اما واتسون

این مقاله با ترجمه من و ویراستاری دوست عزیزم تانکس تهیه شده
Picture taken from nasubionna.net


هرماینی جین گرنجر Hermione Jane Granger


« ولی شما ماگلید! حتما باید یه نوشیدنی بخوریم! اون چیه تو دستتون؟ اوه شما دارید پول ماگلی تبدیل می کنید. مالی بیا ببین! »
-- آقای ویزلی وقتی گرنجر ها را دید (ت.ا.4)

« تا حالا یه طلسم هم اختراع نکردن که این هرماینی ما نتونه انجامش بده... »
-- هاگرید (ت.ا.7)

هرماینی باهوش ترین ساحره سال در هاگوارتز است. او نیز یک گریفندوری است که در سال 1991 وارد هاگوارتز شد. والدین او، هر دو ماگل و دندان پزشک می باشند. او کتاب های بسیاری را مطالعه می کند و باور دارد که تمام اطلاعات مفید و ضروری که ارزش یاد گرفتن دارند را می توان در کتاب ها یافت. زمانی که در کلاس پیشگویی فهمید که پیشگویی یک هنر است و نمی توان آن را از کتاب ها یاد گرفت از آن بیزار شد و بعد از مدتی کلاس را ترک کرد. در اولین سالش در هاگوارتز هرماینی متوجه شد که بچه ها زیاد به او علاقه ای ندارند چون او یک know it all(علامه ی دهر) بود و همیشه به بقیه دانش آموزان خطاها یشان را تذکر می داد. در طول این چند سال هرماینی کمی دلپذیر تر شده است ولی هنوز احساسش را نسبت به قانون شکنی از دست نداده است.

هرماینی ذهن بسیار زیرکی دارد. او طلسم های بسیار زیادی را به خاطر می سپارد و می تواند در وضعیت های سخت که بقیه در آن جا می زنند، راهش را پیدا کند. در سال پنجم توانست طلسم سپر مدافع را اجرا کند - این جادو در سطح N.E.W.T است (م.ق.19). او در ایجاد آتش قابل انتقال و ضد آب تخصص دارد. او یک سال تمام از زمان برگردان استفاده کرد تا بتواند کلاس های اضافی بگیرد و در آن واحد در دو جا باشد ولی این کار برایش خسته کننده بود. او در اغلب درس ها اول می شود و به نویل لانگ باتم در کلاس های معجون سازی کمک می کند. اغلب اساتید او را دانش آموز برتر می دانند ولی به نظر اسنیپ او یک آدم خود نماست.

هرماینی موهایی قهوه ای رنگ و پر پشتی دارد. رنگ چشم های او نیز قهوه ای است. روز تولدش 19 سپتامبر است و در سال 1993 برای هدیه تولدش یک گربه نارنجی رنگ به نام کروکشانکس(کج پا)، برای خود خرید. دوستان صمیمی او رون ویزلی و هری پاتر هستند. او با جینی ویزلی هم دوست است. در چهارمین سالش در هاگوارتز، ویکتور کرام که یک بازیکن معروف بلغارستانی بود و برای مسابقات سه جادوگر از طرف مدرسه ی دورمسترانگ به هاگوارتز آمده بود به هرماینی علاقمند شد. هرماینی نیز به علاقه ی او تا حدی جواب داد ولی ظاهرا او از رون نیز خوشش می آید و معلوم نیست که رابطه آن ها چگونه می شود. با مرور زمان همه چیز معلوم خواهد شد.

هرماینی یک وجدان انسان دوستانه قوی دارد. او حاظر است بی وقفه برای گرفتن حق ستم دیده ها و تو سری خورها کار کند. او به سرعت نویل را تحت حمایت خود گرفت و او را در معجون سازی کمک کرد. او کروکشنکس را از مغازه حیوانات خرید چون کس دیگری نمی خواست که او را بخرد. هرماینی ساعت های متعددی را صرف دفاعیه باک بیک، یک هیپوگریف که اشتباها متهم شده بود، کرد. بعد از آن او حمایت از جن های خانگی را شروع کرد.

هرماینی یک خواهر کوچک تر از خودش نیز دارد که ساحره نیست، چون به هاگوارتز نیامده است.

اسم هرماینی
جی کی رولینگ اسم هرماینی را از یکی از نمایشنامه های شکسپیر « داستان یک زمستان » گرفته است. اگر چه او می گوید که این دو شخصیت کاملا با هم تفاوت دارند. به نظر وی برای دو متخصص مثل والدین هرماینی، گذاشتن این اسم بر روی دخترشان، کاملا طبیعی است. او یک اسم عجیب را برای هرماینی انتخاب کرد چون نگران بود که ممکن است دختر باهوشی با دندان های بزرگ وجود داشته باشد و برای این در معرض اذیت قرار بگیرد.

آقا و خانم گرنجر
آنها دو ماگل دندان پزشک هستند که یک دختر باهوش به نام هرماینی دارند. با اینکه گرنجر ها دنیای جادویی را قبول دارند، ولی با استفاده از جادو برای رفع مشکلات موافق نیستند. به طور مثال، آن ها می خواهند که دندان های بزرگ هرماینی را به روش عادی با گذاشتن پلاک، درمان کنند. آن ها خوراکی های سالمی را برای هرماینی با استفاده از جغد برایش می فرستند. همچنین گرنجرها همیشه در اگوست با او به کوچه دیاگون می روند تا وسایل مدرسه را برایش خریداری کنند. اینکه آن ها چه چیزی در مورد مدرسه هرماینی و غیب هر ساله او به دوستان و فامیلشان می گویند معلوم نیست ولی آن ها مطمئنا به هرماینی افتخار می کنند.

خواهر جوان تر
قبلا هنگام نوشتن داستان ها، هرماینی یک خواهر دیگر نیز "داشته" که اسمی از او یاد نشده است ولی جی کی رولینگ بعدا تصمیم گرفت که آن شخصیت را حذف کند و هرماینی را تنها فرزند گرنجر ها کند.

زمانبندی برای هرماینی گرنجر


1979
19 سپتامبر به دنیا می آید.

1984 تا 1990
هرماینی به دبستان ماگلی می رود.

1991
×01 سپتامبر: هرماینی با رون، هری و نویل در قطار سریع السیر هاگوارتز آشنا می شود.
×12 سپتامبر: اولین کلاس پرواز برای گریفندوری ها و اسلیترینی ها
×19 سپتامبر: دوازدهمین جشن تولد
×31 اکتبر: هرماینی توسط هری و هرماینی از دست غول کوهی رهایی پیدا می کند. از آن پس با هم دوست می شوند.

1992
×اولین هفته ژوئن: هری، رون و هرماینی به تعقیب کوییرل می روند و بعد از گذراندن مراحل سخت موفق می شوند که از دزدیدن سنگ جادو توسط ولدمورت جلوگیری کنند.
×01 سپتامبر: سال دوم آغاز می شود.
×31 اکتبر: پانصدمین جشن مرگ سر نیکلاس
×25 دسامبر: هرماینی از معجون تغییر شکل استفاده می کند و اشتباها خودش را به یک گربه تبدیل می کند.

1993
×اوایل فوریه: هرماینی از درمانگاه مرخص می شود..وی از شکل گربه بیرون آمده است.
×8 می: توسط باسیلیسک به سنگ تبدیل می شود.
×30 می: هرماینی علاج پیدا می کند و به حالت عادی بر می گردد.
×31 اگوست: هرماینی هری و رون را در کوچه دیاگون می بیند و با هم به همراه ویزلی ها در پاتیل درز دار اقامت می کنند.
×1 سپتامبر: سال سوم آغاز می شود. هاگوارتز پر از دیمنتور است.
پروفسور مک گونگال به او زمان برگردان را می دهد و با استفاده از آن وی می تواند کلاس های اضافی بگیرد.

1994
×6 ژوئن: عصر آن روز باک بیک باید اعدام می شد. سیریوس بلک دستگیر شد. با تلاش های هری و هرماینی و با استفاده از زمان برگردان، آن ها از دست بوسه دیمنتور ها فرار کردند و سیریوس سوار بر باک بیک توانست هاگوارتز را ترک کند.
×دوشنبه 22 اگوست: هرماینی به چهارصدو بیست و دوُمین جام جهانی کوییدچ رفت.
×1 سپتامبر: سال چهارم آغاز شد.
×25 دسامبر: جشن یول بال، 8 شب تا نیمه شب، ویکتور کرام همراه هرماینی بود.

1995
×ژوئن: هرماینی ریتا اسکیتر را که به شکل حشره در آمده بود دستگیر می کند.



فیلم ها
اما واتسون نقش هرماینی را در فیلم ها بازی می کند.

هری پاتر و جان پیچ ها - فصل 4  

خانم ویزلی به هری گفت:
-آه هری ... حتماً خیلی گرسنه ای.بشین الآن واست سوپ میارم.
او با چوبدستسشیک کاسه را از روی میز به سمت هری برد و از ظرفیکه کتار آن بود به درونش ریخت و به هری گفت که بخورد.هری شروع به خوردن کرد.
- چی شد که زود اومدی هری. مگه قرار نبود بعد از تولّدت بیای. راستی با چی اومدی؟
- بعداً همه چیزو براتون توضیح میدم. راستی حال بیل چطوره؟
- اون خوبه، همین امروز به هوش اومد. قراره فردا بریم به دیدنش. می خواستیم امروز بریم پیشش ولی گفتن که چون امشب قرص ماه کامل میشه، شاید خطرناک باشه. باید اوشب عکس العملش دیده بشه تا بفهمیم که گرگینه شده یا نه؟ الآن تو سنت مانگوهه. فلور اونجاست. آرتور هم پیششه. آرتور می خواد به من گزارش اون جا رو بده. راستیفردا قراره هرمیون بیاد این جا. از فردام قراره تزیینات این جارو شروع کنیم. عروسی بیل حدود یه ماه دیگه ست.
خانم ویزلی در مدّتی که حرف می زد مشغول مرتّب کردن آشپز خانه بود. ساعتی که روی عقربه های آنعکس اعضای خانواده ی ویزلی بود و موقیّت آن ها را نشان می داد در گوشه ی آشپز خانه روی کابینت بود و همه ی عقربه های آن « خطر مرگ» را نشان می داد. هری از پنجره بیرون را نگاه می کرد. جسم سفیدیدر آسمان حرکت می کرد و به سوی پناهگاه می آمد. وقتی نزدیک تر شد هری فهمید که آن یک جغد است. خانم ویزلی نیز متوجّه آن شد و گفت:
- حتماً از آرتوره... ولی اون که قرار بود با اِرول نامه بفرسته!
او نامه را از پای جغد در آورد و شروع به خواندنش کرد. بعد از خواندن نامه گفت:
-حال بیل خوبه. گرگینه هم نشده. ولی وقتی قرص ماه کامله یه کم سرگیجه می گیره و دست و پاش می لرزه..
خوب این بهتر از اینه که گرگینه ی کامل شده باشه.
خانم ویزلی که در گوشه ی چشمانش اشک جمع شده بود، یک قلم پر، کاغذ پوستی و مرکّب برداشت و چیزی در آن نوشت. سپس نامه را به پای جغد بست و جغد حرکت کرد.بعد با خنده گفت:
- اِرول هم حالش بد شده و بیهوش شده.
هری نیز که غذایش را تمام کرده بود از خانم ویزلی تشکّر کرد و خانم ویزلی به او گفت که به اتاق فرد و جرج برود چون آنجا هنوز خالی است. هری به آن جا رفت و خوابید...او در یک اتاق بود که جندین نفر در آن ایستاده بودند و همه نقاب بر سر داشتند. او گفت:
-من باز هم این پیروزی بزرگ رو به شما تبریک میگم. البته همه ی ما این پیروزی بزرگ رو مدیون دو نفر هستیم.
صدای هری خیلی بم بود. او به دو نفر که از همه جلوتر بودند اشاره کرد. یکی از آن ها از همه کوتاه ر بود.
-بله، سیوروس اسنیپ و دراکو مالفوی که با شجاعت و فداکاری که از خود نشون دادند، تونستن بزرگترین مانع برای از بین بردن هری پاتر رو از سر راه بردارند و این مانع آلبوس دامبلدور بود...خب مرگ خواران حالا که مقدّمات نقشه تکمیل شده، می رسیم به مرحله ی اوّل که قبلاً هم راجع بهش بحث شده بود. هری پاتر تا چند روز دیگه به پناهگاه میره و ما خیلی راحت می تونیم تو اونجا بهش حمله کنیم. من فردا چند نفرو به عنوان نگهبان کنار خونه ی فامیلش میذارم تا هر وقت که به پناهگاه رفت به ما اطّلاع بدن و ما آماده بشیم. حتماً می دونین که من به پناهگاه نمیام و باز هم برای خودم نماینده تعیین می کنم. البته نماینده ای بهتر و شایسته تر از لوسیوس...
صدای غرولند زنی از ته اتاق آمد.
-آه... نارسیسا، می دونی که حقیقت تلخه... بله همون طور که می گفتم این نماینده باید کسی باشه که بتونه از عهده ی کارا بر بیاد و اون نماینده اسنیپه.
پیشانی هری درد می کرد و جای زخمش تیر می کشید. او از خواب بیدار شده بود و از تخت افتاده بود.
-هری حالت خوبه؟
در باز شد و خانم ویزلی، رون و جینی داخل اتاق شدند.
-هری چی شده بود؟ باز هم خواب اون دیدی؟
-آره... آره... پناهگاه امن نیست. می خوان به این جا حمله کنن.
-چی حمله به اینجا؟
-آرهّ به فرماندهی اسنیپ.
و سپس خوابش را برای آنان تعریف کرد. اخنم ویزلی گفت:
-من میرم به آرتور نامه بفرستم.
رون گفت:
- هری تو کی اومدی اینجا؟
-بعداً براتون توضیح میدم.
-خوب پس من میرم بخوابم.
و هری و جینی را در اتاق تنها گذاشت.
-هری چرا نگفته بودی که می خوای زود بیای.
-ماجراش طولانیه. بعداً همه چیزو بهتون می گم.
جینی خود را در آغوش هری انداخت و هری نیز او را در آغوش گرفت و بوسه ای بر گونه اش زد.



 

گفتو گو با ((رابرت پاتينسون)) و (( كتي ليونگ)) و ((استانيسلاو ايانوسكي))

.گفتو گو با رابرت پاتينسون (بازيگر نقش سدريك ديگوري)

مقدمه:او از معدود تازه وارد هاي هري پاتر و جام آتش بود كه سابقه ي بازيگري داشت.او در نقش شخصيت مثبت فيلم يعني سدريك ديگوري ،يكي ار برگزيگران مسابقات سه جادوگر ،بازي كرده است.طرفداران هري پاتر خوب مي دانند چرا در فيلم هاي بعدي خبري از او نيست.رابرت پاتينسون به تازگي نوزده سال اش شده است.

**اين نقش از آسمان برايت رسيد؟
_ماجرايش چنگي به دل نمي زند!خب،من هم مثل بقيه رفتم و تست دادم.
**يعني همان تشريفات را از سر گذراندي ؟
_نه،اصلا اين طور نبود.بازيگري را به طور حرفه اي از دو سال پيش شروع كردم.كريسمس گذشته سر يك فيلم بودم.قبل از آن كه كارم را شروع كنم،مايك نيوول را ديدم.نمي دانم كار گزارم چه طوري موفق به انجام اين كار شد من نفر اول بودم كه تست مي دادم ،چون بايد سر يك كار ديگر مي رفتم.روزي كه برگشتم،تماس گرفتند.يك هفته بعد براي اين نقش انتخاب شدم.
**قبلا از طرفدارهاي هري پاتر بودي؟
_طرفدار كه نه!حتي لاي كتاب اش را هم باز نكرده بودم.سر صحنه فيلم ،كتاب هري پاتر و جام آتش را خواندم.خيلي خوشم آمد.دو روزه از پس اش بر آمدم،الآن از آن طرفدارهاي پر و پا قرص هري پاتر هستم.
**در چند سالگي تصميم گرفتي بازيگر شوي؟
_هنوز هم كه هنوز است،چنين تصميمي نگرفته ام!پانزده،شانزده سالم بود كه شروع به بازي در تئاتر كردم.
**ديگر چه كسي در خانواده ات فعاليت هنري مي كند؟
_خواهرم توي يك گروه موسيقي است.خوانندگي مي كند.حالا ديگر ترانه سرا هم شده....
**ترجيح مي دادي در نقش منفي بازي كني ؟
_شخصيت ات كه مثبت باشد،با دمت گردو مي شكني.همه احترام ات را نگاه مي دارند،چون همه عمرت را صرف كارهاي خوب كرده اي.
**در زندگي واقعي شبه سدريك هستي ؟
_زياد نه.كتاب را خواندو،با خودم گفتم:((ا‌ِ!انگار خودم دارم اين كارها را ميكنم!))سدري خيلي با ادب تر از من است.با اين كه خيلي اذيت و آزار مي شود،اما آدم خيلي معمولي اي است.روي هم رفته،هميشه كاز درست را انجام مي دهد.براي همين،به نظرم خيلي شبه من است.
**كدام صحنه چشم ات را حسابي گرفت؟
_سكانس هزار تو!هزارتو،از پرچين هاي خيلي بزرگ و بلندي درست شده بود.جالب اي كه به طور خود كار عمل مي كرد.هر لحظه ممكن بود لا به لاي پرچين ها خرد و خاك شير شوي...خيلي ترسناك بود.
**سر صحنه با چه كسي اياق بودي؟
_همان روز اول با ((استان)) (استانيسلاو ايوانوسكي) رفيق گرمابه و گلستان شدم.الآن هم خيلي به هم نزديك ايم .با دوقلوها كه برادران رون مي شوند،كه ديگر نپرس! لب كلام،همه ي بروبچه ها معركه بودند.من با همه مي سازم،آخه فيلمبرداري كخ يك،دو روز نيست.به ناچار با اين و آن بايد آشنا شد.
**نظرت راجع به اماواتسون چيست؟
_واقعا حرف ندارد.خيلي بيشتر از سن اش سر اش مي شود.
**طرفدار كدام بازيگر هستي؟
_بي چون و چرا ،جك نيكلسون!آرزو دارم يك روزي جك نيكلسون بشوم.دليل اش را نمي دانم،ولي يك مدت هر كاري مي كردم،به تقليد از او بود.سيزده سال ام بود كه كسي از فراز آشيانه ي فاخته پريد را ديدم.بعد سعي كردم مثل او لباس بپوشم.اداي لهجه اش را هم در مي آوردم .به نظرم،جزء لاينفك زندگي ام شده!

2.گفت و گو با كتي ليونگ

مقدمه:او همان كسي است كه دل هري را در هاگوارتز برده.جالب تر،اين كه تا قبل از اين فيلم،پاي اش به سن تئاتر هم نرسيده بود.كتي از پدر و مادري چيني در اسكاتلند به دنيا آمده و هجده سال اش بيشتر نيست.

**چطور براي اين نقش انتخاب شدي؟
_بابام مشغول تماشاي تلوزيون بود كه يك آگهي براي شخصيت((چو))پخش شد.خيلي عجيب و غريب بود،آخه انگ من بود.يك دختر شانزده ساله مي خواستند،با موهاي سياه بلند و چهره ي شرقي. بابام پيشنهاد كرد كه بروم و تست بدهم،ولي من گفتم:((زياد مطمئن نيستم))آخه هيچ وقت توي بازيگري دستي نداشتم.بعد گفت:((ببين،توي لندن است ها!)) با خودم گفتم:((خوبي لندن به مغازه هايش است.)) براي همين،كوتاه آمدم:((قبول،بزن بريم!))آنجا كه رسيديم،وقتي چشم ام به يك صف دراز افتاد،پشيمان شدم:((خواب ديدي خير باشد!من كه مي روم خريد!))ولي بابام پاي اش را توي يك كفش كرد كه بمانيم.چهار ساعت آزگار سماق مكيديم تا بالاخره نوبت ام شد و رفتم تو .عكس گرفتند و گفتند خبرتان مي كنيم.كارم پنج دقيقه هم طول نكشيد.دو هفته ي بعد زنگ زدند كه تو يك كارگاه نمايش شركت كنم.چند هفته ي بعد،مرا براي تست بازيگري خواستند.روي هم رفته،پنج دقيقه بيشتر آنجا نبودم.همين كه از آنجا خارج شديم،خبر قبولي ام را دادند.
**دست و پاي ات را گم كرده بودي ؟
_پس چي!توي كارگاه بايد با كارگردان تمرين مي كرديم.همه اش به خودم مي گفتم:((واي!باورم نمي شود اينجا هستم!))تا انتخاب نشدم،به خودم هيچ وعده وعيدي ندادم.
**فيلم هاي هري پاتر را ديده اي؟
_همه را،از دم!حرف نداشتند!دو كتاب اول را خواندم،ولي خبري از شخصيت من نبود.براي همين،تنها وقتي كه انتخاب شدم،فهميدم چو چانگ چه شخصيتي دارد.بعد شروع كردم به خواندن كتاب هاي پنجم و ششم.آن وقت بود كه سر از شخصيت او در آوردم.
**هري ،هرميون و رون را كي ديدي؟
_اولين بار،توي كارگاه نمايش بود.واقعا جا خورده بودم.چون همان بار اول ،همه اش فكر مي كردم:((واي،خدا!من توي جمع اين همه بازيگر معروف هستم!.))ولي بعد كه حرف زديم و با هم بيشتر آشنا شديم،واقعا بهم چسبيد.
**دانيل راد كليف چه جور آدمي است؟
_از آن با ادب هاي روزگار است.هرحرفي از دهان اش در مي آيد،چنبن مضموني دارد:((خوب هستيد؟)) وقتي سر صحنه بوديم،حسابي هواي ما را داشت. مثلا مي گفت:((اوضاع رو به راه است؟))،((آب ميل داريد؟))واز اين جور حرف ها.....
**كدام صحنه مورد علاقه ات بود؟
_صحنه هاي مورد علاقه ام كه زياد است،ولي سكانس جشن شب كريسمس را بيشتر دوست دارم،چون بايد شيك و پيك و خودمان را آرايش مي كرديم و از جور چيز ها...تازه،فرق اش اين بود كه آنجا را براي هري پاتر ترتيب داده بودند...
**وقتي براي نقش انتخاب شدي ،دوستانت چي مي گفتند؟
_باورشان نمي شد.البته من هم تا وقتي پاي قرار داد نرفتم،جيكم نبايد در مي آمد.واقعا آن سه ماه،اشك ام را در آورد،وقتي قضيه را لو دادم ،باورشان نمي شد.واقعا هواي ام را داشتند و به وجودم افتخار مي كردند.
**تو هم مثل چو چانگ ورزشكاري؟
_نه بابا!اين وصله ها به من نمي چسبد!
**ديگر از چه چيزي خوشت ات مي آيد؟
_موسيقي!از سبك جاز خوش ام مي آيد.پيانو هم مي زنم.وقتي كوچك بودم،شروع به كار كردم،ولي بايد قيدش را مي زدم.دلم مي خواهد از نو شروع كنم.
**از چه موجودي در فيلم خوش ات مي آيد؟
_جغد!بايد با چند تا جغد توي فيلم كار مي كردم.به نظرم جغد ها واقعا حيوانات با هوشي هستند.خيلي خوب مي شد،اگر يك جغد خانگي داشتم!
**چه سر نوشتي در انتظار هري و چو است؟
_اگر نويسنده ي كتاب بودم ،شخصيت چو را بهتر مي كردم.طفلك!از در و ديوار براي اش بد بختي مي رسد و همه اش آّب غوره مي گيرد.
**اگر يك قدرت جادويي داشتي،دلت مي خواست چي باشد؟
_خواندن ذهن پسرها!

3.گفت و گو با استانيسلاو ايانوسكي

مقدمه:تا همين يك سال پيش نوجواني بلغاري در يك مدرسه ي شبانه روزي در لندن و مهارت هايش در چند رشته ي ورزشي زبانزد خاص و عام بود.بعد كه براي بازي در نقش ويكتور كرام ، ستاره ي بلغاري مسابقه ي كوئيديچ،در فيلم هري پاتر و جام آتش انتخاب شد،زندگي اش از اين رو به آن رو شد.ايانوسكي تازه وارد بيست سالگي شده است.

**چطور از فيلم هري پاتر و جام آتش سر در آوردي؟
_زبان ام مو در آورد بس كه گفتم ماجرايش شبيه قصه هاي جن و پري است. توي مدرسه تمرين داشتم.طبق معمول به تمرين بعد از ظهر دير رسيدم.آن موقع بازيگردان داشت توي محوطه ي اصلي مي پلكيد.داشتم تند و تيز مي دويدم تا دير كردن ام را موجه كنم.يك دفعه چشم اش به من افتاد.صدايم كه به گوش اش خورد،گفت:((اين پسر بايد حتما تست بدهد!))اين شد كه كارگردان نمايش جلو آمد و اسم ام را پرسيد.بعد گفت:((بعدا مي آيم سروقت ات.)) حسابي ترسيده بودم.فكر مي كردم باز دسته گلي به آب داده ام .وارد آزمايشگاه شدم كه آن طرف مدرسه بود.كارگردان نمايش پيدايم كرد و مرا به اتاق كوچكي برد.به شوخي گفت:((مرد نيستم اگر از تو يك ستاره ي سينما نسازم!))گفتم:((خيلي خوب ، هر چه بادا باد!))خبر داشتم كه براي فيلم هري پاتر و جام آتش در مدرسه تست مي گيرند،اما چون توي كار نمايش نبودم ، خيال نمي كردم گذارم به آنجا بيفتد.دلم را زدم به دريا و رفتم.مدت درازي آنجا نگهم داشتند.فيونا وير ، مسئول انتخاب بازيگران ، واقعا آدم نازنيني است. اول گپي زديم و بعد خواست توي كارگاهي شركت كنم.درس و مدرسه نگذاشت به كارگاه اول بروم.واقعا دل ام مي خواست به كارگاه دوم بروم،ولي آن روز هم از دستم رفت.اما انگار ككم هم نمي گزيد.خودم را به رگ بي خيالي زده بودم.اما يك دفعه به خودم گفتم مثل اين كه به بخت خودم لگد زده ام.فكر نمي كردم ديگر تماس بگيرند،اما اشتباه كردم.كارد مي زدي خون شان در نمي آمد:((اصلا مي داني چقدر براي آينده ات مهم است؟خوشحال مان مي كني ،اگر به استوديوبيايي!))پا شدم،رفتم،دوباره تست دادم و انتخاب شدم.
**اول كار بايد زيپ دهان ات را مي بستي؟
_آره!جيكم هم توي مدرسه نبايد در مي آمد.
**دوستان ات به اين خاطر بخشيد نت؟
_چرا كه نه!آنها از سير تا پياز تست بازيگري خبر داشتند.مدير مدرسه هم بود.آن وقت در سالن اجتماعات قضيه را لو داد.قرار نبود چنين اتفاقي بيفتد،ولي طوري حرف زد كه كسي حاليش نشد:((بعله!استان كاپيتان كوئيديچ بلغارستان شده!))ديگر كسي نبود كه نگاه ام نكند.چشمانم داشت از حدقه بيرون مي زد.
**قبلا از طرفدارهاي پر و پا قرص هري پاتر بودي؟
_خواهر كوچك ام بيشتر بود!وقتي هري پاتر روي پرده آمد،همزمان با اكران سالار حلقه ها بود.خواهرم مي خواست هري پاتر را ببيند ،ولي من گفتم برويم سالار حلقه ها را ببينيم.همين كه انتخواب شدم،كم كم علاقه پيدا كردم.به تماشاي فيلم ها و خواندن كتاب ها نشستم.آن وقت بود كه فهميدم همه ي تصورات ام غلط از آب در آمده است.
**ويكتور كرام چه جور آدمي است؟
_از آن ورزشكارها!سرش هميشه توي كار خودش است.در مسابقات قهرماني سه جادو گر يك راست به سمت هدف پيش مي رود.به هر قيمتي مي خواهد ببرد. مربي اش،ايگور كاركاروف،هميشه ي خدا هوايش را دارد. يك نفس توي گوش اش مي خواند:((قوي باش!بايد برنده شوي!))براي همين،همه ي تلاش اش را مي كند.اصلا آدم پرچانه اي نيست.در عين حال كه آدم سردي است،خيلي هم خون گرم است.علت اش هم اين است كه از هرميون خوش اش مي آيد.
**از كدام صحنه فيلم بيشتر خوش ات مي آيد؟
_مسابقه هزار تو كه اولين بازي ام هم در آن بود،سكانس مورد علاقه ام است.اولين صحنه ي پر برخورد كه در آن با مسئولين جلوه هاي ويژه تمرين كرديم.هم فال بود،هم تماشا...
**مي خواهي به بازيگري ادامه بدهي؟
_معلوم است كه مي خواهم .به نظرم شغل معركه اي است.

مصاحبه با ویدا اسلامیه

جلد ششم جادوی جی.کی.رولینگ این روزها و تا این لحظه با چهار ترجمه متفاوت در بازار کتاب است. ترجمه‏های رنگارنگ و متنوعی که همگی در یک ماراتن نفسگیر شرکت کرده‏اند.

گفتگوی ویژه روزنامه "هموطن سلام" با ویدا اسلامیه را در این رابطه در ادامه بخوانید...



احساس می کنم رولینگ بالای سر من ایستاده است!!!

جلد ششم جادوی جی.کی.رولینگ این روزها و تا این لحظه با چهار ترجمه متفاوت در بازار کتاب است. ترجمه‏های رنگارنگ و متنوعی که همگی در یک ماراتن نفسگیر شرکت کرده‏اند؛ انتشارات بهنام اولین برنده این مسابقه بود البته معلوم نیست چطور و با همکاری چند مترجم موفق شد این کتاب حجیم را با این سرعت و به صورت کامل روانه بازار کتاب کند.
ترجمه‏هایی که شاید همه شلختگی‏شان از آنجایی است که در ایران قانون کپی‏رایتی وجود ندارد، مترجمانی که نمی‏دانند رقبایشان چه کسی است و مجبورند با تمام سرعت، سرعتی که گاهی اوقات بی دقتی فراوانی را همراه خود می‏‏آورد، ترجمه کنند. البته گاهی وقت‏ها ماجرا فقط زود رسیدن کتاب به دست مخاطب نیست، برخی از این ترجمه‏ها بی‏دقتی و شلختگی را به حدی رسانده‏اند که بوی سودجویی از آن می‏آید.
جلد پنجم «هری پاتر و فرمان ققنوس» نزدیک یک سال بعد از انتشار، در فرانسه تازه ترجمه شد که البته این ترجمه هم رولینگ را راضی نکرده بود.
راستی اگر رولینگ می‏دانست که چطور برخی از ناشران کتابش را هفت شقه و پاره می‏کنند، چه می‏کرد.
به هر حال این آشفتگی تنها به خاطر عدم پیوستن به قانون کپی‏رایت نیست، شاید کمی امانت‏داری جور همه این مسائل را می‏گرفت.
در میان همه ترجمه‏هایی که از هری پاتر، در ایران شده است و به زعم بسیاری از منتقدان ترجمه ویدا اسلامیه و انتشارات کتابسرای تندیس تر و تمیزتر و امانت‏دارتر است. ویدا اسلامیه تا امروز همه هری پاترها را به فارسی ترجمه کرده است و نزدیک به 18 هزار جلد شده است.
3 روز پیش هم جلد اول از جلد ششم را منتشر کرده است و این روزها تمام وقتش را روی بخش دوم این کتاب گذاشته است.
انگار هر چه می‏گذرد اسلامیه به چم و خم هری‏پاتر وارد می‏شود و با زبان رولینگ بیشتر انس می‏گیرد. از سویی برای جلد ششم هری پاتر هم با ناشر اصلی آن وارد مذاکره شده است و کپی رایت اثر را خریده‏اند.
اسلامیه متولد 1346 است، از سال 70 ترجمه می‏کند. اولین ترجمه‏هایش را از داستان‏های آگاتاکریستی انتخاب کرد، مدتی مشغول کار ویراستاری بود، تا این‏که هری پاتر به دنیا آمد. اسلامیه علاوه بر سری هری پاتر کتاب‏های زیادی را در حوزه روانشناسی منتشر کرده است. به مناسبت انتشار مجلد اول از جلد ششم هری پاتر با او گفت‏وگویی داشتیم که می‏خوانید:

* خانم اسلامیه مجلد اول از جلد ششم هری پاتر منتشر شد، در حالی که مدت زیادی از انتشار این کتاب نمی‏گذرد، مگر روزی چند ساعت وقت برای ترجمه گذاشتید؟
- باورتان نمی‏شود اگر بگویم بیشتر از دو سوم یک روز، گاهی وقت‏ها یک روز تمام، گاهی وقت‏ها تا صبح روز بعد، اگر بخواهم زمان دقیق بگیرم باید بگویم حداقل روزی 12 ساعت ترجمه کرده‏ام.
البته در جلد ششم به خاطر این‏که دیگر با زبان و نحوه روایت آشنا بودم سریع‏تر ترجمه می‏کردم.

* با توجه به این سرعت و فشردگی کار اصلا وقتی هم برای ویراستاری کار می‏ماند؟
- معمولا کار را خودم ویرایش می‏کنم، یعنی اگر منظورتان دوباره‏خوانی کتاب توسط شخص دیگری است، اینطور نبود. من موقع ترجمه سعی می‏کنم دقت عمل داشته باشم اما تا مرحله نمونه‏خوانی خودم با متن درگیر هستم، یعنی اینطور نبود که بعد از ترجمه یک صفحه دیگر هیچ نگاهی به آن نیاندازم.

-از این‏که باید در این ماراتن نفس‏گیر شرکت کنید، چه احساسی دارید، ناراحت نیستید؟
*خیلی برایم سخت و ناراحت‏کننده است. انگار وقتی هری پاتر جدیدی منتشر می‏شود زندگی از نظم واقعی‏اش خارج می‏شود. فشار زیادی روی من است و در عین حال دلم نمی‏خواهد یک ترجمه شلخته و بی‏سروته تحویل مخاطب بدهم. به هر حال من و ناشرم مجبوریم هم رنگ جماعت باشیم، ناشر کلی روی این کار سرمایه‏گذاری می‏کند و حق طبیعی اوست که بخواهد سرمایه‏اش برگردد، البته خوشبختانه ناشر اثر هم به یکسری اصول پایبند است.

* برخی از ترجمه‌هایی که از این کتاب شد؛ هفت پاره بود حتما این خبرها به گوش شما هم رسید؟

- اتفاقا همان اول کار این پیشنهاد را برخی از دوستانم به من دادند ولی من قبول نکردم. حس خیلی بدی است یک لحظه خودتان را جای جی.کی.رولینگ بگذارید؛ این ترجمه‌ها من را یاد پولیوری می‌اندازد که هر رج‌اش را یک نفر بافته است؛ تصورش را بکنید؛ چه شکلی می‌شود. هیچ وقت دلم نمی‌خواست توی چنین ورطه‌هایی بیافتم.

* چقدر به متن وفادارید؛ امانت‌دار بودید؟
- در واقع تا آنجا که در توانم بود امانتداری کردم؛ سعی کردم لحن و رسم‌الخط جی.کی.رولینگ را رعایت کنم. در جلد ششم هم خوب به هر حال بعد از این همه انس گرفتن با متن دیگر طبیعی است که با متن امین‌تر برخورد کنم اما حالا که به جلد یک و دو هری پاتر نگاه می‌کنم؛ احساس می‌کنم دقتم کمتر از حالا بود و حالا سعی می‌کنم که آن ایرادات را در این ترجمه رعایت کنم.

* ترجمه‌های دیگر هری پاتر را با ترجمه خودتان مقایسه کرده‌اید؛ این ترجمه‌ها به نظرتان چطور بود؟
- من به این ترجمه‌ها گذری نگاه کرده‌ام؛ نمی‌توانم درباره آنها نظر بدهم؛ به هر حال جدا از نیتشان همه مترجمان این کتاب زحمت کشیده‌اند.

* به هر حال تا امروز چند هزار صفحه از هری پاتر را ترجمه کرده‌اید؛ با این اوصاف چه حسی نسبت به این مجموعه دارید؟
- وقتی که ترجمه یک جلد را تمام می‌کنم مدام انتظار می‌کشم که جلد بعدی منتشر شود؛ این حس بعد از جام آتش خیلی بیشتر بود در تمام این مجموعه "هری پاتر و جام آتش" را بیشتر از بقیه دوست داشتم اما جلد پنجم یعنی "هری پاتر و محفل ققنوس" مرا زیاد جلب نکرد؛ احساس می‌کردم ماجرا کمی کش آمده است و سرنخ‌ها از هم فاصله می‌گرفتند.
به هر حال بعد از این همه سرو کله زدن با متن دیگر چم و خم رولینگ دستم آمده است؛ البته هنوز هم معتقدم رولینگ آدم غیرقابل پیش‌بینی است.

* مثل این که ناشر حق کپی رایت جلد ششم را گرفته است به هر حال یعنی این یک ترجمه قانونی است؛ حق کپی رایت چقدر شما را دست به عصاتر کرده است؟
- تا به حال قضیه امانتداری یک مسئله شخصی بود و به این شکل جدی مطرح نشده بود؛ اما حالا که حق کپی رایت این اثر را گرفته‌ایم احساس می‌کنم رولینگ بالای سر من ایستاده است. بیشتر از قبل نسبت به این متن احساس مسئولیت می‌کنم.
انتشاراتی های مورد تایید رولینگ

* هری پاتر جلد به جلد بزرگتر می‌شود. حال و هوای این جلد را چطور دیدید؟
- هری جدی شده است؛ بزرگتر شده است. تمام ماجراهایی که قبلا مطرح بودند حالا دارند کم کم به هم وصل می‌شوند؛ سرنخ‌ها معنا پیدا می‌کنند. اما نکته جالب در این قسمت عاشق شدن هری پاتر است؛ هری آینده نگر و عاقل است و به خاطر زنده ماندن دختری که دوستش دارد او را ترک می‌کند. این نکته من را هیجان زده کرد؛ چون رولینگ همیشه می‌گفت این یک داستان عشقی نیست.

* به نظر شما به جز تخیل چه چیزی در ماجراهای هری پاتر این همه موفقیت به ارمغان آورد؟
- رولینگ معلم بود و انگار در دنیای کودکانه غرق شده بود به خاطر نوع ارتباطش با بچه‌ها به تمام زوایای ذهن آنها تسلط داشت.

فکر می‌کنید هری پاتر چقدر دیگر می‌تواند حادثه بیافریند؟
- رولینگ گفته بود تا جلد هفتم و بیشتر هم ادامه نمی‌دهد. شخصا احساس می‌کنم هری نباید بیش از این طول بکشد و باید سرانجامش مشخص شود.

* به نظر شما رولینگ بعد از این کار سراغ چه ژانری می‌رود؟
- فکر می‌کنم برای بزرگترها بنویسد قبلا هم به این ماجرا اشاره کرده بود.

مصاحبه

مصاحبه مجله Creme با اما واتسون:

× در اولين روز اردوي مدرسه ما بايد مي رفتيم کيفهامون رو که از اتوبوس بيرون گذاشته بودن پيدا مي کرديم و در کمد مخصوص خودمون ميذاشتيم. کيف من يکمي بزرگ و سنگين بود و منم انداختمش رو شونه ام و برگشتم به اتاقم. بعدشم براي رفتن به يه گردش همگي برگشتيم به محلي که اتوبوس اونجا بود. من يه ذره دير اونجا رسيدم. بخاطر همين دنبال يکي از دختراي همسال خودم گشتم که يه جفت از لباس زيرهام رو بدم به اون که يه جايي قايم کنه و همچنين بپرسم که کيا اومدن. يکي از دوستام که چشمش به لباس زيرها خورده بود از يه دختري پرسيد: اينا مال تو نيست ليزا؟ منم بدون فکر گفتم: نه!!! البته فکر کنم همه از سرخي صورتم فهميدن که اون لباس زيرا مال من بودن.

×يه روز من تنها خونه بودم و داشتم تکاليف هنر مدرسه ام رو انجام ميدادم و همزمان NZ Idol هم ميديدم. همونطور که داشتم تکاليفم رو بررسي ميکردم شروع کردم همراه با Rosita آواز خوندن و صداي اومدن برادرم رو نشنيدم. بديش اين بود که اون 2 تا از دوستانش رو هم با خودش اورده بود و يکي از اونا گفت: من اگه جاي تو بودم نميخواستم سال ديگه رو ببينم! بعدش بقيه اشون زدن زير خنده. خيلي خيلي وضعيت خجالت آوري بود!


× پريود (عادت ماهانه) شدنهاي من هميشه با درد و عذابه به خاطر همين اينجور موقع ها مامانم يادداشتهاي موسيقيم رو برام مي نويسه بنابراين من PE coz که هميشه آخرين چيزيه که انجامش ميدم رو فراموش کردم. وقتي که داشتم دفتر تمريناتم رو به معلم نشون ميدادم. يه نگاهي کرد و گفت:باشه، اينبار کاري باهات ندارم چون ابزار و لوازم PE رو نخريدي، اما پريود شدنت هيچ دليل خوبي واسه انجام ندادن تکاليفت نيست، بهتره بدوني ديگه يه همچين عذري پذيرفته نيست! به فاصله ي خيلي کمي از اونجا يه گروه از پسرها ايستاده بودن که با شنيدن اين حرف همشون از خنده منفجر شدن.... منم از شدت خجالت در حال مردن بودم!!!

× يکي از دختران مدرسه ي ما که خانواده ي خيلي پولداري داره هميشه جشن تولد هاي پرزرق و برق و باشکوه ميگيره و کلي خرج ميکنه. امسال هم والدينش براي تولدش 13 تا از بچه هاي مدرسه رو (اين جشن، تولد 14 سالگيش بود و با خودش 14 نفر ميشديم) به رستوران مجلل Sky Tower در Auckland براي صرف ناهار و بعد هم ديدن فيلم دعوت کردن. دوستم براي ناهار دو تا از پسرهاي مدرسه رو هم دعوت کرده بود که يکيشون هموني بود که من خيلي خيلي ازش خوشم ميومد و وقتي همون پسر دقيقاً اومد جفت من نشست حسابي دست پاچه شدم و قلبم تند تند ميزد. موقع سفارش غذا من اصلاً درست و حسابي به ليست غذاها نگاه نکردم، يه نگاه سطحي کردم و چشمم به خوراک ماهي غزل آلا با سس تاتار افتاد. با خودم فکر کردم وايييي من که قزل آلا دوست دارم حالا ببين با سس تاتار چقدر خوشمزه تر هم ميشه...... ولي! اَه اَه... وقتي آوردن ديدم چند تا تيکه ماهي نپخته و خيلي خيلي بدمزه توي ديس غذاي منه! به هر حال مجبور شدم وانمود کنم که غذا خيلي خيلي خوشمزه ست و تا ته بخورمش... قيافه ام حسابي ديدني بود!!!

× تابستون سال پيش منو دوستم يه ديوونه بازيه حسابي درآورديم. من واسه ي يک ماه بين فيلم هري پاتر و جام آتش استراحت داشتم تا هر کاري که ميخوام انجام بدم و دوستم سعي کرد پائين موهاي منو صورتي کنه که نتيجه ي کار يه رنگ خيلي خيلي وحشتناک بود... شاهکاري بود واسه خودش! اصلاً هيچ شباهتي به رنگ صورتي نداشت. واقعاً بي ريخت بود. من به معناي واقعي کلمه مجبور بودم به مدت سه هفته روزي سه بار موهامو بشورم تا شر اون رنگ مسخره رو کم کنم.

× وقت ناهار به بوفه ي مدرسه رفتم و يه رول سوسيس و يه قوطي کوک خريدم. وقتي خانم فروشنده ميخواست قوطي کوک رو به من بده خيلي اتفاقي قوطي از دستش ول شد و روي زمين قل خورد. اون خانوم رفت دنبالش و از زمين برش داشت و وقتي داشت بهم ميدادش اخطار کرد که يه مدتي صبر کنم بعد بازش کنم! خوب... من خيلي زود رول کوچيک سوسيسم رو خوردم و شروع کردم با دوستم قدم زدن . بهرحال من يادم رفت بود که نبايد قوطي کوک رو به اين زودي باز کنم. وقتي يه دور تو حياط مدرسه زديم بي هوا درش رو باز کردم... يهو سر قوطي منفجر شد و تمام کوک موجود توش، ريخت روي بلوز سفيد مدرسه ام!!! و تقريباً تمام پسرهاي اون اطراف اين منظره رو ديدن.... واقعاًً خيلي خيلي وضعيت ناجور و خجالت آوري بود!!!!

× هنوزم اولين باري رو که يکي از پسرهاي مدرسه ازم خواست باهاش بيرون قرار بذارم به روشني يادم مياد. خييييليييي خجالت کشيده بودم. همينجور خيره نگاهش ميکردم و نمي تونستم چيزي بگم. بعد از چند لحظه سکوت فقط تونستم با تمام قدرت فرار کنم....(خنده)

× به عنوان يه بازيگر سخت ترين کار براي تو جلوي دوربين چيه؟
اما: ممکنه به نظر شما اين مسخره بياد... من ميتونم جلوي دوربين ديوونه بازي دربيارم، گريه کنم، داد بکشم و تقريباً هر کارديگه اي که فکرشو بکنيد انجام بدم ولي وقتي ميخوام بخندم و خنده ام هم واقعي جلوه کنه، جداً مصنوعي از اب درمياد. خيلي خيلي با اين موضوع درگيرم. بعضي وقتها هست که موقع فيلمبرداري ما يه چيزي اشتباهي از دهنمون مي پره و کارگردان کات ميده چون من و دن و روپرت شروع ميکنيم به خنديدن و نميتونيم جلوي خنده امون رو بگيريم. ولي وقتهايي که شما جلوي دوربين ايستاديد و کارگردان ميگه "حرکت" و در اون صحنه از شما ميخوان که بخندين در اون لحظه خنديدن غيرقابل امکانه. هيچ محرک خنده اي وجود نداره. اين يکي از عيب هاي منه!!

× کار کردن توي فيلم چهارم مثل بقيه ي فيلمها بود؟
اما: نه، جداي از روش ساخت فيلم. فکر کنم از يه نظر کار کردن با کارگردان هاي مختلف يه شانس بزرگه، واقعاً جالبه چون هر دفعه اونا چيزاي جديد رو به من ياد دادن. من چيزاي خيلي زيادي از اونا ياد گرفتم. من عاشق سفر به زير دريا و استفاده از دستگاه تنفس غواصي هستم بنابراين قبلاً مدرک شنا رو گرفته بودم اما در زير آب مراحلي از ما ميخواستن انجام بديم که ما مجبور بوديم بخاطرش مدرک PADI رو بگيريم تا بتونيم از دستگاه تنفس غواصي استفاده کنيم. چيزي که من قبلاً هيچوقت انجامش نداده بودم و يا کارهاي ديگه اي مثل اين!

× وقتي براي گذروندن با دوست پسر داري؟ اصلاً دوست پسر داري؟
اما: نه، در حال حاضر نه. اگه بخوام صادقانه بگم من وقتي براي گذروندن با دوست پسر ندارم چون واقعاً سرم شلوغه. روزها بلنده ولي وقتهايي هم که سر فيلمبرداري نيستم مجبورم به مدرسه برگردم. من امسال به يه مدرسه ي کاملاً دخترونه اومدم و گزينه ي زيادي واسه انتخاب ندارم. با پسرهاي زيادي ارتباط دارم که دوستهاي خيي خوبي واسه من هستن، ولي دوست پسرم نيستن.

× بخاطر شهرت زيادي که بدست آوردي والدينت محافظت بيشتري ازت ميکنن؟
اما: فکر کنم مامانم خيلي بادقته و شديداً مواظبه که من زندگي نرمالي داشته باشم. من اجازه دارم هر روز پياده به مدرسه برم و برگردم. ميدونم چطور بايد سوار اتوبوس و مترو بشم و از تونل عبور کنم. اون خيلي خيلي سعي ميکنه منو خاکي و معمولي بزرگ کنه.

× فکر ميکني رون و هرميون آخرش به هم ميرسن؟
اما: بايد بگم وقتي داشتم شاهزاده ي دورگه رو مي خوندم همش با خودم فکر ميکردم "بخاطر خدا هرميون و رون، ميشه اين مسخره بازيها رو تموش کنيم؟ ميشه لطفاً به همديگه برسيم؟ اين موضوع آخرش منو دق ميده!" اگه در پايان داستان اتفاقي براي اين دو تا نيوفته و بهم نرسن من حسابي ناراحت و نااميد ميشم. کلاً من دلم ميخواد جفت شدن رون و هرميون رو ببينم و خيلي مايلم هرميون از هوشش براي انجام کارهاي بزرگتر و باحالتر استفاده کنه. عاشق اينم که اون کارهاي هيجان انگيز انجام بده.

× دلت ميخواد با دن يا روپرت جفت بشي؟
اما: اوه، خداي من نه! واقعاً نه! صادقانه ميگم، من با دن و روپرت يه رابطه ي کاملاً خواهرانه دارم و اونا براي من درست مثل برادر هستن. مثل اين ميمونه که شما با برادرتون در مورد بوسه و عشق بازي صحبت کنيد. اين خيلي مسخره و زشته. خيلي عجيب غريبه... اصلاً خوب نيست.

× اگه ديگه نتوني در فيلم هاي هري پاتر بازي کن، چه حسي نسبت به کس ديگه اي که نقش هرميون رو بازي ميکنه داري؟
اما: خدا نکنه! مطمئناً از اين موضوع متنفرم! خيلي واسم دردناکه چون قسمت خيلي بزرگي از شخصيت من الآن در هرميون نهفته ست. من از نظر احساسي و اخلاقي خيلي نسبت به هرميون احساس نزديکي ميکنم -البته ميدونم که جي.کي.رولينگ اين شخصيت رو نوشته- ولي احساس من اينه. به هر حال بخشي از شخصيت هرميون در فيلم ها رو من بهش دادم بنابراين اگه کسه ديگه اي اين نقش رو بازي کنه واسم خيلي عجيب غريب و ناراحت کننده ست!

× بدترين لباسي که مجبور شدي براي نقش هرميون بپوشي چي بود؟
اما: شايد بدترينشون -در اين فيلم آخر- بلوز پشمي و دامن پيچازي که بي نهايت تنگ بودن. جداً غير قابل تحمل بود.

× اجازه داري بين فيلم چهره ات رو تغيير بدي؟
اما: زماني که مطمئن بشم اونا براي فيلمهاي ديگه به من احتياج ندارن، اجازه دارم هر کار دلم بخواد بکنم. البته فعلاً کاراي کوچيک عيبي نداره. من اين هفته دارم گوشم رو سوراخ ميکنم.

× بيشترين ولخرجي اي که کردي چي بوده؟
اما: من واسه خودم يه لپ تاب خريدم، مطمئناً بزرگترين ولخرجي اي بوده که از زمان بازي در فيلم هاي هري پاتر کردم. البته من واقعاً به پولم دسترسي ندارم، اون پولها تا 18 سالگي من در بانک نگهداري ميشن و تا اون موقع ابداً دست من بهشون نميرسه و همونجا مي مونن.. تنها وقتهايي که من ميتونم از پولم برداشت کنم موقع لباس خريدن براي بزرگداشت و اکران فيلمها و يا يه همچين مواردي هستش.

× موقع باس انتخاب کردن، از طرف طراحهاي لباس چيزاي مجاني ياد ميگيري(خنده)؟
اما: نه، فکر کنم اين کارا برام خيلي زود باشه. البته اميدوارم بزودي يه چيزايي واسم بفرستن تا منم ياد بگيرم!

مطالب حذف شده از کتاب های هری پاتر

در اين قسمت ميخوايم قسمتهاي حذف شده كتابها در ترجمه هاي مختلف بررسي كنيم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در جلد اول با ترجمه ويدا اسلاميه و سايه هومن در آخرهاي فصل اول (پسري كه زنده ماند)اين قسمت كلا حذف شده:

او نميدانست كه اكنون در سرتاسر دنيا مردم جامهايشان را به هم ميزنند و مي گويند:براي هري پاتر پسري كه زنده ماند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در جلد دوم با ترجمه ويدا اسلاميه در فصل آخر جيني گفته كه پرسي يه دوست دختر پيداكرده و بعد گفته كه يه بار تو يكي از كلاسهاي خالي اون دوتارو باهم ديدم. در حالي كه در اصل متن به اين صورت بوده:

يه بار تو يكي از كلاسهاي خالي اون دوتارو در حال بوسيدن هم ديدم

راستي تو ترجمه طوبي يكتايي اين قسمت كلا حذف شده و جيني در اين جا هيچي نگفته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در جلد پنجم با ترجمه ويدا اسلاميه جايي كه هري و چو بعد از كلاس الف دال با هم حرف ميزنن و بعد از اينكه هري به برج گريفيندور برميگرده هرميون ميپرسه :با هم صميمي شدين؟ در يه جاي ديگه رون ميگه :صميميت باتو اينقدر وحشتناكه؟ و يه جاي ديگه هم باز رون ميگه :به نظرتو يه ذره صميميت حالشو جامياره در حالي كه اين جمله ها در اصل اينطوري بودن:

هرميون:همديگه رو بوسيدين؟
رون:بوسيدن تو اينقدر وحشتناكه؟
رون:به نظر تو بوسيدن اون حالشو جا مياره؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در جلد پنجم با ترجمه ويدا اسلاميه وقتي هري و چو باهم به كافه مادام پاديفوت رفته بودند نوشته شده كه راجر ديويس و دوست دخترش سرگرم حركات زننده اي شدن در حالي كه در اصل به اين صورت بوده:

راجر ديويس و دوست دخترش سرگرم بوسيدن هم شدن

اين قسمت هم نسبتا حذف شده:

سر هر ميز يك دختر و يك پسر نشسته و دست همديگر را گرفته بودند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من اين قسمتهاي خذف شده و عوض شده رو از خودم درنياوردم كتابهاي 1 و 2 و 5 رو من دارم(انگليسي)و از اونا نوشتم

اگه كسي از قسمتهاي حذف شده ديگه اي در كتابها خبر داره لطفا بنويسه


توجه صفحاتی که میگویم از ترجمه ی ویدا است
توی کتاب سوم :
-----
فصل نهم-شکست شوم-صفحه ی 217
خط پنجم
وود که از خوشحالی داشت بال در می آورد پشت سر هرمیون که در جمعیت ناپدید شد ....
++++
وود که از خوشحالی داشت بال در می آورد توانست هرمیون را ببوسد
توی کتاب سه زیاد نگشتم
بنابر این :
کتاب چهار
جلد اول یا چیزی نداشت یا من پیدا نکردم
------
در جلد دوم فصل بیست و سوم-جشن کریسمس
صفحه ی 488- انتهای پارگراف دوم:
پروتی آهسته پچ پچ کرد:
پاشو . باید جشنو افتتاح کنیم !
+++
پروتی آهسته پچ پچ کرد :
پاشو باید جشن رو افتتاح کنیم ما وظیفه داریم برقصیم.

-----
در ادامه پارگراف بعدی که این طور شروع میشه:
هری هنگام بلند شدن پایش به پاین ردایش گیر کرد
+++
که باید اینطور باشه:
پروتی دست هری را کشید ودور کمرش قرار داد وهری هنگام بلند شدن.....

-----
پارگراف بعدی که اینطور شروع میشه:
آنقدر ها که هری تصور میکرد کار ....
انتهای خط ششم :
دامبلدور با خانم ماکسیم صحبت میکرد.

+++
دامبلدور با خانم ماکسیم می رقصید

-----
همین پارگراف
خط نهم:
حرکات مودی چشم بابا قوری که با پر فسور سینیسترا قدم میزد وصحبت میکرد بسیار بد قواره و ناموزون بود

+++
حرکات مودی چشم بابا قوری که با پر فسور سینیسترا قدم میزد و می رقصید بسیار بد قواره و ناموزون بود

----
صفحه ی 489- هشتم از آخر صفحه پارگرا فی اینطور شروع میشود:
هری او را بدنبال خود کشید .آنها از کنار فرد و انجلینا گذشتندآندو چنان با شور و حرارت صحبت میکردن و دست هایشان را تکان می دادند...

+++
هری او را بدنبال خود کشید .آنها از کنار فرد و انجلینا گذشتندآندو چنان با شور و حرارت می رقصیدند و دست هایشان را تکان می دادند...

---
انتهای همین صفحه یعنی 489 :
رون جوب نداد و به هرمیون و کرام که در نزدیکی آن ها ایستاده بودند چپ چپ نگاه می کرد .

+++
رون جوب نداد و به هرمیون و کرام که در نزدیکی آن ها می رقصیدند چپ چپ نگاه می کرد

---
صفحه ی 490 وسط صفحه پارگراف اینطور آغاز می شود:
او همراه دانش آموزان بوباتونی به جایگاه رفت و پس از اتمام آهنگ باز نگشت هر میون جلو آمد وسر جای پروتی نشست صورتش سرخ وبر افروخته شده بود
+++
او همراه دانش آموزان بوباتونی به جایگاه رفت و پس از اتمام آهنگ باز نگشت هر میون جلو آمد وسر جای پروتی نشست صورتش از رقصیدن سرخ وبر افروخته شده بود

---
صفحه ی 493- انتهای خط دوم:
پادما از او پرسید:
تو خیال نداری با من حرف بزنی ؟

+++
پادما از او پرسید:
تو خیال نداری با من برقصی ؟

---
انتهای همین صفحه 493- پارگراف آخر خط آخر:
پروفسور دامبلدور با پروفسور اسپراوت صحبت می کرد لودو بگمن و پروفسور مکگونگال با هم گپ میزدند
+++
پروفسور دامبلدور با پروفسور اسپراوت می رقصید لودو بگمن و پروفسور مکگونگال با هم می رقصیدند.

---
صفحه ی 494- پارگراف اول خط سوم :
هری لودو بگمن را دید که از پرفسور مک گونگال دور شد و بر گشت...

+++
هری لودو بگمن را دید که پرفسور مک گونگال را بوسید و بر گشت...

این فصل تمام شد حالا از اول فصل را با غییرات بخوانید خیلی جذاب تر میشود

---
فصل بیست و ششم --- مرحله ی دوم صفحه ی 586- خط هفتم از آخر:

فلور چندین بار صمیمانه از هری تشکر کرد . سپس رو به رون کرد وگفت :
-
تو آم کمکش کردی.
رون که به خود امید وار شده بود گفت:
-
آره یک ذره کمکش کردم.
فلور از رون نیز صمیمانه تشکر کرد .هرمیون دلخور شده بود اما در همین وقت...


+++
فلور خم شدو هر گونه ی هری را دو بار بوسید (هری گرمایی در صورتش احساس کرد). سپس رو به رون کرد وگفت :
-
تو آم کمکش کردی.
رون که به خود امید وار شده بود گفت:
-
آره یک ذره کمکش کردم.
فلور شیرجه رفت و رون را هم بوسید .هرمیون دلخور شده بود اما در همین وقت...

کتاب چهار تمام شد البته این چیز هایی بود که من پیدا کردم و بنابراین به کتاب 5 می رویم:
جلد اول من چیزی پیدا نکردم باز هم تاکید می کنم "من"
---
در جلد دوم فصل 19 شیر و افعی صفحه ی 143 خط دهم از آخر:
رون با قیافه ای دلسرد و سردر گم به سویشان می آمد. هرمیون روی پنجه ی پا ایستاد و با محبت در گوش او گفت :
-
موفق باشی. رون.
سپس رو به هری کرد و به او نیز گفت :
-
تو هم موفق باشی . هری
وقتی در سر سرای بزرگ بر می گشتند رون اندکی به خود آمده بود . با قیافه ای گیج و سردر گم دستش را به صورتش کشید و به دستش نگاه کرد گویی آنچه را اتفاق افتاده بود باور نمی کرد ...

+++
رون با قیافه ای دلسرد و سردر گم به سویشان می آمد. هرمیون روی پنجه ی پا ایستاد و گونه اش را بوسید و د رگوشش گفت :
-
موفق باشی. رون.
سپس رو به هری کرد و به او نیز گفت :
-
تو هم موفق باشی . هری
وقتی در سر سرای بزرگ بر می گشتند رون اندکی به خود آمده بود . با قیافه ای گیج و سر در گم دستش را به قسمتی از صورتش که هرمیون بوسیده بود کشید و به دستش نگاه کرد گویی آنچه را اتفاق افتاده بود باور نمی کرد ...

(
در این قسمت با اینکه خانم اسلامیه استادانه سانسور کردند ولی متاسفانه خیانت بزرگی به همه ی ما کردند چون از این اتفاق میتوان فهمید رسیدن رون و هرمیون به هم قطعی است )

در جلد دوم فصل چشم مار همان هایی است که دوشیزه چانگ اشاره کردند بنا بر این دوباره نم آورمم بجز قسمتی که ایشون ترجمه کردند :
"
یعنی بوسیدن تو اینقدر وحشتناکه؟ "
که بهتر است ترجمه شود :
"
اینکه تو کسی را ببوسی اینقدر وحشتناکه ؟"
چون جمله ی اول معنی بو سیده شدن میدهد

صفحه ی 216 هم که چو می گوید "من خیلی تو رو دوست دارم .هری"
در متن I really like you ,harry
است که همه فرق like و love را میدانند ولی یکسان تر جمه میشوند

چون مطالب حذفی را میگویم این هم باید گفت که :
در صفحه ی 224 جلد دوم فصل 21 بین پارگراف اول و دوم جمله ی "رویا تغییر کرد.." جا افتاده

و فصل معروف 25 - سوسک در مخمصه را هم که همه می دانند و چو چانگ خودمان هم اشاره کردند

---
صفحه ی 388 فصل بیست و ششم -دیده ها ونا دیده ها- خط سوم پارگرافی این طور شروع می گردد:
اما انچه بیشتر از همه هری را خوشحال کرد این بود که فردای آن روز وقتی با عجله به سمت کلاس تغییر شکل می رفت چو با عجله خود را به او رساند. پیش از انکه هری بفهمد چه اتفاقی افتاده است دست او را گرفته بود و در گوشش می گفت:
من خیلی خیلی متاسفم. مصاحبه ات واقعا شجاعانه بود ....

+++
اما انچه بیشتر از همه هری را خوشحال کرد این بود که فردای آن روز وقتی با عجله به سمت کلاس تغییر شکل می رفت چو با عجله خود را به او رساند. پیش از انکه هری بفهمد چه اتفاقی افتاده است او را یک بوسه ی سریع داده بود و در گوشش گفت:
من خیلی خیلی متاسفم. مصاحبه ات واقعا شجاعانه بود ....

(
دلیل اینکه بوسه ی سریع تر جمه کردم آوردن کلمه ای خاص در متن اصلی است توسط رولینگ
منظورم را وقتی می فهمید که فرق بین ماچ و بوسه را بدانید (از نظر شدت) شا ید اگر بازی The sims را بازی کرده باشید بهتر بفهمید برای همین نیز از لفظ بوسه دادن استفاده کردم در واقع این نوع رسمی ترین بوسه است )

همون طور که دیدید حذف شده های بسیاری وجود داشت و من به چند نمونه اشاره کردم که این ها را از نسخه انگلیسی همین سایت دریافتم.
مطمئنا باز هم هست ولی خوب من حوسله ی گشتن ندارم
با تشکر بیگانه ای از دور دست

 

مقایسه ی لرد سیاه با زمان

نقد يكجانبه ي نقش لرد والدمورت در سري كتابهاي هري پاتر نوشته ي جي كي رولينگ كه در آن به پيشگويي مبهم تاريخ دست زده.
------------------------
اولش نمي دونستم چطور شروع كنم ولي بالاخره از وسطش شروع كردم.
مي خوام براتون لردوالدمورت رو با امام زمان مقايسه كنم.
همه ي ما مي دونيم كه خانم رولينگ طوري هري پاتر, دوستان و دشمنانش رو چهره پردازي كرده كه تاثير فراواني روي احساسات و افكار انسان مي گذاره.
يكي از اين شخصيت ها لردوالدمورت يا لرد سياه يا اسمشو نبر هستش . شخصي كه پيروانش انسان هاي پليد و بدي هستند, همگي از ترس يا طمع به لرد سياه ملحق شدند و بسيار به او وفادار هستند.حتي آنهاكه از ترس به او و جمع يارانش پيوسته اند.!!!
اما هيچ جاي داستان اشاره اي به اين موضوع نشده كه چرا اين افراد به لرد سياه پيوسته اند (البته منظورم دلايل كافي و روشن هست) .
تاحالا به اين موضوع فكر كرديد كه چرا افراد لرد سياه حاضرند به خاطر رئيسشان حتي جان خود را بدهند؟ در حالي كه اگه براي طمع به او پيوسته اند دليلي براي جانفشاني وجود نداره. اگه براي اين سوال دنبال يه نمونه مي گرديد بلاتريس , دختر عموي سيريوس بلك پدر خوانده ي هري پاتر رو به ياد بياوريد و رفتارها و گفتارهاي اون رو بررسي كنيد.
خوب حالا مي دونيم كه لرد سياه يه غيبت هم داره كه چندان هم طولاني نيست ( حدودا 15 سال و البته پیش از آن هم حضورش احساس میشد و آگاهان به بازگشت او یقین داشتند ) , در يه شب كه بيشتر به سپيده دم شبيه هست وقايع عجيبي اتفاق مي افته و لرد سياه دوباره متولد ميشه با بدني جديد. بعد در بين افرادش كه اونا رو فراخواني كرده قدم ميزنه , يكي يكي اونا رو,رفتاراشون رو كه در مدت غيبت انجام دادن بررسي ميكنه . هر كسي كه مستحق عذاب باشه عذاب و هر كسي كه مستحق پاداش باشه پاداش ميده (فعلا چون كتاب هري پاتر ندارم ميتونم فقط براي پاداش بسياري از بخشيدن ها و ورمتيل(دم كوتاه) رو مثال بزنم) و بعد براي جنگي بزرگ آماده ميشه. جنگي كه قبلا خودش شروع كرده ولي به دليل غيبت ناتموم موند .حالا كمي از حرفهاي پيامبر رو بشنويم:
امام زمان كسي است كه هم نام من است, از طبار من است و در روزي ( احتمالا سپیده ی صبح جمعه) دوباره ظهور خواهد كرد پيرواني جمع خواهد كرد و به ستيز با دشمنان خواهد پرداخت. واين در زماني است كه سياهي تمام جهان رو گرفته ( قدرت و افراد وزارت) و دينداران و مسلمانان از خدا يك چيز را طلب ميكنند . مرگشان را.(افراد لرد سياه را در زندان آزكابان به یاد بياوريد).
ظهور دوباره ي لرد سياه ميتونه نوعي نويد براي اونا باشه.
خوب حالا برگرديم سر علت وفادار بودن افراد لرد سياه به او كه البته شايد بهترين نمونه هاش دادگاه هاي زمان ناپديد شدن لرد سياه ويا حمله ي افراد لرد سياه به خانه ي يكي از كاراگاههاي وزارتخانه كه از قضا پدر و مادر نويل لانگ باتم و شكنجه كردن آنها باشد كه منجر به ديوانه شدن آنها شد.(شباهت هاي بي نظير هري پاتر و نويل رو از ياد نبريد كه هر دو توسط افراد لرد سياه از داشتن پدر و مادر محروم شدند و يا تعداد باري كه پدر و مادرشان از دست لرد سياه فرار كردند و اينكه نويل پيشرفت عجيبي در اين اواخر از خودش نشان داده)
ميدونيم كه افراد لرد سياه وفاداريه عجيبي از خودشون نشون ميدن اما چرا؟؟؟ حالا از طرف ديگه ميدونيم كه افراد امام زمان هم همينطوري هستند با اين تفاوت كوچك كه در كتابهاي هري پاتر علت وفاداري بسيار سطحي است ولي در مورد افراد امام زمان كاملا روشن است(البته براي ما مسلمان ها)
خوب ميدونيم كه دليل وفاداري و جانفشاني افراد امام زمان اين است كه آنها دل به زندگي پس از مرگ بسته اند و جانفشاني ميكنند ولي افراد لرد سياه چي؟ اونا كه فقط به دنبال قدرت هستند پس چطورجون خود رو براي لرد سياه به خطر ميندازن؟!!!!
حالا بريم سر صحبتهاي لردوالدمورت كه خيلي شبيه سخنان كتابهاي آسماني و وعده هاي پيامبران است البته نه از نظر كمي.
همونطور كه ميدونيد لرد سياه وعده هايي ميده كه بسيار دلفريب هست و از قدرت يك انسان عادي خارج است. همونطور كه امام زمان هم وعده هايي ميده از بهشت و سرپرستي زمين توسط افراد صالح و مومن خدا و رسيدن به تمامي آرزو ها و در كل رستگار شدن ( همون كلمه هاي تكراري كه از دوم دبستان با كتابهاي ديني در گوشمون فرو كردن) و در اين وعده ها هم والدمورت و هم امام زمان افرادشون رو به همكاري با اونها ترقيب ميكنن .
هر دو(امام زمان و لرد سیاه )از روش جديدي صحبتي ميكنن كه بعضي از مردم اين حرفها رو بسيار بد و ناپسند ميدونن و البته راه درست رو ميگن.
حالا بريم به سراغ پيشگويي خانم رولينگ
خانم رولينگ براي آخر زمان در كتابش پيشگويي كرده و نوشته كه پسري به مبارزه با لرد سياه ( امام زمان ) بر مي خيزه و اين پسر در كودكي يه بار بر لرد سياه پيروز شده و پس از غيبتي كوتاه و بازگشت دوباره پسرك براي دفاع از خوبي اي كه ميتونه مظهري از عشق باشه و به قول لرد سياه وجود نداره به مبارزه عليه لرد سياه برمي خيزه و اين پسر چون قهرمان داستان هستش يا پيروز ميشه و يا داستان در نقطه اي مجهول پاياني ابهام آميز خواهد داشت(كه البته بعيد به نظر ميرسه).خوب اين معلومه كه هري پاتر ميتونه هر پسر يا دختري باشه و اين نوعي تشويق و دعوت براي مبارزه با لرد سياه هست .
حالا يه سوال ديگه . به من بگيد چرا كسي اسم لرد سياه رو نميبره درست مثل امام زمان؟ در مورد امام زمان خوب موضوع كمي روشن است. مردم معتقد هستند كه هرگاه اسم امام زمان آورده مي شه همه بايد بايستن چون امام زمان بین اون جمع حضور پيدا مي كنه اما لرد سياه چي؟ چرا مردم حتي بعد از 10-15 سال كه كاملا باور دارند لرد سياه رفته باز هم از بردن اسم اون مي ترسند؟
من جواب قانع كننده اي براي اين موضوع پيدا نكردم اگه شما پيدا كرديد لطفا به من هم بگيد.
موضوع بعدي صحبت كردن لرد سياه با حيوانات (مار) است كه در داستان به روشني پليد و شوم تصوير شده و ما ميدونيم كه امام زمان هم توانايي صحبت كردن با حيوانات رو داره.
خوب يه بحث كوچك ديگه در مورد همين موضوع: سالازار اسليترين (يكي از چهار سازنده مدرسه ي هاگوارتز) كه لرد سياه از نواده هاي اون مي باشد هم با مارها صحبت ميكرده و در حقيقت لرد سياه اين خصلت رو از اون به ارث برده و در اون زمان اين كار شوم نبوده و از وقتي كه آخرين نواده ي سالازار اسليترين به عنوان لرد سياه دست به كارهاي شوم ميزنه اين كار هم (صحبت كردن با مارها) شوم و نحس جلوه ميكنه . خوب يه كم فكر كردم ولي اسم اون پيامبري كه با حيوانات حرف ميزده يادم نيومد. ولي به هر حال پيامبري بوده كه با مورچه ها و هدهد ها و در كل با همه ي حيوانات صحبت ميكرده و البته احتمال اينكه امام زمان از نسل اين پيامبر باشه هم زياده.
بعضي از اعمال امام زمان مثل اينكه امام زمان ميتونه در يك لحظه از جايي به جاي ديگه بره هم در پوشش داستان كلي كتاب كه جادو و جادوگري هست مخفي شده كه در كتاب به عنوان آپارات كردن از اون ياد شده .
لرد سياه ميتونه فكر افراد يا دشمنانش رو بخواند همونطور كه امام زمان از نيات انسانها آگاه هست.
بدترين نفرين والدمورت آواداكداورا هست كه وسيله ي كشتن افراد بي گناه هستش و هم در كتاب هم در فيلم با رنگ سبز نشان داده شده (رنگ سبز به رنگ پرچم اسلام و نورهاي مقدس و پاك از ديدگاه مسلمانان است). علامت لرد سیاه هم اسکلت سبزی هست که در آسمان به پرواز در میاد . کسانی که در جبهه بودن همیشه صحبتهایی در مورد دیدن نور سبز و اتفاقی خارق العاده مانند دیدن امام زمان کردند .
لرد سياه قويترين و باهوش ترين در زمان خودش است(البته با فاكتور گرفتن از دامبلدور) . همه اين موضوع رو قبول دارن و هوش اون رو فراي انسان طبيعي مي دانند و نيز علم امام زمان هم منتصب به خدا و فرا انساني معرفي شده است.
اين رو هم بگم كه نويسنده هميشه اصرار داشته كه اين كتاب رو براي كودكان ننوشته .
در نهایت علت انتخاب مار رو به عنوان حیوان پلید در این کتاب می توانیم در کتاب های یهودی ها پیدا کرد . در کتاب های یهودی آمده زمانی که شیطان می خواست آدم را برای خوردن میوه بهشتی تحریک کند ابتدا بصورت مار در آمد و حوا را منحرف کرد و سپس به کمک حوا موفق به گمراه کردن آدم شدند.
پایان.!
البته من هم مثل شما وقتي جلدهاي 6 و7 كتاب هري پاتر و فيلم هاي بعديش كه بياد بدون توجه به اين نوشته ها خودم رو به داستان لذت بخش و مورد علاقه ام نزديكتر ميكنم و اميدوارم كه شما هم زياد به اين نوشته توجه نكنيد.
راستي منتظر نظرهاي شما هستم.
با تشكر فراوان از تو دوست عزيزم كه جدا زحمت كشيدي و صبر و حوصله به خرج دادي و متني به اين بلندي روخوندي.
من كه از نوشتن اين متن خسته شدم ولي اميدوارم كه شما خسته نباشي.
چهارشنبه 16/11/82 ساعت 4-5:30 صبح توي خوابگاه خالي اتاق 124

شیفتگان جادوی سیاه: مصائب لرد ولدرمورت  
 
سلام.

يكي از جذاب ترين و مبهم ترين شخصيتهاي
كتاب هاي پاتر مردي است
كه او را با اسمهاي بسيار مي خوانند
ولدرمورت.دارك لرد .او كه نبايد نامش را برد .
تام مارولو ريدل و هموني كه خودتون مي دونيد...
براستي او كيست؟
بيايد او را با هم اناليز كنيم همه ما ميدانيم تقريبا 50 يا 60
سال پيش در ليتل هنگتون پسري از مادري جادوگر و پدري ماگل متولد شد
پدر تام قبلا خانواده را ترك كرده بود
-دليلش را همه مي دانيم-
مادر او در زمان تولدش از دنيا رفت ((او با مرگش به تام زندگي بخشيد اما درست در جهت عكس ليلي پاتر))
و تنها فرصت كرد به پسرش نامش را بدهد
-تام مارلو ريدل-
نامي كه براي او به بزرگترين سر شكستگي و
بزرگترين منبع انتقام تبديل شد.
او در نوان خانه ماگلها بزرگ شد كه خشم و كينه را در او بيشتر كرد...شايد او انجا در يافت كه او چندان با ماگل ها تفاوت ندارد
بعد ها به هاگوارتز رفت و به گفته دامبلدور
شايد با هوش ترين دانش اموزي بود كه به انجا امده...
پس از ترك مدرسه با كشتن پدرش سقوطشرا كه
با گشودن تالار اسرار اغاز شده بود
پايان داد.
هسته ي مركزي شخصيت او نبود عشق است و پيرو ان درد و رنجي عظيم
او هرگز مادرش را نشناخت و پدرش را .... فرصتي براي اين كار به او نداد.
شايد دليل بي زاري او از ماگل ها پدرش باشد
شايد هم نه ...شايد دليل بي زاري او در درون خودش است
شايد او با كشتن ماگل ها و ماگل زاده ها
و تكرار پي در پي ولدرمورت ولدرمورت
سعي مي كند خود را فرا موش كند
در انتهاي كتاب 5 ما در يافتيم
كه مرگ خورها
يعني بيشتر انها از اين مطلب اگاهي ندارند.
فقدان عشق بر تمامي روابط او سايه افكنده
چه در خانواده اي كه هرگز نداشته
چه در انها كه او انها را خانواده حقيقي خود مي خواند.
ايا هرگز مرگ خوارانش او را دوست داشته اند؟
پاسخ به سادگي خير است
انها حتي خود را با او برابر نمي دانند
عده اي از او مي ترسند(ورمتيل)
ديگران هوس قدرت دارند(مالفوي)
يا در بهترين حالتشرارتي را كه
او نماينده ان است را ستايش مي كنند(بلاتريكس)
هيچ يك او را دوست نمي دارند
هيچ كدام به خاطر خود او اينجا نيست
اگر ولدرمورت اين را نمي فهميد غمي نبود اما او به خصوص پس از از دست دادن قدرتش و تولد مجددش
در يافته استكه پي روانش
تنها.گله اي از هرزه گاني فرصت طلب هستند.
انها حتي اهمييت نمي دهند او زنده است يا نه؟
حتي عده ي اندكي كه براي او به ازكابان رفته اند
به خاطر او اين كار را نكرده اند
بلكه براي قدرت او و ستايش توانايي
او دست بهاين كار زده اند
حال رولينگ چه اسمهايي به او داده وچه كساني از ان اسمها استفاده مي كنند
يك-تام مارلو ريدلنامي كه مادرش به او داده
و او با تغيير ان نام به ولدرمورت رسيده((شايد اين تنها دليلي است كه نشان مي دهد او مادرش را دوست مي داشته)) تنها
در زمان حال دامبلدور از ان استفاده مي كند
و با تاكيدي بسيار
دو-اوني كه مي دونيد يا انكه اسمش را نبايد گفت شايدنمايان گر ترس و جهل مردم
سه_دارك لرد پي روانش يا كساني كه به نوعي چيزي را در او تحسين مي كنند مثلا اسنيپ
و چهارم لرد ولدرمورت= او خو د اين نام را خلق كرده
و تنها دشمنان بزرگش او را با اين نام مي خوانند
نكته ي مهمي كه در اين بحث قرار دارد
سبك صحبت كردن اوست
او در بيشتر اوقات به جاي ضمير من
از لرد ولدرمورت ان هم به صورت سوم شخص استفاده
مي كند
مثلا:((تو تشكر لرد ولدرمورت را خواهي داشت)).دليلش شايد
اين است
كه او با اين كار
تام را فراموش مي كند رنجهايش را
البته دلايل باور نكردني و
بسيار جذاب ديگري نيز شايد باشد
شما چه فكر مي كنيد؟

اونا مشهورترين نوجوانان دنيا هستند. ميليونها سينمارو مشتاقانه ماجراهاي دنيل رادکليف(16 ساله) روپرت گرينت(17ساله) و اما واتسون(15 ساله) را دنبال ميکنند. اما اونا در اوقات فراغتشون چيکار ميکنند؟ مجله BRAVO طي يک ملاقات خصوصي در لندن سوالاتي از اين سه نوجوان پرسيده که با هم ميخونيم:

BRAVO : دنيل، در نقش هري پاتر براي اولين بار عاشق شدي... هنوزم وقت ملاقات با دخترها خجالت ميکشي و دستپاچه ميشي؟ (منظور به هريه خجالتيه توي فيلم و حال حاضره دنيل هستش)
دنيل: فراموش نکنين که دنيل در اون فيلم 14 ساله بود. من الآن 16 سالمه. در حال حاضر در مورد درست رفتار کردن با يه دختر به خودم مطمئن نيستم. ولي فکر کنم همه ي مردها يه همچين مسيري رو طي ميکنن. يه جور احساس خنده دار و مضحک...

BRAVO : ولي ديگه اين زمان تموم شده, يا...
دنيل: خوب، من يه کمي خونسردتر شدم. خودداري من از صحبت کردن و نزديک شدن به دخترها يه خرده کمتر شده. قبلاً (منظور به تازگي) از دو سه تا دختر پرسيدم که دلشون ميخواد با من به بيرون بيان يا نه.*

BRAVO :در مورد تو چي روپرت؟
روپرت: در حال حاضر مهمترين چيز واسه ي من گواهينامه ي رانندگيمه. من عاشق نشستن در Opel Corsa خودمم. پيشرفتم تا الآن تقريباً خوب بوده. البته دو سه بار توي چند موقعيت خطرناک قرار گرفتم. ديگه نمي تونم تا وقتي که قراره با يه ماشين آمريکايي توي لندن گشت بزنم صبر کنم. بعد از اين اتفاق ميتونيم با هم درباره ي دخترا حرف بزنيم.(خنده)

BRAVO : چه چيزي در يه دختر ميتونه برات جذاب باشه و تو رو علاقه مند کنه؟
روپرت: نميدونم. چيزهاي مثل خوش مشربي و شوخ بودن. طرف بايد خيلي بامزه باشه و بايد يه ... بزرگ داشته باشه(خنده)** منظورم اينه که اگه خوش هيکل باشه...

BRAVO : اما، تو تنها دختر در گروه سه نفره ي هري پاتر هستي. پسرها هنوزم مثل همون اولا با ادب هستن؟
اما: از يه نظر ديگه منظورتون اينه که روپرت مرتب چشمش به سينه هاي منه؟***(خنده) {روپرت سرخ ميشه و با خجالت به زمين نگاه ميکنه} روپرت، اين فقط يه شوخي بود. ما چندين ساله که مثل يه خانواده هستيم. ما بيشتر وقتها با هميم و صميمي ترين دوستاي همديگه به حساب ميايم. از طرف ديگه از فيلم اول تا الآن هيچ چيز تغيير نکرده بجز اينکه ما به چشم يه همراه به هم نگاه نميکنيم بيشتر به همکارهايي شبيه هستيم که دوستيه عميقي بينشون وجود داره.

BRAVO : تو هم وقتي ميخواي به پسرها نزديک بشي خجالت ميکشي و دستپاچه ميشي؟
اما: در سن و سال من، موقع ارتباط برقرار کردن با پسرها خجالت و دستپاچگي يه امر عاديه وخيلي پيش مياد. ودر اين جور رابطه ها... نميدونم چطور بگم... اينکه يه نفر آدم رو بازي بده خيلي زشت و غيرقابل فهمه. فکر کنم من خوش شانسم چون کسي هست که در اين مورد بهم کمک کنه.

BRAVO : اون مرد خوشبخت کيه؟
اما: از خوشبخت بودنش اطلاعي ندارم!(خنده) منظورم کارگردان قبليمون مايک نيوئل بود. اون همه ي بازگرا رو يه جا جمع کرد و در مورد فيلمبرداريه صحنه ي هاي رمانتيک و عشقي ازمون نظر خواست. خيلي ترسيده بودم. احساس ميکردم خيلي تحقير شدم ولي بعد ديدم که همه براي گرفتن اين صحنه ها مجبورن خودشونو گول بزنن. حالا من از گول زدن خودم ديگه متاسف نيستم و در اين مورد هم ترسم ريخته!!!

BRAVO : دنيل، راسته که تو با پرنس ويليامز گلف بازي ميکني؟
دنيل: باور کن زندگيه من خيلي عادي ميگذره. من مطالعه ميکنم، ياد ميگيرم، گيتار ميزنم، و به خانواده و دوستانم متکي هستم. به غير از بازي با روپرت من با هيچکس ديگه گلف بازي نکردم و هرگز هم پرنس ويليامز رو ملاقات نکردم. شايد تو، روپرت؟

روپرت: درسته که من گلف بازي ميکنم ولي تا به حال هيچوقت موقع بازي پرنس ويليامز رو نديدم.

BRAVO : اما، تو وقتهايي که بيکاري رو چطوري ميگذروني؟
اما: من عاشق موسيقي هستم. و در حال حاضر از Destiny's Child خيلي خوشم مياد. به غير از اون. من عاشق تنيس هستم. بعضي وقتها که مامانم اجازه بده پامو تو آشپزخونه بذارم غذاهاي ايتاليايي مي پزم. عاشق مطالعه هم هستم.

BRAVO : دنيل، شما معروفترين فرد 16 ساله ي دنيا هستي. مي توني آزادانه تو خيابون قدم بزني؟
دنيل: مشکلي نيست. منظورم اينه که من عينک معروف هري پاتر رو تو خيابون نمي زنم. جدا از اون من موهامو کوتاه کردم و راستش بخاطر اين کار يه خرده پشيمونم چون مرتباً گوشام يخ ميزنه!!

BRAVO : روپرت، هري پاتر تا چه اندازه زندگي تو رو تغيير داد؟
روپرت: من ميدونم تو زندگي ميخوام چکار کنم(هدفمو ميدونم). البته وقتي کوچيک بودم دلم ميخواست راننده ي کاميون بارهاي بستني بشم.(خنده) بديهيه که روي اين تصميم تجديدنظر کردم!

BRAVO : دنيل، بزودي 16 سالت تموم ميشه. متاسف نيستي که بزودي ديگه نميتوني ديوونه بازيهاي يک نووجون رو در بياري و شيطوني کني؟
دنيل: منظورت اينه که من دوست دارم خودمو سوراخ سوراخ کنم؟ (فکر کنم منظورش سواخ کردن صورت براي حلقه و نگين و اين چيزا باشه چون خودش واضحاً نگفته) نه، فکر کنم اين کارا ماله کسائيه که با شکم پر از آبجو موتورسواري ميکنند نه من! و يا تاتو و خالکوبي روي صورت؟ من واقعاً به اين کارا احتياجي ندارم. من عاشق موزيک هستم. اما هيچوت موزيکهاي سنگيني مثل Slipknot و Limp Bizkit مورد علاقه ي من نبودن. فکر نکنم هرگز در اين موارد غفلت کنم و خودمو فراموش کنم.

BRAVO : پس، در حال حاضر و با اين نوع زندگي احساس خوشبختي ميکني؟
دنيل: حقيقتاً آره. فقط بعضي وقتها، خيلي خوابهاي بد ميبينم. مثلاً خواب ميبينم که دارم ميميرم يا داره اتفاقات واقعاً بدي برام پيش مياد.... اما من به خودم ميگم که اين کابوسها فقط نشانه اي هستن بر اين که من قدر خوشبختيمو در زندگي واقعي بدونم.

توضيحات:
* در انگليسي جمله ي go out و يا همون Date رفتن به معني بيرون رفتن ساده نيست و معناش يه قرار ملاقات عاشقانه ست. يعني اگر يه زن و مرد فقط همکار باشن و برن بيرون از اين جمله استفاده نميشه و فقط کساني از اين کلمه استفاده ميکنن که منظورشون snoging که يه کلمه ي informal و عاميانه ست که به فارسي درست نميشه معنيش کرد و توي هيچ ديکشنري اي پيدا نميشه-يا لااقل من پيدا نکردم- ولي معني انگليسيش بوسيدن و نوازش کردن و در بغل گرفتن همديگه و بطور کلي معاشقه به مدت طولاني هستش که خانوم رولينگ به وفور از اين کلمه در کتابهاشون استفاده کردن مثلاً در روابط چو و هري، رون و لاوندر، هرميون و کرام، جيني و دين و... مثلاً در کتاب ششم وقتي رون و جيني دعواشون ميشه جيني اين کلمه رو در مورد کسايي که اسمشون وسط دعوا مياد ميگه و هري هم يکبار در مورد رون و لاوندر اين کلمه رو بکار مي بره.