا کند. برای لحظه ای آنها به هم خيره شدند، هوا در اطرافشان ارتعاش داشت، و در بينشان...
آدلا دلش می خواست دستش را بالا بياورد و صورت او را لمس کند، نوازشش کند و به او بگويد چقدر دوست اش دارد... دوست اش دارد با وجود همه کارهايی که انجام داده و داشت انجام می داد...
آدلا احساس کرد دوست دارد خودش برای حماقتش تنبيه کند ـ برای دوست داشتن يک قاتل پريشان و خطرناک که می خواست او را هم بکشد... با اين حال، هنوز هم نمی توانست او را دوست نداشته باشد.
به خودش گفت، من عقلم رو از دست دادم. هنوز هم، هرگاه اين قيافه پسرانه و جذاب را برانداز می کرد، هرگاه به چشمهايی نگاه می کرد که موقع در آغوش کشيدنش از اشتياق تيره می شد، هرگاه به لبهايش نگاه می کرد که با چنان هوسی او را می بوسيد که هنوز از به خاطر آوردنش به خود می لرزيد، به سادگی نمی توانست از او متنفر باشد. مخصوصاً چون...
زير لب گفت: «لرد ولدمورت، منو نکش، برای اينکه من از تو حامله شدم.»
هری پاتر و وارث ولدرمورت
فصل اول:شخص مرموز
همه جا رو مه و وحشت گرفته بود و قتلهای زیادی درهمه جا اتفاق افتاده و پلیس گیج شده بود چون هیچ ردی پیدا نمیکرد و از همه جا خبرمیرسید بعضی مردم مثل اینکه سالها هیچ شادی در اونها نبوده در شهر میگردند مردم دیگر می ترسیدند تنها به بیرون بروند.مردم جنازه دوستانشون که مرده بودن رو میدیدند.هری روی تخت نشسته بود و جاودانه ساز تقلبی در دست چپش بود و هدیه های رون هرمیون وبقیه کسای دیگر رو هنوز بازنکرده بود در گوشه اتاق روی هم تلمبار شده بود.روزنامه های پیام امروز بر روی کف اتاق افتاده بود و متن بعضی انها
این گونه بود:"حمله اسمشو نبربه وزارتخانه با شکست روبرو شد".در روزنامه دیگر:"حمله گری بک و چندین دیوانه ساز به مدرسه ماگلها"
.نامه رون هم اینگونه بود:
"هری عزیز
صبح ساعت 10 بابا میاد دنبالت.هرمیون هم قراره امروز بیاد
قربانت رون".
هری نگاهی به ساعتی که خودش با جادو درست کرده بود انداخت ساعت9:45 را نشان میداد و نشون میداد 15 دقیقه وقت دارد. هری به فکر روزی که با دامبلدور رفته بود دنبال جاودانه ساز را کامل بیاد می اورد ولی دامبلدور حالا زیر خروارها خاک مدفون شده است و اونو با تموم مشکلات تنها گذاشته بود.اخه برای چی به اسنیپ اعتماد کرده بودی.ر.ا.ب چه کسی بود که تونسته جاودانه سازرو زودتر از اونا پیدا کند.در این باره هری کلی فکر کرده بود اما به تنها نتیجه ای که رسید خانواده سیریوس بودن این هم بدون نتیجه بود هری نمی دانست چند تن از افراد خانواده سیریوس به مرگ خوارها پیوستند.هری نگاهی به اتاق انداخت.یادش امد که هنوز وسایلش را جمع نکرده است بنابراین جوب جادوش رو در اورد وبا چند تکان تمام وسایل وهدیه ها رو بدون اینکه باز کند در داخل چمدون گذاشت.نگاهی به ساعت انداخت ساعت 5 دقیقه از 10 گذشته بود ولی هنوز خبری ازاقای ویزلی نبود .هری چمدون رو برداشت و به پذیرای برد تا انجا منتظر بمونه.هری می دید که دورسلی ها نشستن پیش تلوزیون و با هیجان به اخبار گوش می دادند.اونا حسابی ترسیده بودند چون دیگر عمو ورنون به سرکار نمی رفت خاله پتونیا هم دیگر فضولی نمیکرد و دادلی هم مثل یک خوک بزرگ شده بود و بیرون هم جرات نمی کرد برود.هری روی کاناپه نشسته بود دوباره به ساعت نگاه گرد 10 دقیقه گذشته بود ولی هیچ خبری ازاقای ویزلی نبود.هری شنل نامرِِِی را بزور از چمدون در اورد و دور از چشم دورسلی ها اون رو دور خودش پیچچید ورفت طرف در و به ارامی در باز کرد و به بیرون رفت.هوای بیرون سرد مه الود بود واقعا در هوای گرم تابستان عجیب بود این نشانه قدرتمند شدن دیوانه ساز ها بود هری بزور جلوی خود را میدید که صدای او را ترساند فورا چوب دستیش رو در اورد وبه طرف جای صدا گرفته بود. "کی اونجاست؟"هری کاملا صدای به هم خوردن دندوناش که از سرما بود را می شنید "اوه هری منم نترس".هری کاملا این صدا رو میشناخت.این صدای اقای ویزلی بود و بعد از گفتن این حرف از میان مه بیرون امد ."هری تو کجائی"هری شنل را از روی خود کنار زد"اه هری منو ترسوندی"با او دست داد" اماده ای خوب بریم" هری کمی از این حرف تعجب کرد ولی گفت:"اقای ویزلی صبر کنید من برم چمدونم بیارم"هری به طرف خونه حرکت کرد.
اقای ویزلی دنبال هری حرکت کرد ولی یکدفعه افتاد.هری برگشت گفت"حالتون خوبه؟"
"اره حالم خوبه"این حرف را موقعی که داشت بلند میشد گفت"راستی هری تو برو توخونه وسایلت رو بیار من اینجا مواظب همه چی هستم"
و همان جا وایساد و نگاهی به اطراف کرد
"باشه"هری دستش روی دستگیره در که ناگهان چیزی یادش امد برگشت و پرسید"اقای ویزلی اتفاقی افتاده بود که دیر اومده بودین"؟
"اه خوب خوب...... هری الان وقت این حرفا نیست برو وسایلت بیار بعدا بهت میگم"و دوباره نگاهی از ترس به اطراف انداخت
این اولین باربودکه هری میدید اقای ویزلی این گونه از روی ترس حرف میزند
"هری چرا متوجه نیستی ممکنه هر لحظه مرگ خواران بیان زود باش"
هری با تمام قدرتی که داشت با شنیدن این حرف فورا به داخل خونه رفت. هری اصلا نمیفهمید چرا انقدر باید عجله کنند ولی فهمید باید مسئله مهمی اتفاق افتاده باشد.
هری از پله ها داشت بالا میرفت که یادش اومد اونا رو توی پذیرای گذاشته و به طرف پذیرای حرکت کرد.نباید می ذاشت دست ولدمورت یا
یکی از پیروانش به او برسد چون بخاطراو تا حالاخیلی ها جونشون از دست داده بودند
هری چمدونش با یک طلسم به بیرون برد و وقتی در را باز کرداقای ویزلی هنوز سر جاش بود ولی پشتش به هری بود
"من آمادم نمیریم"؟ولی به جای جواب کمی چرخید وهری دید که یک مرگ خوار درست روبروی اوایستاده است هری چوب دستیش رو به
مرگ خوار گرفت
"ایمپدیمنتا"
مرگ خوار به راحتی طلسم هری را دفع کردوقبل ازاینکه هری بتواند کاری کند طلسمی به سینش خورد و باعث شدهری محکم به در بخورد
اشک از چشماش اومد وصورتش میسوخت هری بلند شدولی چوب جادوش تو دستش نبود دنبالش گشت . با یک صدای بلند بنگ دست از
جستجو برداشت وبه جلو نگاه کرد .مرگ خوار درست بالای سر اقای ویزلی بود و با چوب دستیش قلبش را نشانه گرفته بود و هری هیچ
کاری نمی توانست بکند
"آوادا کداورا" نور سبز رنگی ازچوب دستی مرگ خوار بیرون اومد و به سینه اقای ویزلی خورد.مرگ خوار بالای سر هری اومد اما هری فرار نکرد دیگه طاقت نداشت اینهمه آدم بخاطر او بمیرند.مرگ خوارچوب دستیش به طرف هری گرفت"اواد....." فورا برای دفاع ازخود سپهر درست کرد و دو طلسمی را که به طرفش میومدند را دفع کرد و پشت سپهر خود غیب شد
هری برگشت و لوپین و تانکس را دید که با عجله به طرفش میومدند
"هری حالت خوبه" لوپین در حالی که داشت اطراف را نگاه میکرد این را پرسید
"اره"
"هری صبر کن داره از صورتت خون میاد"تانکس چوب جادوش را روی صورت هری گرفت و چیزی زیرلب زمزمه می کرد و سوزش
صورت هری تمام شد
"اون اقای ویزلی رو کشت"هری جای که او افتاده را نشان داد
لوپین به جای که او افتاده بود نگاه کرد
"تانکس برو ببین اونجا چه خبره"تانکس بلند شد و رفت "هری تو هم بهتره اشکات پاک کنی "
هری اشک های روی صورتش با لباس خودش پاک کرد
تانکس اومد"هری مطمئنی... اونجا فقط لباس یه مرگ خوار است.... در ضمن هری اینجا جای خوبی برای صحبت نیست بهتره بریم به
پناهگاه"این حرف را وقتی اضافه کرد که هری دهانش را باز کرده بود
پس وسایلم.....
لوپین در حالی که دست هری میگرفت گفت"اونا رو بقیه اعظای فرقه میارن"
"چوب دستیم چی"
"اکسیو چوب جادو"
چوب دستی از روی زمین بلند شد وبه طرف لوپین اومد در هوا اونو گرفت وبه هری داد
"تانکس به بقیه خبر بده هری پیش ماست"و تانکس پاترونوسی به شکل یه سگ بوجود اورد
"هری دستم بگیر"هری دستش راگرفت و دوباره همان حس وحشتناک مثل اینکه که در یه لوله تنگ قرار گرفته و نفس کشیدن براش سخت شده بودکه حس کرد میتواند بوی خاک را احساس کند
هری چشماش را باز کرد پناهگاه درست روبرویش بود از روی زمین بلند شد.لوپین و تانکس هم در دو طرفش بودند.
"هری بریم"
هری به سوی پناهگاه حرکت کرد.جائی که همیشه در انجا احساس خوشی می کرد ولی الان اصلا دوست نداشت به انجا برود چطور می تونست
به رون بهترین دوستش بگوید که پدرت بخاطر او و بدتر جلوی او کشته بودند و او کاری نتوانسته بود انجام دهد.
هری صدای "تق تق"را شنید حواسش را جمع کرد و فهمید جلوی در خونه هستند اصلا متوجه نشده بود چطور به این زودی رسیدند
صدائی از پشت در گفت"کیه"
"منم ریموس"
"اسم غذائی که دوست داری چیه"
"کوفته"
در باز شدخانم ویزلی گفت"خوش اومدین دیگه داشتم نگرانتون می شدم"نگاهش به هری افتاد"اوه هری خیالمون راحت شد"هری را بغل کرد
هری از شانه خانم ویزلی مردی را دید که سرش را میان دو دستش گرفته بود به نظر میومد که بسیار آشفته است
مرد دستانش را برداشت از تعجب چشمان سبز هری گرد شد اقای ویزلی روی یه صندلی نشسته بود
پس کسی که دنبال هری اومده چه کسی بود؟
نقشه های ولدرمورت
| نقشه های ولدمورت من وقتی که تاپیک مربوط به ر.ا.ب و همیتطور تاپیک های که در مورد مرگ دامبلدور واسنیپ بود رو میخوندم یه فکر جدید به نظرم رسید این بود که ولدمورت خبر داشته که دوتا از هورکراکس هاش به دست دامبلدور و هری نابود شده و دامبلدور از موضوع هروکراکس ها خبر داره و دنبال نابودی اون ها هستش در نتیجه نقشه میکشه که دامبلدور رو به قتل برسونه و برای محافظت از هروکراکس ها هم شخصیت ((ر.ا.ب)) رو خلق میکنه تا بتونه در پشت نقاب این شخص اولا از هروکراکس های خودش محافظت بیشتری بکنه خوب حالا دلایل این تئوری رو برسی میکنیم اولین بحث خبر داشتن ولدمورت از نابودی هروکراکس به دست هری و دامبلدور بوده البته ما در اینجا فرض میکنیم که تکه های مختلف روح ولدمورت با هم در تماس نیستن(البته این موضوع توی کتاب هم گفته شده) خوب در کتاب 2 هری هروکراکس رو نابود کرد که ولدمورت به دست لوسیوس مالفود داده بود و طبق گفته ی دامبلدور در کتاب 6 ولدمورت این حرف رو از زیر زبون مالفوی بیرون کشیده و یک جاسوس این موضوع رو به دامبلدور گفته که احتمالا اسنیپ بوده و البته ولدمورت میدونسته که دامبلدور از کار کرد و مشخصات هروکراکس خبر داره و احتمالا فحمیده که اون دفترچه هروکراکس بوده در مورد انگشتر :خوب ولدمورت اون رو توی یک خونه ی قدیمی مخفی کرده و برعکس اون غار و جاهای دیگه ای که به احتمال زیاد بقیه هروکراکس ها رو مخفی کرده توان محافظت کمتری داشته و برای محافظت از اون انگشتر فقط تونسته از جادو های بسیار پیشرفته استفاده کنه که این جادو ها رو احتمالا غیر از خودش کسی بلد نبوده و باطل کردن اون ها هم اونقدر سخت بوده که به احتمال زیاد هیچ کس غیر از خودش و دامبلدور نمیتونستن اون ها رو باطل کنن و البته دیدیم که دامبلدور بعد از برداشتن اون انگشتر یکی از دست هاش رو از دست داده خوب ما میدونیم که مرگخوار ها از این حادثه خبر داشتن پس میشه نتیجه گرفت که ولدمورت هم میدونسته که دست دامبلدور آسیب دیده و با توجه به این که خودش اون طلسم رو ایجاد کرده به خوبی از عملکردش با خبر بوده و چون اون طلسم رو برای محافظت از هروکراکس به کار برده فهمیده که دامبلدور با هروکراکس ها ور رفته البته اگه ولدمورت یک بار به اون خونه سر زده باشه فهمیده که هروکراکس در اون خونه نیست پس من فکر میکنم که بشه از این موضوع نتیجه گرفت که ولدمورت از نقشه ی دامبلدور برای نابودی هروکراکس ها خبر داشته ولی نمیدونسته کهدامبلدور این موضوع رو به چند نفر گفته خوب من احتمال میدم بر اساس این دانسته ها ولدمورت نقشه کشیده تا هم دامبلدور رو بکشه و هم بفحمه چه کسانی از وجود هروکراکس خبر دارن البته بای در اینجا به خاطراتی که دامبلدور به دست آورده اشاره کرد البته ولدمورت از تمام این دانسته ها خبر نداشته فقط در باره ی این موظوع خبر داشته که دامبلدور در مورد اون غار چیز های میدونه حالا میرسیم به نقشه ی ولدمورت در ابتدا ولدمورت اومده هروکراکس اصلی رو از اون غار خارج کرده چون میدونسته که دامبلدور به احتمال زیاد جای بعدی که سر خواهد زد اون غار بوده و اون غاری هم طوری طراحی شده بوده که یک نفر نمیتونسته از اون خارج بشه پس اگه دامبلدور زنده از اون غار خارج میشده (و ولدمورت هم اینطور احتمال میداده) امکان داشته که ولدمورت بفهمه چه کسان دیگه ای با خبرند در نتیجه اگه هروکراکس واقعی در اونجا بوده نابود میشده و اگه خالی بوده همه میفهمیدن که ولدمورت با خبر شده در نتیجه در غار هروکراکس تقلبی قرار داده و اون نامه رو نوشته وشخصیت (ر ا ب ) رو به وجود آورده در مورد ر ا ب دو نکته هست 1 استفاده ای که ولدمورت از این شخصیت میکنه 2 اثبات این موضوع که ر ا ب کسی غیر از خود ولدمورت نیست مورد اول(استفاده ی ولدمورت از ر ا ب) : 1 خوب اول از همه هروکراکس رو سالم نگه میداشته 2 فکر افراد ی رو که دنبال هروکراکس بودن به این موضوع تغییرمیداده که کس دیگه ای هم دنبال هروکراکس هستش 3 این امکان وجود داشته که اون افراد فکر کنن یکی ازهروکراکس ها نابود شده در حالی که اون سالم بوده 4 این امکان وجود داشته که اون افراد به دنبال ((ر ا ب )) بگردن و امکان شناختن اون ها و نابودیشون توسط ولدمورت زیاد تر میشده مورد دوم(اثبات این موضوع که ر ا ب کسی غیر از خود ولدمورت نیست) فرض میکنیم ر ا ب شخص دیگه ای باشه در اینجا چند مشکل پیش میاد 1 اون باید خیلی چیز ها در مورد گزشته ی ولدمورت میدونسته و چون نیروی جادوی اون فرد از دامبلدور ضعیف تر بوده بای اطلاعات بیشتری رو به دست میاورده که این موضوع هم عملا غیر ممکن بوده چون دامبلدور بیشتر اطلاعاتش رو از جاهای به دست آورده که احتمال حضور شخص دیگه ای در اون جا ها کمتر بوده مثلا ملاقات با مسئول پرورشگاه که در مورد غار به دامبلدور گفته یا رفتن به آزکابان و بازجویی وخوندن ذهن دایی دامبلدور و اون جن خونگی 2 با توجه به روشی که دامبلدور در ورود به اون غار به کار برده یعنی تشخیص محل جادوشده به وسیله ی نگاه کردن و لمس کردن پس ر ا ب باید یه جادوگر بسیار قوی بوده که در مورد یک همچین شخصی که به اندازه ی دامبلدور و ولدمورت قدرت داشته باشه در کتاب ها چیزی گفته نشده در حالی که خود رولینگ چند بار در کتاب تاکید کرده که جادوگری با این شرایط دیده نشده 3 فرض کنیم که اون شخص به محل جزیره ی وسط غار رسیده و در اونجا با اون معجون رو به رو شده اگه اون شخص به تنهای به اون محل اومده بوده باید قبل از دست زدن به هروکراکس مرده باشه و طبق عکس های که از حمله ی دوزخی ها در کلاس اسنیپ بوده بای در محل جزیره اثری از خون یا جسد مانده باشد و همچنین باید اون قدح خالی باقی میماند ودر آخرقایق باید در جزیره باقی میماند نه در ساحل 4 اگر راه دیگری غیر از خوردن معجون وجود داشت حتما دامبلدور از آن استفاده میکرد پس نمیشه گفت که ر ا ب به شکل دیگری معجون رو خالی کرده باشد 5 این تئوری که اون غار طوری جادو شده باشد که بعد از تغییر به شکل اول برگردد مردود است چون در این صورت اگر کسی وارد غار میشد و بعد از آن ولدمورت به غار میامد متوجه تغییرات نمیشد از موارد بالا میشه نتیجه گرفت که هیچ احدی نمیتونه وارد غار بشه بدون اینکه در اونجا تغییری ایجاد کنه و با توجه به این واقعیت که در اونجا هروکراکس تقلبی وجود داشت میشه نتیجه گرفت که هیچ کس غیر از خود ولدمورت هروکراکس تقلبی رو در اون جا قرار نداده خوب اگه دقت کرده باشین ولدمورت برای قتل دامبلدور از دراکو مالفوی استفاده کرده که اگه خوب فکر کنیم به این نتیجه میرسیم کهاولا دراکو بیشتر دنبال راهی بوده که مرگخواران رو وارد مدرسه کنه و خود ولدمورت هم اگه میخواسته دامبلدور رو فورا بکشه حتما از روش های دیگه ای استفاده میکرد پس میشه گفت ولدمورت میخواسته بیشتر نقشه ش رو انجام بده و قبل از اینکه دامبلدور رو بکشه بتونه بفهمه که دامبلدور در مورد هروکراکس با چه کسان دیگری صحبت کرده |
اسنیپ خیانت کار است!!
1- به نظر شما اگر اسنیپ خیانتکار نبودش پس چرا در اون شب یواشکی به فلیت ویک حمله کردش ؟ از همین جا میشه ثابت کرد که اسنیپ خیانتکار بوده به چند دلیل :
اول اینکه در اون شرایط حمله به پروفسور فلیت ویک هیچ ضرورتی نداشته چرا که هیچ کدوم از مرگخواران اونجا نبودن . پس در نتیجه لازم نبودش که اسنیپ هم نقش بازی کنه .
دوم اینکه کسی که بعدها از اسنیپ نمیپرسه که چطوری فهمیدی که مرگخوارها وارد قلعه شدن ! چون توی اون گیر و ویر همه قلعه بیدار شده بود و تازه اگرم ازش بپرسن با یک دروغ راحت میتونه از زیر کار در بره بخصوص این که چفت کننده ماهری هم هست .
نکته بعدی اینکه اگر یادتون باشه در اون شرایط محفلی ها داشتن از مرگخوارها شکست میخوردند به طوری که کم و زیاد شدن حتی یک یار برای آنها نقشی حیاتی داشت . پس چطور امکان داره اسنیپی که توی محفله ، بیاد فلیت ویک رو بیهوش کنه ! اونم در چنین شرایطی ؟ اونم وقتی که پروفسور فلیت ویک هیچ گونه مانعی برای او نیست ؟
حتی اگر اسنیپ طرف دامبلدور بوده و میخواسته اونو به خاطر وفاداریش بکشه باز هم فلیت ویک هیچ مانعی برای او نبودش چون که وقتی دوباره به منطقه جنگ میرسیدند از هم جدا میشدند و هر کس میرفت سر کار خودش . پس باز هم به این نتیجه میرسیم که اسنیپ بخاطر یک دلیل دیگه فلیت ویک رو بیهوش کرده !
نکته بعدی که در این مورد باید بگم اینه که اصولا همیشه جاسوسی کردن تا یک جایی معنی داره . کسی که جاسوس میشه تا یک حدی میتونه حمایت خودش رو از یک گروهی اعلام نکنه . ولی اگر دقت کنید میبینید که توی اون شرایط هر لحظه امکان داشت که محفل سقوط کنه و مرگخوار ها پیروز بشن . آیا اینجا جاسوس بودن معنا داره ؟ اونم وقتی که هر لحظه امکان داره محفل شکست بخوره و جون یک عالمه دانش آموز به خطر بیفته ؟ در اینجور شرایط اسنیپ باید ماموریتش رو فراموش میکرد و به طور علنی میرفت حمایت خودش رو از محفل اعلام میکرد و مبارزه میکرد . نه اینکه دامبلدور رو میکشت و با مرگخوار ها فرارم میکرد بعدشم ادعا هم بکنه که جاسوسه !
نکته بعدی که باید در نظر داشته باشید اینه که اسنیپ به نارسیسا قول شرف داده ! خب چرا اینکار رو کرده ؟ بعضی ها میگن که مجبورش کرده !
نه کسی اسنیپ رو مجبور نکرده بود . دقت کنید ، نارسیسا از اسنیپ خواهش کرد که بهش کمک کنه . این حرف از طرف ولدمورت که نبود ، از طرف نارسیسا بود ! بنابراین اسنیپ به راحتی میتونست این حرف رو نادیده بگیره .
اما نه تنها نادیده نگرفت بلکه قول شرف هم داد . خب چرا قول شرف رو داد ؟ مگه کسی مجبورش کرده بود که قول بده ؟ اسنیپ خودش به طور داوطلبانه بدون اجبار کسی این قول رو به نارسیسا داد . آیا به نظر شما این وفاداری به دامبلدوره ؟
باز بعضی ها میگن که دامبلدور و اسنیپ از مدتها قبل این نقشه رو کشیده بودند . و من در جواب به این افراد پیشنهاد میکنم که به متن زیر توجه کنند . شما در این متن میفهمید که هم دراکو و هم دامبلدور سخت اصرار دارند که اسنیپ طرف خودشان است و تنها نتیجه کار است که نشان میدهد حرف کی درست است :
کتاب شاهزاده دو رگه - ترجمه ویدا اسلامیه - جلد دوم - برج ساعقه - ص 348 !!!
مالفوی پوزخند زنان گفت :
- آره ، خب ، ولی باز تو نفهمیدی که کی پشت این قضیه بود درسته ؟
در آن لحظه دامبلدور با تکیه بر روی باروی قلعه اندکی فرو لغزید ، ظاهرا دیگر قدرتی در پاهایش باقی نمانده بود . در این میان هری آرام و بی صدا ، بیهوده میکوشید که جادویی را خنثی کند که دست و پایش را بسته بود . دامبلدور گفت :
- اتفاقا فهمیدم . مطمئن بودم تویی .
مالفوی پرسید :
- پس چرا جلومو نگرفتی ؟
- سعی خودم رو کردم دراکو . پروفسور اسنیپ به دستور من دائم تو رو زیر نظر داشت -
- اون به دستور تو عمل نمیکرد به مادرم قول داده بود -
- البته این حرفیه که به تو زده دراکو ولی-
اون یک جاسوس دو جانبه هست پیر مرد خرفت اون برای تو کار نمیکنه ، تو فکر میکنی برات کار میکنه ؟
- باید قبول کنیم که در مورد این موضوع با هم اختلاف نظر داریم ، دراکو . اتفاقا من به پروفسور اسنیپ اعتماد دارم -
مالفوی پوزخندزنان گفت :
- خب ، پس سر رشته کارها از دستت در رفته ! یکسره به من پیشنهاد کمک میداد . میخواست همه افتخارش نصیب خودش بشه ، میخواست توی این کار سهمی داشته باشه و این موضوع ادامه دارد ........
ببینین ، شما در متن بالا شاهد مخالفت دامبلدور و دراکو با نظر هم هستید که هر دوشون شدیدا عقیده دارند که اسنیپ طرف آنهاست ! ولی یک نکته خیلی مهم توی این مسئله هست و اونم این جمله :
- اون به دستور تو عمل نمیکرد به مادرم قول داده بود -
- البته این حرفیه که به تو زده دراکو ولی-
ببینین یکم بیاین این جمله رو از هم باز ترش کنیم . دراکو جریان اون شب رو بازگو کرده بود که اسنیپ به نارسیسا قول داده بود و داده بود . و همه ما میدونیم ک این قضیه درسته چون این اتفاق در فصل دوم کتاب رخ داده بود . اما دامبلدور گفتش که اسنیپ این حرف رو زده که تو رو گمراه کنه وگرنه اون از اول طرف من بوده !!!
در اینجا یک نکته نهفته است و اون اینکه دامبلدور از جریان پیمان خبر نداشته ! اگر خبر داشت نمیگفت اسنیپ این حرف رو به تو زده تا اعتمادت رو جلب کنه ! در اصل خود دامبلدور چون که از جریان پیمان خبر نداشته فکر کرده که اسنیپ این حرف رو به دروغ به دراکو زده و خواسته بگه که اشتباه کرده !
خب در صورتی که شما این فرض رو قبول داشته باشید . دیگه تمام این دلایل که اسنیپ و دامبلدور کنار کلبه هاگرید حرف میزدن و این چیزا یک نقشه بوده و اسنیپ وفاداره و ..... همشون با هم از بین میره . چرا که این متن ثابت میکنه که دامبلدور کلا از این قضیه پیمان خبر نداشته . و وقتی که یک فرضیه از پایه اشتباه باشه دیگه مشخصه که تمام دلایلی هم که بعد از این فرض زده شده اشتباهه .
باز دلایل دیگری که ثابت میکند این قضیه یک نقشه نبوده :
اولا اینکه دامبلدور و اسنیپ از این قضیه خبر نداشتند . پس نمیتونستند از قبل نقشه کشیده باشند .
دوم اینکه دامبلدور هیچ وقت برای اجرای یک نقشه جون این همه آدم رو یک جا به خطر نمیندازه ! اونم کجا توی مدرسه هاگوارتز یکی از معدود مدارس جادوگری !
سوم اینکه به نظر شما امکان داره دامبلدوری که حتی ولدمورت هم ازش میترسه و کسی که بیشترین فعالیت رو بر علیه مرگخوارها انجام میده بیاد در چنین روزی مدرسه رو ترک کنه ؟ و بزاره که مرگخواران وارد بشن ؟ اونم وقتی که خودش میدونه این موضوع یک نقشه بوده ؟ حالا امروز نشد فردا میره سراغ جاودانه سازها . جاودانه ساز ها این همه سال پنهان بودن حال ایک روز هم روش .
همونطور که میبینید تمام این دلایل ثابت میکند که این موضوع یک نقشه نبوده و اسنیپ هم خیانتکاره
طلسم ها
Spell Description
Accio summoning spell
Alohomora door-unlocking spell
Aparecium makes invisible ink visible
Avada Kedavra killing curse-one of the Unforgivable Curses
Cruciatus curse inflicts torture- one of the Unforgivable Curses
Deletrius disintegrating spell
Densaugeo causes teeth to grow rapidly
Diffindo makes something split
Disapparate not really a spell, but allows caster to disappear at will
Dissendium opens entrance to secret passage to Hogsmeade
Enervate reviving spell
Engorgio swelling charm
Expecto Patronum guards spell-caster from Dementors
Expelliarmus disarming spell
Ferula makes a sling for a broken arm
Fidelius Charm a charm that keeps a secret within a person
Furnunculus causes boils
Imperius Curse can control another person completely-
one of the Unforgivable Curses- "Imperio"
Incendio fire-lighting curse
Lumos emits a ray of light from your wand
Mobilarbus spell to move objects
Mobilicorpus spell to move someone who can't walk
Morsmordre makes the Dark Mark
Nox spell to extinguish light on your wand
Obliviate memory spell that makes the subject forget
Petrificus Totalus binds whole body, incapable of moving
Point Me Four Point Spell, makes wand a compass, due North
Prior Incantato reveals a wand's last spell used
Quietus reverses the charm Sonorus, makes voice lower
Reducio Shrinking Charm
Reducto Reductor Curse, blasts apart a solid object
Relashio makes someone let go of something
Reparo repairing charm
Rictusempra tickling spell
Riddickulus spell to make boggart change its appearance
Sonorus charm to magnify one's voice
Stupefy stunning spell
Tarantallegra dancing spell
Waddiwasi shoots object at fast speed
Wingardium Leviosa spell to make things fly
با تشکر از دوستان پروفشنال اچ پی
با تشکر از دوستان عزیزمان اسنیپ و كورنليوس فاج
ورد توضیح -------------------------
آکسیو Accio افسون احضار
الاهمورا alohomora افسون در باز کن
اپارسیوم Aparecium مرئی کردن نوشته های نا مرئی
آوادا کدورا Avada kedavra یک افسون نابخشودنی برای کشتن یک فرد
حباب سرBubble -Head افسونی برای نفس کشیدن در زیر آب
کروسیاتوس Cruciatus شکنجه دادن یک نفر از داخل بدنش و جز افسون های نابخشودنی است
دلتریوس Deletrius برای شکستن و خرد کردن اجسام
دنساگو Densaugeo باعث رشد سریع دندانها میشود
دیفیندو Diffindo بعضی از اجسام رو دو تکه میکند
دیساپارات Disapparate یک افسون واقعی نیست ولی به اجرا کننده ان اجازه میده که با تصمیم گرفتن خود رو ناپدید کنه
دیسندیوم Dissendium راه مخفی به هاگزمید را باز میکنه
انروات Enervate فرد بیهوشی را بهوش میاورد
انگورجیو Engorgio این افسون باعث تورم میشود
اکسپکتو پاترنیوم Expecto Patronum باعث به وجود امدن سپر مدافع برای جلوگیری از دیوانه ساز ها (دمنتورها)
اکسپلیارموس Expelliarmus افسون خلع سلاح
فرولا Ferula برای دستان شکسته یک آتل درست میکند و گاهی اوقات هم استخوان ها را غیب میکند
فیدلیوز Fidelius افسونی است که یک فرد (تنها انسانها)را مجبور میکند که یک راز را نگه دارد
چهار جهت Four-Point عصا را به یک قطب نما تبدیل میکند
فور نون پیولس Furnunculus این افسون باعث به وجود آمدن دمل های چرکین میشود
مانع بد شانس Impediment Jinx جلوگیری از خصم و خشونت و اهسته کردن پر درآوردن پرندگان
ایمپریوس Imperius این افسون میتواند بقیه انسان ها رابه طور کامل تحت کنترل بگیرد و یکی از فسونهای نا بخشودنی میباشد
اینسندیو Incendio به عصا روشنی نور آتش میدهد
بدشانسی پالرزان Jelly -Legs Jinx باعث لرزیدن پای حریف میشود
لوموس Lumos یک اشعه نور از چوب دستی بیرون میدهد(مثل چراغ قوه)
مُبیلاردس Mobilarbus ورد برای جابجایی اشیا
مبیلیکروپس Mobilicorpus ورد برای جابجایی افرادی که نمیتوانند راه بروند مرسمردری Morsmordre ساختن نشان سیاه
ناکس Nox وردی برای خاموش کردن روشنایی چوب دستی
ابلیویت Obliviate برای پاک کردن حافظه از این ورد استفاده میشود
پتریفیکوس توتالوس Petrificus Totalu بستن دست و پا به همدیگر
جادوی قبلی Prior Incantato نمایش اخرین جادو هایی که توسط یک چوب جادو انجام شده (البته اگر جادو ها به تازگی انجام شده باشند)
رهایی Quietus برگرداندن صدا بعد از ورد سنروس
ریدوسیو Reducio ورد برای کوچک و یا چروک کردن
ریداکتور Reductor وردی برای جدا کردن و منفجر کردن اجسام سفت
ریلاشیو Relashio ساختن و فرستادن اختر . و برای مقابله باگریندیلوز(Grindylows) ریپارو Reparo ورد تعمیر اجسام
ریکتوزمپرا Rictusempra ورد برای قلقلک دادن حریف
ریدیکیولاس Riddickulus وردی که بوگارف را مجبور به تغیر شکل میکنه محافظ Shield یک دیوار گرد رو بروی شما درست میکند که میتواند اوراد ضعیف را منحرف کند
سنروس Sonorus وردی برای تقویت صدای انسان
گیج شو Stupefy وردی برای گیج کردن حریف
ترانتالیگرا Tarantallegra وردی که حریف رو به رقص در میاره
وینگادین لویوسا Wingardium Leviosa وردی برای به پرواز در اورد اجسام
زندگی نامه ی لرد ولدرمورت
قويترين جادوگر تمامی دوران ها
- ساير القاب و اسامي:
لرد ولدمورت، لرد سياه، كسي كه نبايد اسمش را برد، كسي كه او را مي شناسي
- سالهاي اوليه:
جادوگر سياه مشهور به ''لرد ولدمورت'' در سال 1927 در ''ليتل هنگلتون'' متولد شد. مادر او كه يك ساحره و به گفته خود او از نوادگان ''سلزار اسليترين'' بود، عاشق ''تام ريدل'' شده بود, يك انسان مشنگ.
تام ريدل در يك عمارت بزرگ و باشكوه زندگي مي كرد كه بر تپه اي كوچك مشرف بر دهكده هنگلتون قرار داشت. خانه آنها از بزرگترين و باشكوهترين ساختمان هاي اطراف بود.
وقتي مادر ولدمورت به شوهرش گفت كه يك ساحره است, همسرش او را ترك كرد و به خانه پدري اش بازگشت.
لرد ولدمورت ماجرا را اينطور تعريف مي كند كه پدرش علاقه اي به جادو نداشت.
مادر ولدمورت, درست هنگامي كه تولدش را به او هديه كرد, از دنيا رفت. او فقط آنقدر زنده بود كه نام فرزندش را ''تام مارولو ريدل'' بگذارد، بعد از پدرش ''تام'' و پدر بزرگش ''مارولو''.
لرد ولدمورت, در دوران كودكي اش در يك پرورشگاه و در ميان مشنگ ها بزرگ شد.
- در هاگوارتز 1938 - 1945:
تام ريدل تحصيلات خود را در مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز در سال 1938 آغاز كرد و به گروه اسليترين ملحق شد. اما او مجبور بود كه هر سال براي تعطيلات به همان يتيم خانه مشنگي باز گردد. او اين دوران را بدترين دوران زندگي اش مي ناميد.
او خودش را اين گونه توصيف مي كرد: ''فقير اما زيرك, محروم از داشتن پدر و مادر اما بسيار شجاع, ارشد مدرسه, دانش آموز الگو و نمونه...''
اما يكي از اساتيد بود كه به نظر نمي آمد مانند سايرين او را دوست داشته باشد. آن فرد كسي نبود جز ''آلبوس دامبلدور''.
تام در دوران حضورش در مدرسه متوجه شد كه ''تالار اسرار'' توسط جد او سلزار اسليترين, در قسمتي از مدرسه ساخته شده است. اسليترين تالار را در اعماق قلعه هاگوارتز ساخته و آن را از ديد ساير موسسان مدرسه مخفي نگه داشته بود. او تالار اسرار را چنان طلسم كرده بود كه تنها خودش و وارثانش بتوانند در آن را بگشايند و مدرسه او را از وجود تمام كساني كه شايسته تحصيل جادو نبودند، پاك كنند.
در طي اين دوران تام در جمع دوستان صميمي اش, اسم جديدي براي خود انتخاب كرد. از آنجا كه او نام پدرش را داشت و آن را زشت و اهانت آميز مي دانست, حروف اسمش ''تام مارولو ريدل'' را جابجا كرد و اسم تازه اي به وجود آورد: ''من لرد ولدمورت هستم''. اين نامي بود كه او عقيده داشت ''روزي خواهد رسيد كه تمام جادوگران در سرتاسر دنيا از به زبان آوردن آن هراس خواهند داشت!'' درست زماني كه او ''بزرگترين جادوگر تمام دنيا'' شود.
5 سال طول كشيد تا تام همه چيز را در مورد تالار اسرار بداند و ورودي اش را پيدا كند و هيولايي را كه نگهبان آن بود, تحت كنترل خود در آورد. آن هيولا يك ''باسيليسك'' بود و تام مي توانست كه او را كنترل كند زيرا او هم مانند سلزار اسليترين يك ''مار زبان'' بود.
تام, اژدها را آزاد كرد و به درون مدرسه فرستاد. در نتيجه اين اقدام, عده اي از دانش آموزان مجروح شدند و نهايتا يك نفر كشته شد. يك دانش آموز دختر به نام ''ميرتل'', مرده در حمام دخترها پيدا شد.
در 13 ژانويه 1943 تام تلاش كرد تا يكي از دانش آموزان به نام ''روبيوس هاگريد'' را دچار دردسر كند. او مدير مدرسه ''آرماندو ديپت'' را هنرمندانه فريب داد و هاگريد و عنكبوت بزرگش را مسئول حملات اخير در هاگوارتز معرفي كرد و بدين وسيله احتمال هرگونه شكي را به خود برطرف نمود.
تام به خاطر خدمات ويژه اش به هاگوارتز جايزه اي دريافت كرد. در حالي كه همه در هاگوارتز به او به چشم يك دانش آموز فوق العاده و منضبط نگاه مي كردند, تام متوجه شد كه دامبلدور همچنان به نظارت ريزبينانه و آزاردهنده خود نسبت به او ادامه مي دهد, بنابر اين عقلاني نبود كه تا در مدرسه است, بار ديگر در تالار اسرار را بگشايد.
او آثاري را از خودش در صفحاتي از يادداشت هاي روزانه به جاي گذاشت به اين اميد كه روزي بتواند افراد ديگري را به دنبال خويش بكشاند و كار شرافتمندانه نيمه تمام سلزار اسليترين را به نتيجه برساند.
- اتفاقات ليتل هنگلتون 1944 - 1945:
در خلال تابستان 1944, لرد ولدمورت انتقامي را كه مدتها پيش با خود عهد كرده بود از پدر مشنگ منفورش گرفت. باغبان خانه آنها بعدها به پليس گفت كه در روز مرگ ريدل ها يك غريبه را ديده است. يك پسر بچه نوجوان, با موهايي تيره و رنگ پريده. صبح روز بعد از آن خدمتكار خانه, پدر او و پدر و مادر پيرش را مرده در سالن پذيرايي پيدا كرد, در حالي كه هنوز مشغول صرف شام بودند. بدن آنها مانند يخ سرد شده بود و در چهره هريك آثار ترس و وحشت به خوبي ديده مي شد, اما روي بدن هيچكدامشان هيچ اثري از جراحت فيزيكي پيدا نشد. ريدل ها در حياط كليسا دفن شدند. تام به هاگوارتز بازگشت تا سال هفتم تحصيلش را در سپتامبر آغاز كند. او ارشد اسليترين بود و مدال ديگري نيز به خاطر لياقتش در جادوگري دريافت كرد. دامبلدور بعدها در مورد او گفت: ''زيرك. البته او بدون شك زيركترين دانش آموزي بود كه هاگوارتز به خود ديده است!''
- شكل گيري و تكامل شخصيت 1945 - 1970:
تام تحصيلاتش را در مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز در سال 1945 به پايان رساند و پس از آن مدرسه را ترك كرد و براي مدتي طولاني ناپديد شد. در طي اين مدت او سفرهاي دور و درازي كرد و عميقا به سوي جادوي سياه كشيده شد. او در سفرهاي خود با عده زيادي از سياه ترين ساحره ها و جادوگران آشنا شد و در راه رسيدن به ''قدرت'' و ''فنا ناپذيري'' خطرات بسيار و مراحل جادويي عجيب و سحرآميزي را پشت سر گذاشت. به طوري كه هنگامي كه بازگشت و آشكارا خود را لرد ولدمورت ناميد, تنها عده كمي مي توانستند باور كنند كه كسي امروز در برابرشان ايستاده و سر تا پا به قدرتهاي جادوي سياه آغشته است, همان بچه زيرك و شيك پوشي است كه در هاگوارتز رشد كرده بود!
- قيام بزرگ لرد سياه 1970 - 1981:
در آغاز دهه 1970 لرد ولدمورت شروع به جمع آوري پيرواني براي خود كرد. بسياري از زنان و مردان جادوگري كه به او پيوستند شيفته اقتدار و قدرت مثال زدني او شده بودند و وسوسه دستيابي به قدرتي اين چنين در وجودشان شعله ور شده بود. عده زيادي نيز از ترس خشم و قدرت او, به صف خادمينش پيوستند, قدرتي كه او در طي سالهاي طولاني ناپديد شدنش به دست آورده بود.
پيروان لرد ولدمورت خود را ''مرگ خوار'' مي ناميدند و او آنان را خانواده واقعي خود مي دانست.
مرگ خواران آزادانه از سه افسون نابخشودني در برابر تمامي مخالفان خود استفاده مي كردند, چرا كه پس از مدتي كوتاه آنها نياز به افسون هايي قدرتمند داشتند تا به آنها اجازه دهد كه مرتكب قتل و جنايت شوند. روح خونخوار پيروان لرد ولدمورت لحظه به لظحه بيش از پيش تشنه خونريزي مي شد و قتل عام هاي دسته جمعي مشنگ ها بوسيله آنها غالبا به قصد شادي و تفريح صورت مي گرفت. كينه لرد ولدمورت از مشنگ ها كه از دوران كودكي اش در درونش شعله ور شده بود, هر قيد و بندي را از پاي پيروانش مي گشود و به آنها اجازه هرگونه جنايتي را مي داد.
گروه مرگ خواران يك علامت ويژه داشتند: ''نشان سياه'' و آن تصويري بود از يك جمجمه كه ماري مانند زبان از دهان آن بيرون آمده بود. نشان سياه ابتكار لرد ولدمورت براي ايجاد وحدت بيشتر در بين پيروانش بود و آنان وقتي كه كسي را به قتل مي رساندند آن علامت را كه مملو بود از ستاره هاي زمردين درخشنده در غباري از دودي سبز رنگ, به هوا مي فرستادند. ديدن اين علامت موجب وحشت بسيار زيادي مي شد.
لرد ولدمورت از دشمني و كينه موجود بين جادوگران و مشنگ ها استفاده مي كرد و بيش از پيش آنان را در راه ارضاي افكار انتقام جويانه شان هدايت مي نمود. بسياري از جادوگران بزرگي كه به او پيوسته بودند مسئول كشتارهاي دسته جمعي مشنگ ها قلمداد مي شدند.
در آن دوران, انسان ها در فضايي آكنده از ترس و اضطراب, در اخباري از مرگ, شكنجه و ناپديد شدن هاي ناگهاني غرق شده بودند.
در اين شرايط ''بارتيموس كراوچ'' رئيس اداره اجراي قوانين جادويي به كارآگاه ها اجازه داد كه در برابر مظنونين اين جنايت ها از افسون هاي نابخشودني استفاده كنند و دستور داد كه بيش از آنكه مظنونين را دستگير كنند, آنان را به قتل برسانند. در پيامد اين حادثه, بسياري از مظنونين به همكاري با لرد سياه بدون محاكمه دستگير و يا كشته شدند.
در خلال اين شرايط تنها جاي امن مدرسه هاگوارتز بود. استواري جادويي بي نظير هاگوارتز كه بوسيله افسون هاي باستاني بسياري حفاظت مي شد به علاوه حضور دامبلدور باعث مي شد كه در آن شرايط پيچيده لرد ولدمورت از اين محل صرف نظر كند. لرد ولدمورت, دامبلدور را قهرمان مشنگ ها مي دانست. او بهتر از هر كسي دامبلدور را مي شناخت و به خوبي مي دانست كه تحت هر شرايطي تا آخرين رمق در برابرش مقاومت خواهد كرد. مواجهه مستقيم با دامبلدور در آن شرايط به سود لرد ولدمورت و پيروانش نبود.
لرد ولدمورت از هر جادوگر زنده ديگري قدرتمندتر به نظر مي رسيد. در واقع او به هدف ديرينه اش رسيده بود. بسياري از جوامع جادوگري از بردن نام او منع شده بودند. بسياري از مردم از شدت وحشت حتي تاب شنيدن نام او را نيز نداشتند. شنيدن نام ''لرد ولدمورت'' وحشت, سياهي و مرگ را براي جادوگران تداعي مي كرد و تمامي آرامش و امنيت زندگي آنان را نابود مي ساخت.آنها به همين جهت تنها با القابي مثل ''كسي - كه - نبايد - اسمش - را - برد'' و همچنين ''كسي - كه - او - را - مي شناسي'' از او ياد مي كردند. اين همان چيزي بود كه لرد ولدمورت سال ها پيش از اين آنرا در آينده خود ديده بود.
هنگامي كه او در 31 اكتبر 1981 به خانه ''جيمز'' و ''ليلي'' و ''هري پاتر'' رفت, يازده سال از نخستين روزي كه به جمع آوري قدرت پرداخته بود مي گذشت.
او جيمز را كشت و ليلي پاتر در حال تلاش براي محافظت از پسرش توسط او كشته شد.
چه كسي نامزد بعدي براي قرباني شدن بود؟
اما وقتي كه لرد ولدمورت - قويترين جادوگر تاريكي دوران - كه بسياري از ساحره ها و جادوگران قدرتمند را به آساني كشته بود, در برابر هري پاتر قرار گرفت, براي لحظه اي آنچه را كه مي بايست فراموش كرد. افسوني كه او به سمت آن كودك فرستاد بوسيله افسون محافظي كه مرگ ليلي آن را به وجود آورده بود, منعكس شد و به خود او برخورد كرد. افسوني كه هر جادوگري را تا آن روز كشته بود گرچه براي اولين بار ناكام شد و نتوانست لرد ولدمورت را بكشد اما بدنش را از او گرفت و لرد ولدمورت در حالي كه هرگز تصور چنين روزي را نمي كرد, در پيشاروي سرنوشتي مبهم و دور از انتظار قرار گرفت.
- سالهاي غيبت 1981 - 1994:
لرد ولدمورت مي دانست كه بيش از هركسي ديگري به جستجوي فناناپذيري رفته است. گرچه او بخش عظيمي از قدرتش را به خاطر نبود جسمش از دست داده بود اما دريافت كه قسمتي از اقدامات او در راه فناناپذيري موثر واقع شده است. او به راستي مرگ را شكست داده بود, چيزي كه تا آن روز هرگز كسي موفق به دستيابي به آن نشده بود. او در برابر افسون مرگباري كه توسط خودش, قويترين جادوگر دوران فرستاده شده بود, مقاومت كرده و كشته نشده بود, و اين براي او و جادوي سياه دستاوردي بسيار بزرگ محسوب مي شد. اگرچه او در اين راه بدنش را از دست داده بود و به همين دليل قدرت انجام هيچ كاري را نداشت چرا كه هر افسوني كه مي توانست به او كمك كند, محتاج استفاده از چوب جادو بود. او در جنگلي دور افتاده, دور از تمامي انسان ها و همچنين كاراگاه هايي كه مي دانست هنوز در تعقيبش هستند, مخفي شد. براي استفاده از قدرتي كه هنوز برايش قابل استفاده بود يعني توانايي تصرف جسم ديگران, او نخست در حيواناتي مانند مارها كه مطابق ميلش بودند, ساكن شد.
او صبر مي كرد, بدون خستگي. با پشتكار مثال زدني اش انتظار مي كشيد و در حالي كه لحظه به لحظه خودش را وادار به زندگي كردن مي نمود, اميدوار بود كه مرگ خواران وفادارش او را پيدا كنند و بوسيله جادو او را بازگردانند. اما آن دسته از افرادي كه توسط كارآگاه ها كشته و يا در ''آزكابان'' زنداني نشده بودند, هرگونه همكاري با او را كتمان مي كردند. آنها به راستي كساني نبودند كه لرد ولدمورت از آنها انتظار وفاداري داشته باشد. بسياري از پيروانش ادعا كردند كه بر خلاف ميل باطني شان مجبور به انجام قتل و شكنجه شده بودند. دوران پيروزي هاي باشكوه لرد ولدمورت, در نبود او آهسته آهسته به پايان مي رسيد.
- دومين ناكامي 1991 - 1992:
در سال 1991, پروفسور ''كوييرل'' در جنگلي كه لرد ولدمورت 10 سال در آن مخفي شده بود, به گشت و گذار پرداخت. او به راحتي در برابر نيروي لرد ولدمورت تسليم شد. او جوان, احمق و ساده لوح بود. لرد ولدمورت بعدها چنين اظهار نظر كرد: ''هميشه افراد مشتاقي بوده اند كه به من اجازه ورود به قلب ها و ذهنهايشان را مي داده اند.''
لرد ولدمورت, كوييرل را مجبور كرد كه او را به خانه برگداند. او در انديشه نقشه اي بود تا با استفاده از سنگ جادوي ''نيكولاس فلامل'' براي خودش بدني جديد خلق كند تا بتواند اكسير حيات را بسازد.
در روز 31 جولاي, كوييرل با كمك لرد ولدمورت توانست جن هايي را كه از بانك ''گرينگوتز'' در كوچه ''دياگون'' محافظت مي كردند فريب دهد و داخل بانك شود و در صندوق را بگشايد, اما ديد كه صندوق 713 محل قبلي سنگ جادو خالي است. صندوق همان روز به دستور دامبلدور توسط هاگريد خالي شده بود و او سنگ را به هاگوارتز منتقل كرده بود.
در اين زمان, لرد ولدمورت وجود سنگ را براي بدست آوردن بدنش ضروري مي ديد و در حالي كه در بدن كوييرل شريك شده بود, سعي كرد تا با استفاده از او سنگ را از محل مخفي امن و طلسم شده اش در مدرسه هاگوارتز به چنگ بياورد. در اين روزها كوييرل, ''تك شاخ'' ها را در جنگل ممنوعه مي كشت و براي نيرو بخشيدن به اربابش خون آنها را مي خورد. يك شب آنها در جنگل با هري پاتر مواجه شدند كه رد يك تك شاخ زخمي را دنبال كرده بود. اما در شبي كه قرار بود هري پاتر به دست لرد ولدمورت كشته شود, ''فايرنز'' يك نيمه اسب-انسان كه از آينده آگاه بود و مي دانست كه آن شب هري توسط لرد ولدمورت كشته مي شود, از راه رسيد و كوييرل جنگل را ترك نمود.
لرد ولدمورت توسط كوييرل هاگريد را فريب داد تا راز عبور از سگ سه سر درنده اي را كه از سنگ محافظت مي كرد, فاش كند. همچنين آنها تا رسيده به آينه ''نفاق انگيز'' با سه طلسم ديگر نيز روبرو شدند كه عبور از آنها براي لرد ولدمورت كار بسيار ساده اي بود.
در آنجا كوييرل با هري پاتر مواجه شد. او به همراه ''رون'' و ''هرميون'' از آنجا كه تصور مي كرد پروفسور ''سوروس اسنيپ'' قصد دارد تا سنگ جادو را بدزدد, به دنبال آن آمده بود.
هري سنگ را از آينه بدست آورد. لرد ولدمورت مي دانست كه سنگ در اختيار اوست و به كوييرل فرمان داد كه آن را از او بگيرد. اما عجيب اين بود كه اين بار نيز همين طلسم باستاني به ياري او آمد و از او در برابر قويترين جادوگران زمان محافظت كرد. اين افسون موجب مي شد كه تماس كوييرل با پوست هري موجب سوختن او شود. هري به حد كافي كوييرل را معطل كرد تا دامبلدور از راه برسد. لرد ولدمورت آنجا را ترك كرد و كوييرل را تنها گذاشت تا بميرد. تلاش لرد ولدمورت يك بار ديگر بوسيله آن افسون باستاني ناكام مانده بود.
- دومين تبعيد 1992 - 1994:
لرد ولدمورت به جنگل خود در آلباني بازگشت در حالي كه در آن زمان با تاريكترين دوران زندگي اش مواجه بود. او ضعيف تر از هر زماني در طول دوران زندگي اش بود و مي دانست كه دور از دسترس است كه انتظار جادوگر ديگري را بكشد تا بتواند او را تسخير كند. همچنين او از اينكه گروهش به دنبال او بيايند و او را پيدا كنند كاملا نااميد شده بود.
اما در اين دوران كه تمامي اميدهاي لرد ولدمورت كم كم رنگ مي باختند, يادداشت هايي كه او خاطرات 16 سالگي خود را در آنها به جاي گذاشته بود, در مالكيت ''لوسيوس مالفوي'' بود, يكي از فرماندهان ارشد او.
در آگوست 1992, خاطرات و يادداشت هاي او در قالب يك كتاب توسط لوسيوس مالفوي در اختيار ''جيني ويزلي'' جوان قرار گرفت.
جيني, قلبش را به روي آن نوشته ها و از آنجا به روي تام مارولو ريدل - نامي كه براي آنها آشنا نبود - گشود و لذا لرد ولدمورت روز به روز قوي تر شد. قدرت گرفتن او به دليل عميق ترين ترس ها و تاريك ترين اسرار دختر جوان بود كه لرد ولدمورت از آنها تغذيه مي كرد. خيلي زود او از جيني قويتر شد به طوري كه توانست از او براي گشودن تالار اسرار استفاده كند. دخترك مانند واسطه او در هاگوارتز عمل مي كرد و مانند اين بود كه نواده اسليترين بار ديگر به هاگوارتز بازگشته است. از طريق آن دختر, تام, هري پاتر را شناخت و به راز مقاومتش در برابر لرد ولدمورت پي برد, كسي كه ''حال, گذشته و آينده او بود!''. درست مانند اين بود كه لرد ولدمورت به دوران جواني اش بازگشته است, زماني كه هنوز تام نام داشت. هنگامي كه جيني دچار وحشت شد و تلاش كرد تا دفترچه خاطرات را از خود دور كند, تام از اينكه توانسته بود هري را به تالار اسرار بكشاند, بسيار مشعوف بود. تام مي توانست خود را به تالار اسرار برساند زيرا در آن زمان او آنقدر قدرتمند بود كه يادداشت هايش را رها كند. او با طعمه قرار دادن جيني, هري پاتر را به تالار كشاند. او مي خواست از هري پاتر بيشتر و بداند و راز زنده ماندنش در برابر افسون لرد ولدمورت را كشف كند. او مي خواست بداند كه چطور يك كودك تنها با يك نشان زخم, در برابر افسون مرگبار قويترين جادوگر دوران زنده مانده است, در حالي كه او تمام قدرتش را از دست داده بود. و دانستن اينها مستلزم استفاده از جيني و ملاقات با هري بود.
تام هرچه بيشتر هري را مي شناخت از شباهت هاي او با خودش بيشتر شگفت زده مي شد. او اعتراف كرد كه فداكاري ليلي پاتر يك ضد افسون قوي بوده است و در نهايت نتيجه گرفت كه خوش شانسي تنها دليل زنده ماندن هري در برابر حمله او بود, و نه هيچ چيز ديگر. لرد ولدمورت تصميم گرفت كه قدرتهايش را در برابر او سازماندهي كند.
با كمك ''فوكس'', كلاه گروه بندي و شمشير ''گودريگ گريفيندور'' هري, اژدها را كشت اما بوسيله نيش ماري كه بازويش را شكافته بود, زخمي شد.
تام از ديدن اينكه فوكس بوسيله اشك چشمانش, با بهبود دادن جراحت هاي حاصل از نيش مار, هري را نجات داد, متعجب شد. هري سعي كرد تا با فرو بردن نيش مار در دفترچه خاطرات لرد ولدمورت او را شكست دهد. نيش زهر آلود تمام يادداشت هاي تام مارولو ريدل را سوزاند و با صداي فريادي دلخراش تمام خاطرات او از بين رفت و به هيچ چيز تبديل شد. هري پاتر - پسر لاغري كه فاقد هرگونه استعداد جادويي ويژه بود - يك بار ديگر لرد ولدمورت را در راه رسيدن به اهدافش ناكام گذاشته بود.
- خادم وفادار لرد ولدمورت باز مي گردد:
در تابستان 1994, خادم لرد ولدمورت ''پيتر پتيگرو'' در حالي كه به دنبال محلي براي اختفاء مي گشت, شايعه اي را كه در آلباني پيچيده بود دنبال كرد تا لرد ولدمورت را پيدا كند, اما هنگامي كه او را يافت, تنها نبود.
پيتر در يك مسافرخانه توقف كرده بود و در آنجا با ''برتا جوركينس'' يك ساحره از وزارتخانه برخورد كرده بود. اين اتفاق مي توانست براي پيتر و همينطور براي لرد ولدمورت يك حادثه تاسف بار باشد اما بيش از آن براي برتا تاسف بار بود. پيتر قادر بود كه او را به كنترل خود در آورد و او را نزد لرد ولدمورت ببرد.
لرد ولدمورت با استفاده از ''افسون حافظه'' اطلاعات بسياري را از برتا بدست آورد و همچنين دريافت كه مسابقات ''سه جادوگر'' آن سال در هاگوارتز برگزار خواهد شد, و مهمتر اينكه فهميد ''بارتيموس كراوچ'' پسر, يكي از وفادارتين خادمينش توسط پدرش از آزكابان نجات يافته و در خانه تحت ''افسون فرمان'' پدر و با يك شنل نامرئي پنهان شده است.
اگرچه پيتر جادوگر فقيري بود اما حالا با اسم كوچكش ''دم باريك'' مشهور گشته بود. او قادر بود دستورات لرد ولدمورت را اجرا كند و با استفاده از معجوني از خون تك شاخ و زهر افعي, او را در دستيابي به يك بدن ضعيف مقدماتي ياري نمايد. اين كار باعث شد لرد ولدمورت يك جسم تقريبا انساني داشته باشد و بتواند قدرتهاي از جمله سفر كردن و در دست گرفتن چوب جادو را بدست آورد. او در حال تنظيم نقشه اي بود كه با استفاده از قسمتي از قدرت خود در جادوي سياه, كه از گذشته اش به يادگار مانده بود, بدنش را دوباره بدست آورد.
- بازگشت لرد ولدمورت:
لرد ولدمورت, دم باريك را كه فردي بي استعداد بود, مجبور كرد كه او را به خانه پدرش ببرد. در آنجا لرد ولدمورت با ''فرانك برايس'' باغبان پير خانه مواجه شد و او را به قتل رساند. بعد از آن, لرد ولدمورت به كمك دم باريك به خانه كراوچ ها رفتند, جايي كه مي دانست خادم وفادارش در آنجا مخفي شده است. دم باريك و بارتي پسر, ''الستور مودي'' (چشم باباقوري) را كه قبلا يك كارآگاه بود تسخير كردند. آنها مي دانستند كه او قصد دارد تدريس دفاع در برابر جادوي سياه را در هاگوارتز بر عهده بگيرد. آن دو مودي را تحت افسون فرمان نگه داشتند تا به اين طريق بارتي بتواند با استفاده از ''معجون مركب پيچيده'' خطر بزرگي را به جان بپذيرد و به عنوان جاسوس لرد ولدمورت در هاگوارتز عمل كند.
اقدام بزرگ لرد ولدمورت همه حتي دامبلدور را فريفت و بارتي توانست خود را در هاگوارتز مطرح نمايد و طبق نقشه از پيش تعيين شده, هري را در تورنومنت ''سه جادوگر'' شركت دهد. او همچنين تلاش بسياري كرد تا به هري در پيروزي در اين تورنومنت كمك كند.
در نهايت او توانست هري را به همراه ''سدريك ديگوري'' در حياط كليساي ليتل هنگلتون در اختيار لرد ولدمورت كه در حال استفاده از بخش هاي اصلي جادوي سياهش بود, قرار دهد.
يك معجون كه به استخوان پدرش, گوشت يك خادم و خون يك دشمن نياز داشت, لرد ولدمورت را قادر ساخت كه قويتر گردد. او مي توانست از خون هر كدام از دشمنانش استفاده كند, اما لرد ولدمورت, هري را مي خواست, كسي كه 13 سال قبل تمام قدرت او را غارت كرده بود, چرا كه عقيده داشت كه پس از استفاده از خون هري ''مصونيتي كه مادرش بوسيله آن يك بار جانش را نجات داده است در رگهاي من نيز جاري خواهد شد!''
با بازگشت لرد ولدمورت, اعضاي گروهش را كه هنوز تحت نشان سياه متحد بودند, فرا خواند. او آنها را به خاطر اينكه در طول سيزده سال به ياريش نيامده بودند, به شدت توبيخ كرد. لرد ولدمورت به آنها گفت: ''من نمي بخشم. پيش از آنكه شما را ببخشم, تاوان اين سيزده سال را مي خواهم!''
سپس چوب هري را به او بازگرداند و او را به يك دوئل جادويي دعوت كرد. هيچ شكي نبود كه كداميك از آنها قويتر است و در اين پيكار پيروز مي شود. اما اين بار نيز اتفاقي عجيب روي داد و توانست هري را از مرگي حتمي نجات دهد. وقتي چوبهايي كه در واقع برادر يكديگر بودند و هردو شامل پر ققنوس, مجبور شدند تا با هم بجنگند, اتفاق نادري روي داد. يك ضد افسون موجب شد كه سايه هاي سدريك, فرانك برايس, برتا جوركينس و نهايتا ليلي و جيمز پاتر از چوب لرد ولدمورت خارج شوند.
سايه ها لرد ولدمورت را محاصره كردند و با صدايي نجوا گونه به حمايت از هري پرداختند. در حالي كه لرد ولدمورت بوسيله سايه هاي قربانيانش محاصره شده بود, هري رشته طلايي بين دو چوب را گسست و پا به فرار گذاشت و در حالي كه مرگ خواران در تعقيب او ناكام ماندند, هري موفق شد با استفاده از كاپ سه جادوگر كه رمزتاز بود, به همراه بدن سدريك ديگوري به هاگوارتز باز گردد و بار ديگر از افسون مرگبار لرد ولدمورت بگريزد.
اگرچه لرد ولدمورت به مهمترين هدفش يعني بدست آوردن جسم حقيقي و شكلگيري دوباره گروه مرگ خواران دست يافته بود, اما هري پاتر توانسته بود بار ديگر از برابر شعله هاي آتش خشم او بگريزد.
فصل 26 محفل ققن,س
دامبلدور روی زمین افتاده بود و هری نمیدانست چه کاری باید انجام دهد. کم کم خودش را بازیافت. دامبلدور داشت چیزی زا آرام زمزمه می کرد. هری سرش را نزدیک برد. دامبلدور با صدای ضعیفی گفت: لازم نیست سعی... کنی منو نجات... بدی. هیچ راه فراری نیست...
هری در حالی که قطرات اشک را روی گونه اش حس میکرد گفت:
چرا؟ چرا بهش اعتماد کردی؟ من که بهت گفته بودم.
دامبلدور با چشمانی نیمه باز گفت:
این دیگه یه... اشتباه بود... از همون روز فهمیدم که مرگخوار شده بود... اما مثل اینکه اون با سوروس فرق می کرد... ولی یادت نره که... تو و فقط خودت میتونی جلوی ولدمورت رو بگیری... راه محفل رو ادامه بدید... فاوکس خودش صاحبش رو پیدا میکنه و اون رئیس محفل خواهد بود.... هری در وسایل شخصی من غیر از فاوکس چیز ارزشمندی نیست... میخوام اونا جایی مخفی کنی که دست هیچ کسی بهش نرسه...
هری با چشمانی گریان و حالی زار گفت:
نه... این نمی تونه باشه. تو نباید بمیری. یکی باید بتونه جلوی اینو بگیره...
دامبلدور با صدای بلند تری در حالی که چشمانش تقریبا بسته شده بود گفت:
نه... هیچکس نمیتونه. این طلسمو خودم اختراع کرده... بودم و به آبرفورث یاد دادم... وردش هست نیبلیدروماجیسم. هیچ درمانی هم نداره... اینم آخرین چیزی که... بهت یاد دادم هری. هر کسی تو این دنیا مسئولیت... هایی داره. این وظیفه من بود... که به خوبی انجامش دادم... دیگه بیشتر از این نه... من و نه کسی دیگه نمیتونه... کاری برات بکنه... بقیه را رو باید به تنهایی بری... یکبار بخاطر تو و وظیفه ای که نسبت... به تو داشتم به مرگ حقه زدم ولی دیگه نمیخوام... و نباید. به زودی می بینمت هری... خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکنی!
بعد از گفتن این جملات لبخندی زیبا و پدرانه زد و با همان چهره معصوم و به یاد ماندنی به خواب شیرین ابدی فرو رفت. هری داد زد:
نهههههههههه!! تام مارولو ریدل... قسم میخورم که بکشمت... قسم میخورم... قسم!
و بعد از آن روی جسد بی جان بزرگترین جادوگر قرن افتاد. فکر می کرد ای کاش که او ققنوس بود تا اشکهایش زخم دامبلدور را بهبود دهد. ولی او مرده بود ، حتی از دست ققنوس هم کاری بر نمی آمد. دیگر نباید وقت را تلف میکرد. باید به محفل برمیگشت.
همه باید میدانستند که دامبلدور زنده بود ولی حالا مرده. دنیای جادوگری این بار در شرایط خطرناک تری قرار داشت. هری جسد بی جان دامبلدور را( با جادو ) بلند کرد. در حالی که نمیدانست چه کاری میکند از هرم خارج شد و به محیط گرم بیرون رسید. موج گرما را میدید. گرمایی که آن را حس نمی کرد. گویا نه هری گرما را حسم می کرد نه گرما او را. شاید خودش از خورشید نیز گرم تر بود.
در این افکار بود دسته ای از افراد در لباسهای سفید روشن به سمت او آمدند. گویا ماموران وزارت خانه مصر بودند. نکته عجیب اینجا بود که همه آنها چوبشان را به روی هری گرفته بودند. چیزهای عجیبی به زبان مصری میگفتند که هری نمی فهمید ولی به اندازه کافی عصبانی بود که نزدیک ترین آنها را بیهوش کند. با این کارش باعث شد بقیه افراد حمله را آغاز کنند. ناگهان حدود ده طلسم همزمان به سمت هری آمد. هری در ذهنش گفت: کالکتیفوس.
طلسم بنفشی از چوبش خارج شد و به تک تک طلسمها خورد و همه را نابود کرد. مصری ها تعجب کرده بودند هری از فرصت استفاده کرد و گفت:
فینتونیامبوس.
اخگری سرمه ای رنگ جهید و به یکی از نیروهای وزارت خورد. بقیه افراد او را دیدند که با سرعت زیادی در هوا پرتاب شد و در فاصله دوری روی زمین افتاد. همه آنها خشمگین شده بودند. هری سه نفر از آنها را خلع سلاح کرد ولی بلافاصله فهمید کارش بیهوده بوده چون طبق آن چیزی که دامبلدور گفته بود مصریها در جادوی پیشرفته ، حرفه ای بودند. همینطور هم بود چون آن سه نفر مثل زمانی که چوب داشتند از طلسمها استفاده میکردند.
هری باید سریعتر به محفل بازمیگشت و وقت کافی برای جنگیدن با همه آنها نداشت. به یاد طلسمی افتاد که آبرفورث در گریمولد پلیس روی مرگخواران اجرا کرده بود. با این طلسم میتوانست همه آنها را بیهوش کند ولی به انرژی بسیار زیادی نیاز داشت. از مقابل یک اخگر آبی رد شد و روی همه آنها تمرکز کرد و در ذهنش گفت:
ناکتو استوپیفای.
تمام مبارزان وزارت خانه روی زمین افتادند. حتی خود هری که احساس ضعف و سرگیجه داشت از کاری که کرده بود ، متعجب شده بود. ولی وقتی به یاد دامبلدور افتاد دوباره حس غمگینی به او سر زد. دستش را روی صورت بی جان ولی دوست داشتنی دامبلدور گذاشت. در کمتر از دو ثانیه آنها رو به روی در خانه شماره 12 گریمولد پلیس بودند. هری باز هم دامبلدور را با جادو بلند کرد. بین دو خانه 11 و 13 فضایی خالی که متعلق به هری بود وجود داشت. هری چشمانش را بست و به مرکز محفل فکر کرد. وقتی چشمانش را باز کرد ، خانه شماره 12 را دید. جلو رفت و در زد.
نمی دانست که چطور در این وضعیت میتواند این کارها را انجام دهد. مک گوناگال در را باز کرد. با دیدن هری لبخندی زد ولی وقتی حالت چهره او را دید و چشمش به جسد دامبلدور که در هوا معلق بود ، افتاد ، خنده از لبانش محو شد.
برگشت و به هری نگاه کرد گویا این امر را باورنکردنی می یافت. وقتی از واقعی بودن موضوع یقین حاصل کرد فقط توانست جلوی در محفل غش کند. هری داخل رفت و مکگوناگال را نیز داخل برد. لوپین و اسلاگهورن به استقبالش می آمدند. اسلاگهورن با دیدن آن صحنه دستش را به دیوار گرفت تا از افتادنش جلوگیری کند. لوپین نیز ابتدا با حالتی عجیب به جسد نگاه میکرد ولی بعد روی زمین نشت و گریه آغاز کرد.
تابلوی مادر سیریوس سعی میکرد تا داد و هوار کند ولی با کاری که گویا دامبلدور قبلا با او کرده بود این امر ناممکن بود.
تقریبا همه محفلیها در خانه بودند و با شنیدن این سرو صدا به آن محل آمده بودند.مودی با چهره ای سرخ جلو آمد و در حالی که شانه های هری را گرفته بود گفت:
چه اتفاقی افتاده؟ زود باش به ما بگو هری.
هری سرش را پایین گرفته بود و سعی میکرد کلماتی که از دهانش خارج میشوند واضح باشند. در این حال تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرد. خانم ویزلی در حالی که دستمال خیسش را به دور می انداخت آنها را به آشپزخانه فراخواند و گفت:
من جریانو به آرتور میگم. باید یک مراسم خوب هم برای دامبلدور بگیریم. از اول میدونستم که اون آبرفورث ...
خانم ویزلی در حالی که غر میزد به سمت شومینه رفت تا ماجرا را برای آقای ویزلی تعریف کند. بعد از حدود یک دقیقه سکوت که بر آشپزخانه محفل حکمفرما بود کینگزلی گفت:
دامبلدور جانشین خودش رو در محفل انتخاب نکرد؟
هری گفت:
چرا. فاوکس خودش صاحبش رو انتخاب میکنه و صاحب اون رئیس محفل هم خواهد بود. فقط امیدوارم آدم خوبی باشه. من که از پستم در وزارت خونه استئفا میدم.
خانم ویزلی در حالی که بیشتر گریه میکرد و سرش را از شومینه بیرون آورده بود گفت:
اوه خدای من هنوز باورم نمیشه چطور ممکنه؟... من میخواستم شما رو برای تعطیلات کریسمس دعوت کنم ولی حالا به نظر من هاگوارتز امن تره. آرتور حسابی شکه شد. میخواد تا یک ساعت دیگه همه اعضای جامعه رو باخبر کنه... میگه دیگه هیچ جای دنیا امن نیست... میخوان هاگوارتز رو چند روزی تعطیل کنن... هر اتفاقی میفته تعطیلشون میکنن... اینجوری فکر نکنم به درسهاشون برسن...
در بین حرفهای خانم ویزلی صدای آهنگ دلنشینی بلند شد.هری میتوانست همه چیز را فراموش کند حتی مرگ دامبلدور را. انرژی که به خاطر اجرای آن طلسم از دست داده بود را به دست می آورد. ققنوسی که عامل این اتفاق بود از پنجره وارد شد و روی جسد دامبلدور نشست و جیغ بلندی کشید. هری ناخودآگاه از جایش بلند شده بود.
فاوکس مستقیما به سمت هری آمد و روی شانه او نشست. آهنگ با طنین بیشتری سروده میشد. و ناگهان این موسیقی زیبا قطع شد.
مودی با چشمانی باز به سمت هری آمد و دستان هری را در حالی فشرد که به فاوکس خیره شده بود و گفت:
باورنکردنیه! خیلی عجیبه! اون حتما قدرت این کارو در تو دیده. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت!
هری که نمی دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است گفت:
منظورتون رو نمی فهمم پرفسور مودی!
مکگوناگال ( که توسط تانکس به هوش آمده بود ) جلو آمد و گفت:
دیگه بهتره مارو با اسم کوچیک صدا کنی هری. به هر حال تو دیگه رئیس محفلی.
هری که چیزی نمانده بود از روی صندلی بیفتد گفت:
چی؟ من؟ مگه من خیلی قویم؟ یا میتونم مثل دامبلدور باشم؟
به نظرش همین که دامبلدور مرده بود به عنوان مشکل ، برایش کافی بود. تازه میخواست استئفا دهد و مدتی استراحت کند که باز هم دردسری درست شده بود.
تانکس که باز هم کمی از رنگ موهایش کاسته شده بود گفت:
نه. ولی این باعث نمیشه که نتونی رئیس محفل بشی. رئیس محفل ققنوس باید یک فرد با فکر و توانا در اندیشیدن باشه و باید مثل تو دشمن جادوی سیه باشه. فکر کنم همین مشخصه ها بسه. تازه شاید خودت هنوز متوجه نشده باشی ولی در این مدت خیلی قوی شدی. و امروز کارهایی کردی که من به زحمت انجام میدم.
هری در حالی که سرش به شدت درد میکرد و سنگینی فاوکس را روی شانه اش احساس میکرد گفت:
خب میشه حالا یه نفر منو با وظایفم آشنا کنه؟ گرچه فکر نکنم بتونم مثل دامبلدور باشم...
مودی در حالی که گوشه ای لم داده بود گفت:
به نظر من آلبوس باید یک روزی میمرد گرچه دیگه کسی مثل اون پیدا نمیشه ولی هر کسی یک پایانی داره.اینم پایان آلبوس بود. اما با مردن اون هدفهاش از بین نمیره. ما اونا رو ادامه میدیم. حالا به سرکردگی تو و فردا به فرماندهی یه نفر دیگه. الانم به نظر من بهتره بری استراحت کنی چون مشخصه که حال درست و حسابی نداری. وظایفت رو بعدا من بهت میگم.
همان چیزی که هری میخواست: کمی استراحت. ولی یادش افتاد که اتاقی برای اقامت در گریمولد پلیس ندارد. برگشت و به خانم ویزلی نگاه کرد. توان حرف زدن نداشت. خوشبختانه خانم ویزلی منظور او را از نگاهش فهمید و گفت:
اوه. تو دیگه باید تو اتاق رئیس محفل ساکن بشی. اگه میخوای لوازم اتاق رو برات...
هری ناگهان گفت:
نه... مرسی... خودم میدونم باهاشون چیکار کنم.
هری رفت و به اتاق دامبلدور رسید. در را باز کرد. فاوکس از روی شانه او بلند شد و روی چوبی که محل زندگیش بود رفت. هری تازه متوجه شد که چرا در طول این مدت آن را ندیده. فاوکس در گوشه ای تاریک از اتاق بود که برای دیده شدن نیاز به دقت داشت. اتاق خلوت تر شده بود ولی هری فکر کرد بهتر است اول ترتیب وسایل دامبلدور را بدهد.
اولین چیز میز دامبلدور بود که هری طی یک بازرسی دقیق فهمید تمام کشوهایش خالی است. تختخواب طلایی دامبلدور با حکاکی های زیبای آن که هری تصمیم گرفت آن را برای خودش نگه دارد. چند خرت و پرت از جمله سازهای دامبلدور که هری همه آنها را برای همیشه به زیرزمین دنج و ساکت آن خانه فرستاد. و بالاخره دریای خاطرات دامبلدور به همراه چند شیشه کوچک حاوی محلول نقره ای. چیزی که عجیب بود نامه ای بود که کنار آن تشت سنگی گذاشته بودند. هری دست پیش برد و آن را باز کرد. چنین نوشته بود:
هری عزیز
میدونم الان که این نامه رو میخونی من مردم چون اگه زنده باشم خودم برش میدارم! شاید به نظرت عجیب بیاد ولی تو این مدت هر وقت از خانه بیرون میرم این نامه رو برات اینجا میزارم! خیلی زود بود... خیلی زود برای تو ، ولی خیلی دیر برای من. یادت باشه مرگ بدترین چیز نیست... برای همین نباید ناراحت باشی چون این همون چیزیه که تام ریدل می خواد. من به مرگم نزدیک بودم. حتی بیشتر از تو ، به اون نزدیک بودم. مهم نیست که من الان مردم... مهم اینه که اونهایی که الان زنده هستن نمیرن. چیزی که اتفاق افتاده ، گذشته اما آینده هنوز مشخص نیست چون آینده چیزیه که ما مشخصش میکنیم. ولی بعضی وقتها گذشته به آینده ارتباط داده میشه. مثل این تشت سنگی. برای همین من به تو این دریای خاطرات رو میدم و نمیخوام دیگه بعد از تو چیزی مثل این روی زمین باشه چون آینده نباید با گذشته مرتبط بشه. شاید اون خاطراتی که برات گذاشتم به دردت بخوره ، شاید فاوکس تو رو انتخاب کنه و کمکت کنه ولی من و یادم دیگه به درد تو نمیخوریم. سعی کن ما رو برای همیشه از فکرت دور بندازی. به هر حال زمان دیدار نزدیکه. شاید صد صال دیگه ببینمت شاید یک دقیقه دیگه. ولی سعی کن وقتی با هم ملاقات میکنیم تو بهشت باشی و پیش پدر و مادرت نه پیش ولدمورت تو جهنم. اینها آخرین نصیحتهای من بود به تو.
راستی هری یک چیز مهم که من نتونستم توی اون دنیا انجام بدم ، لطفا به جای من از هاگرید عذرخواهی کن. من خیلی در حقش بدی کردم.
دوستدار تو آلبوس دامبلدور
هری میخواست گریه کند ولی طبق آنچه استادش گفته بود نباید گریه می کرد. حق با دامبلدور بود ، ولدمورت نیز همین را میخواست. او میخواست تا ابر زشتی ، پلیدی و نا امیدی بر دنیا سایه افکند. در نتیجه هری در همان لحظه تصمیم گرفت تا دیگر ناراحت نباشد. مطمئنا چیز های زیادی در این نامه نهفته بود. دامبلدور به صورت غیر مستقیم از او خواسته بود که در برابر ولدمورت و مرگخوارهایش از طلسم های نابخشودنی استفاده نکند. اما در آن لحظه هری فقط استراحت میخواست و تختخواب گرم و نرم و زیبای دامبلدور او را وسوسه می کرد. هری نتوانست مقاومت کند و همانطور که دامبلدور خواسته بود بدون هیچ فکر و ناراحتی به رختخواب حمله کرد.
هری پاتر
|
نام نویسنده: A.M - نام شهرت: هری ایمیل نویسنده: amirhp.system@gmail.com موضوع کتاب: ادامه ای بر داستان شاهزاده نیمه اصیل خلاصه ای از کتاب: من فكر كردم كه از ابتدا بهتره كه دورسلي ها رو بي خيال شم و از بارو شروع كنم. در ابتدا چند فصل مرموز هست بعدش هري از بارو سر در مي اره . تا چند فصل اينقدر اتفاق مي افته بعد از تولد هري ، هري شانسي به حقايقي مي رسه و به هاگوارتز مي ره . در هاگوارتز هم اطلاعاتش رو كامل مي كنه و ..... لینکهای دانلود: فصل 1 تا 10 فصل 8 فصل 9 فصل 10 توضیحات: شخصا عقيده دارم كه تنها خصوصيت داستانم اينه كه هيچ اتفاقي رو خواننده نمي تونه پيش بيني كنه و داستان پر از اينجور اتفاقات هست . در ضمن داستان من 55 فصل داره و هر فصل 3 بخش هست . من اسامي فصلها رو دارم و هميشه تا 3 فصل جلوتر از اينهايي رو كه مي زارم مي نويسم تا اگر خواستم تغييراتي بدم دستم باز باشه و اگه سوتي دادم تصحيحش كنم . همچنين فكر كنم كه داستانم 8 قسمت باشه . يعني بعد از نواده گان هاگوارتز هري پاتر و ... يعني هري پاتر 8 رو بنويسم . بعد 10 فصل اول حدودا 10 صفحه است ولي فصل 11 به بعد مي شه بالاي 30 صفحه . فقط مي مونه يك نكته ي ديگه كه برنامه ي پي دي اف تو ورد من خراب شده و بايد برم دنبالش . |
|
|
|
|
|
نام نویسنده: هری جیمز پاتر ایمیل نویسنده: kgholian@yahoo.com عنوان کتاب اول: دومین حلقه قدرت موضوع کتاب: قسمت هفتم داستان هری پاتر - اولین داستان هری پاتر 7 که در ایران نوشته شده، کتابی که اثرات آن بعد ها در اکثر داستان های دیگر طرفداران مشهود است. اتفاقاتی نظیر بازگشت قدرت دامبلدور و قدرت گریفیندور به هری، معلم شدن هری در هاگوارتز برای نیم سال، اطاق ممنوعه در وزارت خانه، جهش سنی هری پاتر، و ... که این اتفاقات بعد از این داستان اینقدر در داستان های هری پاتری دیگر رخ داد که دیگه خسته کننده شده اند. خلاصه ای از کتاب: هری پاتر در حال گذراندن تابستان کسل کننده اش با دورسلی هاست. هنوز همانقدر آزار دهنده و خسته کننده هستند. طی یک حادثه با دراکو مالفوی برخورد می کند و طی برخوردی عجیب تر حاضر می شود از او و مادرش که برای مدت اندکی از حلقه ی مرگ خواران فرار کرده اند حمایت و حفاظت کند. هری که عملا با جدایی از دورسلی ها احساس استقلال می کند به خانه ی پدری اش می رود، هری طی حوادثی فوق العاده قدرت هایی عجیب پیدا می کند و قدرتمند تر و قدرتمند تر می شود. اما حقله ی فشار لرد والده مورت هر روز و هر ساعت تنگ تر و تنگ تر می شود. با کمک دوستان هری پاتر موفق می شود راز هورک راس ها را با زیرکی حل کند و در آخر با یک واقعیت که نامش دومین حلقه ی قدرت است مواجه می شود.... این داستان سه قسمتی است که تا بحال یک قسمت آن نوشته شده است. قسمت اول کتاب هری پاتر و دومین حلقه ی قدرت یک کتاب کاملا مستقل و کامل است. کتاب های دوم و سوم با همین نام با نام های دوره ی وسط و دوره ی پایانی به زودی نوشته خواهند شد. لینکهای دانلود: عنوان کتاب دوم: سرداب روح موضوع کتاب: ادامه بر داستان های هری پاتر: به دلیل اینکه خیلی از حقایق در کتاب های هری پاتر در تضاد با هم هستند تصمیم گرفتم کتابی دیگر بنویسم. کتاب هری پاتر و دومین حلقه ی قدرت یک کتاب نسبتاً شعارین بوده و هست اما کتاب سرداب روح یک کتاب به دور از هرگونه افسانه سازی و بزرگ نمایی بی دلیل است. در این کتاب شما احساس نزدیکی به نوشته های رولینگ اما با سبکی نوشتاری دیگر که بیشتر شبیه سبک نوشته های انگلیسی رولینگ بدون ترجمه است. یعنی جملات کوتاه متقاطع و گاه جملاتی بلند و پیچیده که معلوم نیست از کجا شروع می شوند و به کجا پایان می پذیرند. اما تغیراتی بسیار زیاد در این سبک داده شده است. یکی از آنها خلاصه کردن رویدادهای غیر مهم است! خلاصه ای از کتاب: هری پاتر بعد از مرگ دامبلدور بسیار مصمم تر از قبل شده. شخصیتی منطقی و به دور از احساسات کودکانه. بیشتر وقت خود را با کتاب هایش می گذراند و یک شب خیلی راحت دورسلی ها را برای همیشه ترک میکند. نیمه ی دوم زندگی هری یعنی دوران جوانی اش با هزاران حادثه و هزاران جنگ شروع می شود. در هر خراب کاری بزرگ لرد والده مورت هری پاتر جوری ظاهر می شود و جوری برنامه هایش را بهم می ریزد. اما در یک حادثه ی تلخ همه چیز بهم می ریزد. هری پاتر بعنوان جنایتکار دستگیر می شود و به زندان می افتد. او در دادگاه مقصر شناخته می شود به 35 سال زندان محکوم می شود. افسانه ی هری پاتر و معمای سرداب روح از این لحظه آغاز می شود... مطمئناً این داستان یک داستان پیچیده اما در عین حال قابل فهم خواهد بود. لینکهای دانلود: عنوان کتاب سوم: تاریخچه جادوگری موضوع کتاب: تاریخچه ی طنز جادوگری و جادوگران. خلاصه ای از کتاب: تاریخچه ی طنز جادوگری و جادوگران. لینکهای دانلود: توضیحات: این داستان ها در وبلاگ آلبوس و هری نیز ارائه شده است و می شود. |
|
|
|
|
|
سلام دوستان داستانهایی تا کنون اضافه شده اند و بعضی نیز به زودی اضافه می شود. نویسنده هایی که اطلاعاتشان کامل ثبت نشده لطف کنند به من ایمیل بزنند و خلاصه ای از داستانشان را به قلم خودشان بنویسند تا در وبلاگ ویرایش کنم. در صورتی که هر سوالی داشتید می توانید بپرسید. در ضمن دوستانی که تمایل به گرفتن لینک در این قسمت دارند من را در قسمت نظرها خبر کنند. |
|
|
|
|
|
نام نویسنده: ه. کلهری - نام شهرت: غزال ایمیل نویسنده: ghazal_666_m@yahoo.com موضوع کتاب: کامل می شود. خلاصه ای از کتاب: کامل می شود. لینکهای دانلود: توضیحات: ندارد. |
|
+ |
|
|
|
نام نویسنده: Ice King ایمیل نویسنده: ice.subzero@gmail.com موضوع کتاب: ادامه ای بر داستان های هری پاتر (بعد از هاگوارتز) خلاصه ای از کتاب: جينی مجبور شده است با دراکو مالفوی ازدواج کند، اما قلبش هنوز متعلق به هری است. آيا او قادر به رهايی از اين ازدواج ناخواسته خواهد بود؟ آيا هری به او کمک خواهد کرد؟ داستانی از اشتياق، حق السکوت، خدايان يونانی و يک مکان واقعاً عجيب برای بازی کوييديچ!! همراهی هری و جينی در سفر اديسه وارشان در ميان يأس و اميد، عشق و ايمان، و دسيسه های ولدمورت!! لینکهای دانلود: فصل ۱ فصل ۲ فصل ۳ فصل ۴ فصل ۵ فصل 6 توضیحات: ندارد. |
|
|
|
نام نویسنده: آرین آریانی ایمیل نویسنده: کامل می شود. موضوع کتاب: ادامه ای بر داستان پنجم هری پاتر خلاصه ای از کتاب: کامل می شود. لینکهای دانلود: فصل ۱ تا ۱۹ فصل ۲۰ فصل 21 فصل 22 فصل 23 فصل 24 فصل 25 فصل 26 توضیحات: پسورد فایل: "harrypotter2000" هست. به علت حجم زیاد ممکن است مدتی محدودیت دانلود ایجاد شود و بهتر است اگر چنین شد این داستان را کمی بعد دانلود نمایید. در ضمن متن داستان کامل است. کل کتاب ارائه شده است. |
|
|
|
|
|
نام نویسنده: ابلیس ایمیل نویسنده: eblis.empire@gmail.com موضوع کتاب: تخیلی/جنایی خلاصه ای از کتاب: گشایش در عالمی مرموز به روی جوانان شجاع برای دفاع از زمین و مردمش در حالی که اختلافات گروهی بین جوانان زیاد است. در همان وقت قتل ها و جنایت های اسرار آمیز نیز اتفاق می افتد. سینا جوانی است که برای خدمت به مردم برای خطر بزرگی آماده می شود و با دوستانش آماده ی سفر به ستاره ی قرمز و درگیری با مشکلات و خطرات بزرگ است. لینکهای دانلود: فصل 1 تا 10 فصل ۷ فصل 8 فصل 9 فصل 10 توضیحات: ندارد |
|
|
|
|
|
نام نویسنده: ندارد. ایمیل نویسنده: کامل می شود. موضوع کتاب: ادامه ای بر داستان ششم هری پاتر خلاصه ای از کتاب: لینکهای دانلود: فصل اول تا پنجم فصل پنجم فصل ششم توضیحات: ندارد. |
|
|
|
|
|
نام نویسنده: هرمیون ایمیل نویسنده: bluestar110h@gmail.com موضوع کتاب: ادامه ای بر داستان ششم هری پاتر خلاصه ای از کتاب: لینکهای دانلود: فصل 1 تا 10 فصل ۸ فصل ۹ فصل 10 توضیحات: ندارد. |
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 21:39 توسط هرمیون |
یک جغد |
|
|
|
نام نویسنده: داداش هرمیون ایمیل نویسنده: pottershop@gmail.com موضوع کتاب: ادامه ای بر داستان ششم هری پاتر خلاصه ای از کتاب: شخصیتی جدید وارد دنیای هری می شود. مردی نه از جنس آدمیزاد نه از جنس شیطان... مردی قدرتمند و مرموز... دختری وارد دنیای هری می شود. دختری با چشمان قرمز و گذشته ای پریشان... غارتگران دوباره شکل می گیرند... ولدمورت دیگر تنها نیست.. آیا هری موفق می شود؟ سرنوشت هری چگونه رقم می خورد؟ لینکهای دانلود: فصل ۱ تا ۱۰ فصل ۱۱ تا ۲۰ فصل 21 تا 30 فصل 31 فصل 32 توضیحات: ندارد. |
|
|
|
|
|
نام نویسنده: هرمیون ایمیل نویسنده: bluestar110h@gmail.com موضوع کتاب: ادامه ای بر داستان ششم هری پاتر خلاصه ای از کتاب: هری پاتر در جستجوی سرنوشت و آینده خود باری دیگر به خانه دورسلی ها باز می گردد. اشتباه بزرگی می کند. گردشی در زمان برای او دنیای تیره و تاری می سازد. آیا او می تواند پیروز شود؟ هری پاتر که یک مرگخوار شده است چه شانسی بر نابود کردن ولدمورت دارد؟ لینکهای دانلود: توضیحات: این داستان تمام شده است. و پنجاه فصل دارد. |




